غزل حضرتي
اين گزارش خيلي طولاني است، خيلي هم دردناك است. اگر دلش را نداريد، نخوانيد. اين نوشته، روايت درد و رنج آدمهايي است كه بچههايشان را صبح شنبه گذاشتند مدرسه و ظهر نشده با پيكر تكهتكهشان روبهرو شدند. آدمهايي كه با دستهاي خودشان بچههايشان را گذاشتند توي خاك. از بعضيهايشان يك دست يا يك پا مانده، از بعضيهايشان رد خون مانده، از بعضيهايشان جنازه تكه تكه شده مانده و از يكيشان هيچچيز نمانده. اين روايت، شرح جنگي است ناجوانمردانه از هجوم موشكهاي امريكايي به يك مدرسه ابتدايي در شهر كوچك ميناب در جنوبيترين استان كشور؛ هرمزگان.
صداي همهمه بچهها در گوشم ميپيچد. زنگ تفريح است. حياط مدرسه غلغله شده. چند نفر گوشهاي بازي ميكنند. چند نفر توي سر و كله هم ميزنند. تعدادي توي زمين فوتبال دنبال توپ ميدوند. يكي لقمهاش افتاده روي زمين و بق كرده. آن يكي در حين دويدن دارد لقمهاش را گاز ميزند و معاون مدرسه هم دارد داد ميزند كه لقمهات رو بخور، بعد بازي كن.
آن سوي ديوار، حياط دخترانه است. صداي نازك دختران ميآيد. جيغهايشان بيشتر از پسرهاست. خندههايشان هم. يكي مقنعه آن يكي را ميكشد. ديگري دارد براي دوستش تعريف ميكند عروسك جديدش چه شكلي است و در دل دوستش قند آب ميشود. آنهايي كه خواهرند رسيدگي جزيي به خواهرشان ميكنند، بازبرميگردند پيش دوستانشان. مستانه و ريحانه، ريحانه و حنانه، اسرا و فاطمه كه دخترخالههاي از خواهر نزديكترند. ناظم در حياط راه ميرود و سعي ميكند حواسش به همه باشد. آفتاب است. آفتاب آخر سال. هوا بهاري شده. صورتم را برميگردانم از حياط و سعي ميكنم تمركز كنم بر اجزاي كلاسها. تنها كلاسهايي كه باقي مانده چند تا كلاس طبقه بالاست كه به خاطر خراب شدن پلهها، عملا دسترسي بهشان مختل شده. كلاس پيشدبستاني طبقه پايين ديوارهايش سالم مانده، اما پر از سوراخ است، شيشه ندارد. زمين كنده كنده شده.
اينجا مدرسه ابتدايي «شجره طيبه» در شهر ميناب هرمزگان است. ميناب يكي از جنوبيترين شهرهاي ايران است، آنقدر مردمش گمان نميكردند موشكي به شهرشان اصابت كند كه همه ميگفتند: «ترامپ اصلا نميداند ميناب كجاست چه برسد به اينكه بخواهد بزندش.» ساعت ۱۱ و ۲۰ دقيقه صبح شنبه ۹ اسفندماه ۱۴۰۴، اولين موشك امريكايي راهي مدرسه شد. دومين موشك به فاصله كمي شليك شد و دانشآموزان كه از ترس حمله و بمباران به نمازخانه و داخل ساختمان پناه آورده بودند، درجا جانشان را از دست دادند. ۱۵۶ نفر در مدرسه و داروخانه كنار آن (با احتساب جنین ششماهه یکی از معلمها) به واسطه سه موشكي كه به محل اصابت كرد، جانشان را از دست دادند. مدرسه در مجموع ۴۰۳ دانشآموز داشت؛ ۱۸۶ پسر و ۱۷۴ دختر، ۴۳ كودك هم در پيشدبستاني و ۳۶ نفرهم كادر مدرسه بودند. از تعداد بچههايي كه آن روز در مدرسه بودند، تقريبا ۱۴۰ پسر، ۱۴۴ دختر، بچههاي پيشدبستاني و ۱۰ نفر هم از كادر مدرسه زنده ماندند و ۴۷ دانشآموز دختر، ۷۳ دانشآموز پسر و ۲۶ نفر از كادر مدرسه شهيد شدند.
آن شنبه تلخترين روز زندگيام شد
جاده تمام نميشود. راه دراز است و شب شده. صداي محسن نامجو ميآيد: «يا قدوس... يا هادي يا باقي. اجرنا منالنار يا مجير...» دستگاه تايپم را باز ميكنم و از فرصت طولاني جاده استفاده ميكنم و مينويسم. دهانم تلخ شده، تنم كوفته است، درد پاهايم تمام نميشود. چهره زهرا از جلوي چشمانم نميرود، دستهاي آتنا، صورت زيباي حيدر. حيدر خيلي قشنگ بود. پدرش را كنار مزارش ديديم. مردي همسن و سال خودم كه خيلي خجالتي بود. تنها آمده بود سر مزار حيدر ۸ساله. ميگفت: «امروز تولد حيدر بود. ديدم نميتونم تو خونه بمونم، حالم خراب بود، زدم بيرون، اومدم اينجا. گفتم بيام پيش پسرم شايد بهتر شم.» هرچه ميگويم بيا حرف بزن قبول نميكند، حوصله ندارد، حق دارد. شايد هم نميخواهد جلوي دوربين ما بزند زير گريه. اصلا جلوي خودمان هم اشك نميريزد. همهاش لبخندهاي الكي ميزند. شمارهاش را ميگيرم تا فيلمهاي حيدر را برايم بفرستد. يك فيلم ميفرستد كه رفتهاند سفر و حيدر از دور براي پدرش دست تكان ميدهد و ميدود روي پل. «حنظله» پدر حيدر خيلي آرام است. اما ميپيچد به خودش. ميگويد: «زندگي ما در همان شنبه مانده است. همه اين روزها برايمان به تلخي همان شنبه است. آن روز تلخترين روز زندگي من شد. نميتوانم در خانه گريه كنم. ميآيم اينجا تا كمي سبك شوم. از پسر من چيز زيادي نماند. مادرش بيقرار است. نميتوانم جلوي او غم داشته باشم. ميآيم اينجا تنها باشم با حيدر.» اينها را كه ميگويد قلبم دارد از جا كنده ميشود. هركدام از پدرها يا مادرها حرف ميزنند قلب من ميآيد توي دهانم. دهانم خشك ميشود، نميتوانم آب دهانم را قورت بدهم. خيره ميشوم بهشان. نميفهمم كه ناراحت ميشوند از اينكه دقايق زيادي زل زدهام بهشان يا نه. اما در حال خودم نيستم. وقتي مادري ميگويد: «موهاي دخترم بلند بود، هميشه با او دعوا ميكردم كه موهايت در خانه ميريزد، جمعشان كن. الان راه ميروم در خانه، دنبال يك تار موي دخترم ميگردم.» آدم نميتواند ديگر مثل سابق باشد. اين شهر ماتمزده است. همه جايش بوي دود انفجار مدرسه را ميدهد. مردمش نميخندند. همه دارند زندگيشان را ميكنند. اما شبيه زندگي نيست.
زهرا؛ بازمانده كوچك كلاس ششم
بغض كرده بود و نشسته بود روبهرويم. به زور ۱۱سالش ميشد. چادر عربي سرش كرده بود. مادرش مانتوي سبزي پوشيده بود و شالي همرنگ گذاشته بود روي سرش، دست دختربچه ديگري را گرفته بود كه دايم در حال تكان خوردن بود. زهرا اما يك شكل ديگر بود. با چشمان درشت و ابروهايي كه پيوند خورده بودند و شبيه قوس ماه بودند، نگاهمان ميكرد. لبهاي پايينش دايم ميلرزيد. پرههاي بينياش هم. نميدانم داشت جلوي خودش را ميگرفت كه بغضش نتركد يا ميخواست گريهاش بيايد و راحت شود. هرچه بود باعث شده بود زل بزنم توي چشمهايش و نتوانم خودم را رها كنم از نگاهش. نشست پشت نيمكتي كه گذاشته بودند در حياط مدرسه، جايي كه تل نخالهها انباشت شده بود و به سختي ميشد از ميانشان گذشت. مادرش دست دختر كوچكش را گرفته بود و پشت دوربين ايستاده بود منتظر زهرا. ميگفت: «بهش گفتم ميخواي بري؟ اگه حالت بد نميشه بريم. مجبور نيستي بري. خودش گفت ميخوام برم اونجا حرف بزنم. بعد مصاحبه شما هم بايد بريم، وقت مشاورمونه. هم من هم زهرا مشاوره داريم.»
زهرا كوچك است. چادرش هم كوچك است. چادر را خالي سرش كرده. شبيه زنهاي قديم كه چادر خالي ميانداختند روي سرشان. موهاي مجعدش از زير چادرش زده بيرون. صورتش قشنگ است. خيره شدهام به چشمهايش. آدم نميتواند چشم از چشمهايش بردارد.
روز حادثه را تعريف ميكند. وسطهايش خيلي خودش را كنترل ميكند اشك نريزد و هق نزند، اما نميشود يك جاهايي ديگر و از كنترلش خارج ميشود. با دستان كوچكش اشكهايش را پاك ميكند و ادامه ميدهد. تعريف ميكند. از همكلاسيهايش ميگويد، از لحظه انفجار ميگويد، از ساختمان كه لرزيده، از دودي كه همه جا را گرفت، از راهروي طبقه بالا كه ريخت، از كلاس كه پر از خاك شد، از خودش و دوستش كه پخش زمين شدند، از دوستش كه سرش گيج رفت و به زور خودش را رساند پايين. از او ميپرسم: «مگه راهپله سالم بود كه بياين پايين؟» ميگويد: «نه يه عالم آوار ريخته بود، ما از روي اونها اومديم پايين. يك قسمت طبقه بالا ريخت روي طبقه پايين، ولي ديگه پلهها نبودند. اون قسمت از بين رفته بود.» شنبه ۹اسفند را اينطوري تعريف ميكند: «آن روز ما در مدرسه بوديم، معلمها از جلسه درآمدند، گفتند مرخصيد، الان يكييكي زنگ ميزنيم به اولياتون كه بيان دنبالتون ببرنتون. ما كنجكاو شديم، پرسيديم چي شده، چرا تعطيل كردين؟ گفتن برين اخبارو نگاه كنين. ما شك كرديم گفتيم جنگ شده؟ مربي پرورشيمان گفت آره جنگ شده، بقيهش رو برين اخبار رو ببينين. چند دقيقهاي گذشت، من در كلاس بودم موشك اول را زدند. شيشه پنجره كلاس ما شكست، همه بچهها داد و بيداد ميكردند. كمك ميخواستند. موشك دوم هم چند ثانيه بعد زدند. بعد از موشك دوم، راهروي كلاس ما ريخت و يك نوري كمكم آمد و روشن شد. من با كمك معلممان و چند تا از دوستام رفتم پايين. معلممون برگشت منو آورد پايين. من از روي آوار كه اومدم پايين افتادم. يك آقايي داشت آوار را بلند ميكرد، به من گفت فقط فرار كن، برو بيرون. من پاشدم رفتم بيرون. همه اوليا آمده بودند، داد ميزدند، اسم بچههاشونو ميبردن و دنبال بچههاشون ميگشتن و گريه ميكردند. خيلي بد بود.»
گريه امانش نميدهد. «موقعي كه داشتم ميومدم بيرون، از دوستام فقط دو نفرشان را ديدم.۱۰ نفر از ۱۲ نفر كلاسمان و معلممان زنده ماندند. زهرا سليماني و مهديه احمدزاده شهيد شدند. اون روز شبيه فيلمها بود. شبيه خواب بود. اصلا انگار داشتم خواب ميديدم. همش ميگفتم خدايا خوابه.»
زهرا سخت حرف ميزند. تمركزش پايين است. حالش خوب نيست، فكر ميكنم با مادرش كه راه بيفتند سمت دكتر، كلي گريه دارد كه بكند. اين دومين بار است كه بعد از حمله به مدرسه ميآيد.
سبحان و حنان، خوشحالترين بچههاي دنيا بودند
دستهايم را قفل ميكنم درهم. صورتم را ميچسبانم به شيشه. هيچ چيز عوض نميشود. رها نميشود ذهنم. آفتاب مغزم را سوراخ كرده. دوست دارم يخ بگذارم روي سرم، آب بشود قطره قطره بريزد روي چشمهايم و لبهايم را تر كند. آب نيست در بساطم. صورتم مرطوب شده از رطوبت هوا. راهي خانه سبحان و حنان ميشويم. «محمدرضا احمدي»، پدر جوان حنان و سبحان است. چهار بچه داشته كه حالا شدهاند دوتا. از خانه شش نفرهشان، سبحان ۹ساله و حنان يا همان هانيه ۷ساله كم شدهاند. «بچههاي من دو سال تفاوت سني داشتند، دوتا رفيق بودند. خصوصيات اخلاقيشان متفاوت بود، اما مثل دوقلوهاي به هم چسبيده بودند. بدون هم جايي حاضر نميشدند. تا آن يكي نميآمد، اين يكي غذا نميخورد. سبحان آرام و بامرام بود، هانيه ولي شلوغ بود، هميشه ما رو ميخندوند. هميشه صداي خندهشان از اتاقشان ميآمد. توي خونه خنده اينها قطع نميشد. با هم كلكل داشتند.» جايي كه نشستهايم را نشان ميدهد و ميگويد: «همينجا فوتبال بازي ميكردم با سبحان.»
«روز شنبه من خانه بودم. حدود ساعت ۱۱ بود كه زنگ زدند گفتند بياييد مدرسه تعطيل شده، بچهها را ببريد. راه افتادم به سمت مدرسه. قبل از اينكه برسم به ميدان ۲۲ بهمن، صداي انفجار شنيدم. همه از مغازههاشان آمدند بيرون، يكهو ترافيك شد. نميفهميديم داستان چيست. سر ميدان كه رسيدم، صداي انفجار دوم آمد. ماشينها ايستادند. عجله داشتم كه هرچه زودتر خودم را برسانم به مدرسه. نگران آن تماس مدرسه بودم اصلا نميفهميدم داستان چيست. ماشينم را روبهروي جهاد سازندگي پارك كردم، بدو رفتم تا رسيدم به مدرسه و ديدم مدرسه تخريب شده. وقتي من رسيدم بچههاي هلال احمر آنجا بودند. من در ذهنم تصور ميكردم بچههاي من سالمند. دنبال كلاسشان ميگشتم. يكهو متوجه شدم نصف مدرسه؛ قسمتي كه تخريب شده بود، بالا كلاس دخترم و پايين كلاس پسرم بود. سازه مدرسه قديمي بود، بتنش خيلي سنگين بود، هوابرش آوردند، ميلگردها را ميخواستند برش بدهند. تقريبا يك ساعتي من مشغول گشتن بودم. گفتند سبحان رو پيدا كردند، شهيد شده. شما برو خونه، خودتو اذيت نكن. گفتم دخترم هم همينجا بوده. گفتند پس بيا بريم بيمارستان شايد هانيه را بردند اونجا. رفتيم بيمارستان. تعداد پيكرها آنقدر زياد بود كه كيسه جسد كم آمده بود. بچهها رو تو يه پلاستيكي ميذاشتن، مياوردن. بدو ميرفتيم سر كيسه نگاه ميكرديم كه بچه ما هست يا نيست. خيليهاشون قابل شناسايي نبودند. اصلا نميتونستم قبول كنم بچههاي من باشند. دوباره منو آوردن خونه. دلم طاقت نياورد، دوباره برگشتم بيمارستان. سردخونه جا نداشت. يكي از همشهريهامون پرورش ميگو داره سمت بندر تياب، اون قبول كرده بود كه سردخونهشو در اختيار بذاره. بعد بهم گفتن كه بيا بريم اونجا رو نگاه بكنيم. هانيه رو كه من از دور ديدم، شناختم. هانيه ساعت ۱۱ شب پيدا شد. خانم معلمشون چند تا از بچهها رو ميگيره تو بغلش، يكي از بچهها هانيه بوده. سرش ضربه ديده بود، ولي صورت و بدنش سالم بود.»
به سبحان كه ميرسد رنگش ميپرد. «سبحان رو از رو جورابش شناختم. اون روز صبح وقتي ميخواست بره مدرسه، ميخواست جوراب ورزشي بپوشه، مادرش گفت جورابي كه از كربلا واست گرفتم رو بپوش. مثل اينكه قرار بوده ما از روي جوراب بچه را بشناسيم. دوبار رفتم بالا سر سبحان. حدس ميزدم پسرم باشه، ولي نميتونستم واقعا ۱۰۰ درصد تشخيص بدم كه پسر منه. زنگ زدم به مادرش كه يه نشونهاي چيزي بده كه بيشتر مطمئن بشم. گفته بود نگاه كنيد جورابش چه رنگيه. همون جوراب رو آورديم به مادرش نشون داديم تاييد كرد. سبحان نصف صورتش رفته بود. از يه طرف صورتش هم كه سالم بود، مغز نداشت. براي همين براي بار دوم دوباره رفتم بالا سرش شناساييش كنم. زيپ كاور رو كشيدم پايين. ميفهميدم سبحانه، شناسايي شده بود، ولي نميخواستم قبول كنم پسر منه.»
من به عنوان يك غريبه نميتوانم هضم كنم پدري با چنين صحنهاي مواجه شود. من هم جاي محمدرضا احمدي بودم نميتوانستم باور كنم كه اين بچه، پسر من است. «الان نزديك ۵۰ روز از اين حادثه گذشته. من نميتوانستم به اين راحتي كه الان دارم به شما ميگم، صحبت كنم. سبحان من از صداي تركيدن بادكنك ميترسيد. از صداي ترقه و فشفشه ميترسيد. ولي دمش گرم تو اون حادثه شجاعت و شهامتشو، غيرتشو به جهان نشون داد. يكي از مادرها تعريف كرده آمده دنبال بچهها به سبحان هم گفته بيا بريم، اومد بره يه لحظه گفت كه خواهرم اينجاست. اونا رفتن و اين برميگرده دنبال خواهرش كه دومين موشك رو ميزنن. سبحان ما تو مدرسه دخترونه پيدا شد.»
مادر سبحان و حنان همانطور است كه همسرش توصيف كرده بود؛ آرام و قوي. «مرضيه آشنا» مادر ۳۸ ساله چهار بچه كه دوتايشان جزو شهداي مدرسه ميناب شدند. «ما تو خونه، هانيه رو حنان صدا ميزديم. حنان برخلاف روزاي ديگه كه به زور از خواب بيدارش ميكردم، اون روز سريع بيدار شد. يه ذوق و شوقي داشت. صورتشو شست، اومد من موهاشو شونه كردم، بستم. اومد جلو گفت ماماني قشنگ شدم؟ شب قبلشم گفته بود كيفمو حتما بشور من كيفشو شسته بودم. لباسهاش همهچيزش مرتب بود. دوبار ازم پرسيد مامان مرتب شدم؟ گفتم آره مامان مرتب شدي. دوباره گفت خيلي قشنگ شدم؟ گفتم آره خيلي قشنگ شدي. هيچوقت سابقه نداشت اينطوري به من بگه. من بهش گفتم خب حالا سريع برو مدرسه، دير ميشه، بابات منتظره. سبحان شب قبلش اتاقشو تميز كرده بود، لباساشو تا كرده بود. فقط به من گفت مامان زحمت جاروي اتاقمو بكش. همهچيز رو سر جاش گذاشته بود، حتي مداد رنگياشو جمع كرده بود. صبح بيدار شد اول خواست جوراب ورزشي بپوشد، گفتم امروز ورزش ندارين كه، جوراباتو عوض كن. ايني كه من از كربلا گرفته بودم رو بپوش. بچهام حالش خوب نبود. يك حالي داشت. چند بار ازش پرسيدم حالت خوبه؟ گفت آره. من دو شب قبلش نخوابيده بودم و خيلي سرگيجه داشتم. آمدم بخوابم، خوابم نميبرد. يك دلشورهاي داشتم. ساعت ۹ خوابم برد. ساعت ۱۱ خانم معلم سبحان زنگ زد گفت كه بياين دنبال بچهها. چند دقيقه بعدش خانم حنان زنگ زد كه بياين دنبال بچهها. همسرم اون روز شيفت كاريش نبود و خونه بود. سريع آماده شد و رفت. چند دقيقه نگذشته بود، تلفنم زنگ خورد. ديدم همسرم داره گريه ميكنه پشت تلفن. من با اضطراب چادرمو پوشيدم، دويدم سمت خيابون. به محض اينكه رسيدم، ديدم مدرسه تخريب شده و همه پدرها گريه ميكنند. اون موقع هنوز هم نميفهميدم موشك خورده به مدرسه. هر كدوم از والدين ميومدن ميديدم سرگردونن. دنبال بچههاشونن، دنبال كيف و وسايل بچههان. خيلي مادرا حالشون بد بود، از حال رفته بودند. پدرها رو ميديدم كه آب ميزدند به صورتشان كه به حال بيارنشون. از مدرسه پسرونه دور زدم اومدم سمت دخترونه. ديدم كلاس حنان كامل تخريب شده. اونجا افتادم زمين. زمين رو چنگ ميزدم. گفتم ديگه از اين بچهها چيزي نمونده كه بخوايم پيدا كنيم. تا قبل اون يه اميدي داشتم كه بچهها رو زنده ميارن بيرون. هرجا كه بچهاي رو ميآوردند، ما خانوادهها ميدويديم سمت آمبولانس. كاور تموم شده بود، بچهها رو ميذاشتن تو نايلون مشكي. ولي من خودم قبول نميكردم كه احتمال داره بچه من هم باشه. هيچ كدوممون قبول نميكرديم. فقط تا نصفه راه ميرفتم دنبال مادرا، جرات نميكردم جلوتر برم. فقط يه بچه رو ديدم كه پوست بدنش جدا شده بود. از امدادگر پرسيدم زنده است يا نه، گفت شهيد شده. اونجا ديگه فهميدم قراره با چه صحنهاي مواجه بشيم. ساعت حدودا ۱۲ بود كه اومدن گفتن سبحان شهيد شده. يكي از همكلاسياش شناساييش كرده. اونجا من افتادم دوباره زمين. اصلا نميفهميدم چي كار دارم ميكنم. خاك ريختم رو سرم، زمينو چنگ ميزدم. منو به زور از زمين بلند كردن و گفتن برو خونه منتظر باش كه خبر بگيري. گفتم كجا برم دخترم هنوز اينجاست.»
مرضيه به سبحان كه ميرسد ياد چشمهاي بچهاش ميافتد. «من تنها چيزي كه از خواهرم پرسيدم اين بود كه قسمش دادم گفتم بگو سبحان چشم داشت يا نه، چون بچهام به چشمهاش حساس بود. من هر بار ميبردمش حمام، ميگفت شامپو نريز ميره تو چشمم. هربار گريه ميكرد. بچهام دل نازك بود، هميشه چشمهاش پر از اشك بود. يعني كافي بود بهش بگي سبحان چرا فلان شد، يكهو اشكهاش ميريخت.به هيچكس اجازه نميداد به چشمهاش دست بزنه. خواهرم گفت سبحان مثل حضرت عباس چشم نداشته، بدنشم مثل حضرت علياكبر پارهپاره شده بود. همهش با خدا حرف ميزدم چرا اينطوري منو امتحان كردي. هميشه به خدا ميگفتم منو با عزيزانم امتحان نكن. اين امتحان سختي بود.»
آرزومه يكبار ديگه داداشم رو بغل كنم
«آتنا» مات و گيج است. سلام ميگويم، يك جواب روي هوا ميدهد و رو به مادرش ميگويد: «مامان اينجارو. اينجا دفتر بودا. اينجا كلاس ماست مامان. ميتونم برم بالا؟ ميخوام برم بالا.» مادرش ماتتر از او است. ميگويد: «نميشه بري بالا. پلهها خراب شدند. خطرناكه اصلا.» مادرش، آرش را همينجا از دست داده. حالا با آتنا آمده اينجا تا ما با او و دخترش حرف بزنيم. آتنا گلآذين از روز حمله به اين طرف پا به مدرسه نگذاشته بود. به خاطر همين هيچ چيز را جز مدرسه نميبيند. از اين سو ميرود به آن سو و همهاش تصور ميكند اينجا چه بوده و آنجا كه خراب شده چه بوده. يونيفرم سبز مدرسه پوشيده با مقنعه سفيد. كلاس پنجمي است. خواهر آرش است. آرش كلاس دوم بود و ماند زير آوار. چشمان مادر آتنا و آرش آنقدر پف كرده از زاري كه چشمهايش كوچك و قرمز شده. ميگويم: «ميشه با دخترتون حرف بزنيم؟» زيرلب ميگويد: «بله حرف بزنين.»
آتنا را ميآوريم جلوي دوربين. دختر كلاس پنجمي مدرسه شجره طيبه، دختر اول يك خانواده پنج نفره است كه حالا شدهاند چهار نفره. «آرش گلآذين»؛ برادر كلاس دومياش در حمله موشكي به مدرسه جانش را از دست داد. آتنا حرف كه ميزند اخم ميكند، لبهايش را كج ميكند تا معلوم نشود بغضش گرفته. ياد آرش كه ميافتد، سخت حرف ميزند. تنها آرزويش در اين دنيا؛ ديدن دوباره آرش و بغل كردنش است. دلش براي بگومگوهايش با آرش و شيطنتهاي برادر كوچكش تنگ شده. ميگويد: «هميشه اسباببازيهايش را ميريخت و من بايد جمع ميكردم. هميشه از دست اين كارش حرص ميخوردم. اما كاش بود و از دستش حرص ميخوردم. كاش يكبار ديگه داداشم رو ميديدم و بغلش ميكردم.»
آرزويش اين است بزرگ كه شد بازيگر شود. عاشق بازيگري است. ميگويم: «اگر يك روزي كسي بخواهد فيلم بچههاي مدرسه ميناب را بسازد، بازي ميكني؟» ميگويد: «آره حتما. خيلي دوست دارم.»
«روزي كه به مدرسه حمله شد، خانممان ساعت يه ربع به ۱۱ اومد، گفت تعطيل شدين. گفتيم خانم چرا. گفت من بايد برم به پدر مادراتون زنگ بزنم. از كلاس رفت بيرون. ما داشتيم توي كلاس باهم حرف ميزديم كه يك كلاس ششمي اومد تو كلاس ما گفت جنگ شده، من و دوستامم رفتيم بيرون. داخل سالن بوديم كه داداشم اومد بالا كنارم. گفتم داداشي مامان اومده دنبالمون؟ گفت نه هنوز نيومده. گفتم صبر كن كيفمو برميدارم با هم ميريم. گفت نه من ميخوام زودتر برم تو آروم مياي. من دستشو ول كردم بره. همه دوستام رفتن بيرون. فقط يه نفرشون مونده بود وسط كلاس افتاده بود. بلندش كردم. گفتم نازنين چي شده گفت نميدونم. همون موقع موشك دوم رو زدند. صورت دوستم خوني شده بود. گفتم بلند شو بريم. ميخواستيم بلند شيم، كتابخونه افتاد رومون. كتابخونه رو بلند كردم ديدم پام درد ميكنه. بعدش رفتيم كه بريم پايين، ديوار ريخته بود. رفتم جلو در پسرانه، از اونجا اومدم پايين. ميخواستم برم دنبال داداشم كه دوستمو ديدم. گفت من خواهرم تو مدرسه است، گفتم پس صبر كن الان بريم با هم، هم خواهر تو رو برميداريم هم داداش خودم. ولي نذاشتن ما جلوتر بريم. به مامانم زنگ زدم كه من دارم ميرم خونه ولي آرش تو مدرسهس. مامانم گفت تو برو من ميام دنبال آرش. من رفتم خونه. ظهر دوشنبه بابام اومد خونه خبر شهادت آرش رو بهمون داد. اون روز معلم ما هم داخل سالن بود كه موشك بهش خورده بود و با پسرش شهيد شدند. دو تا از بچههاي كلاسمون هم به اسمهاي فاطمه و سميرا شهيد شدند.»
آتنا يك برادر سه ماهه به اسم كوروش هم دارد، اما با آرش رفيق و همبازي بود. «آرش ۷ سال و نيمش بود. خيلي برام سخته داداشم نيست. آرش دوست داشت مخترع شود. ولي من دوست دارم بازيگر شوم. من از آن لحظهاي كه داداشم ازم تو مدرسه جدا شد ديگه آرش رو نديدم. اون دو روزي كه پيدا نشده بود همش فكر ميكردم جايي قايم شده يا رفته داخل خيابون، چون آرش خيلي شيطون بود.»
كلاسشان بالاي دفتر پسرانه است، ته ساختمان. جزو معدود كلاسهايي كه بقايايي ازشان مانده. آتنا ميگويد: «اگر يك قدرت جادويي داشتم دوست داشتم زمان را به عقب برگردانم و كساني كه دوست داشتم را زنده نگه دارم. كاش ميتونستم داداشمو دوباره ببينم و بغلش كنم.»
دايم دستانش را گره ميكند و انگشتانش را پيچ ميدهد درهم. مضطرب است، حالش خوب نيست. نميدانستم از روز حمله به بعد به مدرسه نيامده، شايد اگر ميدانستم از او نميخواستم به مدرسه بيايد. مادر آتنا هم گوشهاي ايستاده و مات مدرسه را نگاه ميكند، ميگويد: «آرش، بچه شلوغ خانهمان بود. از وقتي رفته خانه سوت و كور شده.» اشكش را با گوشه روسرياش پاك ميكند. اشكش انگار خشك شده، به زور جاري ميشود.
«من فكر ميكردم شنبه قرار بود بچهها را ببرند مجموعه بازي. پدرش ازش پرسيد امروز ورزش داريد؟ آرش گفت نه ميريم مجموعه بازي. بعدا فهميديم رفتند مجموعه بازي، اما چون كليد نداشتند دوباره برگشتند زمين چمن. ۱۱ و ربع آمدند تو ساختمان. ۱۱ و ۲۱ دقيقه اولين موشكو زدند كه بچهها توي مدرسه بودند.» گوشهاي از ديوار بهجامانده را نشان ميدهد و ميگويد: «اينجا ديوار دخترانه ريخته جلوي پسرانه. دخترم اومد بيرون پسرم نتوانست. هركي داخل بودن مردند. بمب اول را كه زدند يكسري آمدند بيرون كه دخترم هم جزوشان بود. بمب دوم را كه زدند، اين همه تلفات داد وگرنه خيليها زنده موندن اومدن بيرون. هركي موند ديگه موند.»
آرش رباتيك دوست داشت. ميخواست مخترع شود. مادرش تاريخ دقيق عمرش را حفظ است. «روزي كه شهيد شد ۷ سال و ۵ ماه و ۲۵ روزش بود. آرش شهريوري بود. اين روزا بدون آرش خيلي سخته. شلوغ و شيطون خونمون بود.»
لنگه جوراب سوراخ سوراخي را از كيف درميآورد و نشانم ميدهد. يك جوراب توسي روشن با عكس انگري بردز قرمز. مادر آرش ميگويد: «اين جوراب سالم بود، الان سوراخ سوراخ شده. ده شب قبل از اين اتفاق يك شب موقع خواب به من ميگفت مامان من ميترسم امريكا موشك بزنه. به پدرش ميگفتم اين ميخواد سر جاش نخوابه چه بهونههايي مياره. بهش ميگفتم اصلا امريكا ميناب رو پيدا نميكنه، روي نقشه نيست. بچه به من گفت ولي من نفهميدم، اصلا نفهميدم كه قراره با موشك بره.»
خانم گلآذين ميگويد كيف آرش را هم پيدا نكرده، فقط يك كتاب نصفه سوخته به او دادند و يك لنگه جوراب سوراخ.
آرش را از روي جورابش شناختم
«بهرام گلآذين»، پدر آرش ايستاده سر مزار آرش. ميگويد: «بچهام را نميتوانستم شناسايي كنيم، از روي جورابش شناختيمش. خودم صبح پاش كرده بودم، ميدانستم دنبال چي بگردم. آرش زماني كه به دنيا اومد پاي راستش يه نشونه داشت؛ دو تا ناخن كوچيكش تقريبا نصفه چسبيده بود به هم. مادرش هميشه ميبوسيد پاش رو و ميگفت تو خاصي. اين نشونه رو خدا به ما داده كه اگر گم شدي پيدات كنيم. داخل سردخونه با همين نشونه بچهمو پيدا كردم.»
اينها را كه ميگويد هقهق ميكند. من هم با او هقهق ميكنم. مرد تنومندي است. وقتي اينطوري گريه ميكند قلبم ميريزد. اينجا همه يا همسن مناند يا چند سال كوچكترند. دلم نميخواهد اينجا بايستد و اينطور جلوي من زار بزند. اشكهايش را ميگيرد با دستانش. ابايي ندارد از هقهق. بچهاش جوري منفجر شده كه از روي انگشت پا و جورابش شناسايياش كردهاند. حق دارد زار بزند، فرياد بزند. اصلا هركاري دلش ميخواهد بكند. او محقترين آدم روي زمين است. من نميتوانم نگاهم را از او بگيرم. اشكانم سرازير ميشوند. او اما اصلا من را نميبيند. دارد آن روز را ميبيند. دارد آرش پاره پاره را ميبيند. من هم با او همتصوير ميشوم.
«اون صبح شنبه مثل شنبههاي ديگه شروع شد، ولي مثل شنبههاي ديگه نبود. شنبه سياهي بود براي ما خانوادهها. ساعت 6:30 صبح من خودم حاضرش كردم ببرمش مدرسه. آماده شده بود، برگشت از دم در هال، دست داداش كوچيكشو گرفت بوسيد. بردمشان مدرسه. محل كار من در بندرعباس است. مشغول كارهاي روزانه خودم بودم كه تماس گرفتن گفتن اينجا بمباران شده. تماس بعدي رو كه گرفتن گفتن مدرسه رو زده، بلافاصله حركت كردم. خانمم زنگ زد گفت من رسيدم مدرسه و هيچي از بچهها نيست. همه زير آوارن. آرش رو صدا ميزنم ولي نيست. تمام مدرسه ريخته روي بچهها و همه بچهها شهيد شدن. با گريه تلفنو قطع كرد. از بندر ۲۵ دقيقهاي خودمو رسوندم به ميناب و ديدم مدرسه خراب شده. سريع رفتم بيمارستان تو مجروحين بگردم بچهمو پيدا كنم. ولي بچهام اونجا نبود. تمام مجروحيني كه سوخته بودن، دانشآموزا اونجا بودن. نگاه كردم نبود. رفتم سردخونه رو نگاه كردم بچهمو پيدا نكردم. دوباره رفتم مدرسه. تمام خانوادهها بودن. از همون ساعتهاي اول آواربرداري شروع شده بود. بدن سالمي از اونجا در نمياومد. بچهها تيكه شده بودند، قابل شناسايي نبودند. نزديك به ۳۰ ساعت زمان برد تا آواربرداري تموم شد. روز يكشنبه ما رفتيم به سمت سردخونه تياب، ۳۰ كيلومتري ميناب. بچهام رو از روي پاش و جورابش شناسايي كردم. تنها جايي كه آسيبي نديده بود همون پاي راستش بود.»
گريهاش شديد ميشود. «آرزو ميكنم هيچ پدرو مادري زير تابوت بچهشو نگيره. حالا آرش زير پاي معلمش خوابيده، اميدوارم خانم شهرياري برايش مادري كنه. معلمشون باردار بود و در انتظار بهدنيا آمدن بچهاش شهيد شد.»
بهرام ميگويد: «آرش عاشق رباتيك بود. به مادرش گفته بود مطمئن باش دو تا ربات درست ميكنم، يك ربات درست ميكنم كارهاي خونه را انجام بده تو اين همه تو خونه كار نكني و خسته نشي، يه ربات ديگه هم درست ميكنم ميخوام باهاش برم فضا.»
اين گزارش، بخشي از دردهاي چهار خانواده از ۱۱۰ خانواده شهداي مدرسه ميناب است. در گزارشهاي آتي روايت خانوادههاي ديگر و امدادگران هلال احمر را ميخوانيد.