جهان در آستانه بحران
بابك كاظمي
كارشناسان نظامي و راهبردي با تكيه بر تحليلهاي دقيق از ساختار امنيتي خاورميانه و توانمنديهاي متقابل طرفين درگير، بر اين باور راسخ هستند كه هرگونه گسترش درگيري نظامي در منطقه، بهويژه اگر از مرزهاي يك درگيري محدود فراتر برود، لزوما در چارچوبهاي سنتي و محلي باقي نخواهد ماند، بلكه به سرعت به يك بحران تمامعيار و منطقهاي تبديل خواهد شد كه دامنه تأثيرات آن از مرزهاي جغرافيايي خاورميانه فراتر رفته و معادلات ژئوپليتيك و اقتصادي جهان را دگرگون ميسازد. در چنين سناريويي، حضور مستقيم و فعال «محور مقاومت» به عنوان يك بازوي استراتژيك قدرتمند، تعادل قوا را به نفع طرفي تغيير ميدهد كه توانايي گسترش جبهههاي نبرد را دارد و اين امر باعث ميشود كه متحدان ايالات متحده امريكا، از جمله رژيم صهيونيستي و كشورهاي نفتي حوزه خليجفارس، نه به عنوان ناظران بيطرف، بلكه به عنوان اهداف مستقيم و اصلي درگيريها قرار بگيرند؛ در نتيجه، هرگونه اقدام نظامي عليه ايران يا منافع آن، به طور خودكار زنجيرهاي از پاسخهاي متقابل را فعال ميكند كه سريعا ماهيت درگيري را از يك رويارويي دوجانبه به يك جنگ منطقهاي همهجانبه تبديل ميكند كه در آن هيچ بازيگري در منطقه در امان از پيامدهاي ويرانگر آن نيست و خطرات آن به سرعت به ثبات سياسي و اقتصادي كشورهاي همسايه و حتي قدرتهاي فرامنطقهاي سرايت خواهد كرد. در اين ميان، دكترين دفاعي و راهبردي ايران نيز بر پايه مفهوم «بازدارندگي تهاجمي» استوار است كه بهوضوح نشان ميدهد پاسخهاي تهران صرفا واكنشي و تدافعي به تهديدات نيست، بلكه هدفي استراتژيك و حساب شده براي «اعمال هزينه راهبردي سنگين» بر دشمنان و متحدانشان دارد؛ به اين معنا كه ايران با بهرهگيري از توانمنديهاي موشكي، پهپادي و نيابتي، تلاش ميكند تا با ايجاد اختلال در زيرساختهاي حياتي حريف و تهديد امنيت اقتصادي و نظامي او، اراده سياسي براي ادامه جنگ را از بين ببرد و با بالا بردن هزينههاي جنگ، دست به سمت مذاكره يا عقبنشيني ببرد. اين رويكرد نشان ميدهد كه ايران قصد ندارد صرفا در خاك خود دفاع كند، بلكه ميخواهد ميدان نبرد را به عمق قلمروی دشمن و پايگاههاي منطقهاي او بفرستد، تا با ترس از پيامدهاي غيرقابل كنترل، بازدارندگي ايجاد كند و اين استراتژي، بازيگران خارجي را با معضلي جدي مواجه ميسازد كه در آن، هر اقدامي عليه ايران، به سرعت به يك بحران بزرگتر تبديل خواهد شد.
يكي از مهمترين و تعيينكنندهترين ابعاد اين بحران، موضوع انرژي است كه ايران با كنترل بر تنگههاي استراتژيك هرمز و بابالمندب، اهرم فشار قدرتمندي را در اختيار دارد؛ بسته شدن اين مسيرهاي حياتي ناوبري، به همراه احتمال تخريب تأسيسات نفتي و گازي در كشورهاي توليدكننده نفت خليجفارس، ميتواند شوك بيسابقهاي به بازار انرژي جهان وارد كند كه پيامدهاي آن فراتر از خاورميانه است و قيمت نفت و گاز را به سطوحي غيرقابل پيشبيني ارتقا خواهد داد. اين شوك انرژي، نهتنها اقتصاد كشورهاي وابسته به نفت منطقه را متلاشي ميكند، بلكه تأثيرات تورمي و ركودي شديدي را بر اقتصاد جهاني تحميل خواهد كرد و اين موضوع، قدرتهاي بزرگ جهاني ازجمله چين، هند و كشورهاي اروپايي را كه وابستگي شديدي به انرژي خاورميانه دارند، با فشاري عظيم براي متوقف شدن درگيريها مواجه ميسازد و اين امر ميتواند به عنوان يك عامل بازدارنده در برابر اقدامات نظامي گسترده عمل كند، اما از سوي ديگر، ريسك درگيريهاي فرامتني و جنگهاي نيابتي براي كنترل منابع انرژي را افزايش ميدهد.
در چنين شرايطي، ايالات متحده امريكا با يك محاسبه پيچيده و دشوار مواجه است كه در آن، نسبت هزينهها به منافع به شدت به نفع عدم مداخله مستقيم و گسترده تغيير ميكند؛ زيرا هرگونه اقدام نظامي محدود عليه ايران، به دليل طراحي جامع و چندلايه پاسخهاي تهران، به سرعت از كنترل خارج شده و به يك درگيري گسترده منطقهاي منجر ميشود كه خروج از آن فاقد راهبرد روشن و پايدار است. واشنگتن ميداند كه وارد شدن به چنين چرخهاي، نهتنها باعث تضعيف جايگاه جهاني امريكا و از دست رفتن سرمايههاي سياسي و نظامي او خواهد شد، بلكه ميتواند منجر به ظهور بازيگران جديد قدرتمند در خاورميانه شود كه در آينده، تعادل قوا را به نفع رقباي ژئوپليتيك امريكا تغيير خواهند داد. بنابراين، امريكا مجبور است تا با احتياط بسيار عمل كند و از ورود به دامهاي درگيري مستقيم پرهيز کند، اما اين احتياط به معناي پايان تهديدها نيست، بلكه به معناي تغيير شكل تهديدها به اشكال غيرمتعارفتر است.
در اين ميان، مفهوم آتشبس يا توقف موقت درگيريها، نبايد به عنوان يك حركت صلحآميز يا پايان تنشها تعبير شود، بلكه بايد به عنوان يك «فرصت تاكتيكي» براي بازسازي قواي طرفين، تكميل زنجيرههاي تأمين تسليحات و تكميل «بانك اهداف» براي نبردهاي بعدي مورد بررسي قرار بگيرد. هرگونه محاسبه اشتباه در اين دوره حساس، ازجمله تفسير غلط از تمايل طرفين به صلح واقعي يا اقدامات تحريكآميزكه منجر به شكست آتشبس شود، ميتواند منطقه را وارد مرحلهاي بيبازگشت از رويارويي تمامعيار كند كه در آن، هيچ كس برندهاي نخواهد داشت و تنها بازماندگان، ويرانيهاي بيپايان و بحرانهاي انساني و اقتصادي خواهند بود. بنابراين، درك عميق از ماهيت بازدارندگي ايران، پيامدهاي اقتصادي جنگ براي جهان و پيچيدگيهاي محاسباتي امريكا، ضروري است تا از سقوط ناخواسته منطقه به پرتگاه جنگي جلوگيري شده و ثبات نسبي، هرچند شكننده، حفظ شود.
دكتراي سياستگذاري عمومي