با نگاهي به كتاب «من سرگذشتِ يأسم و اميد»
اميد و پيروزي
محمد صادقي
از نگاهِ واسلاو هاوِل، نويسنده و سياستمدار اخلاقگرا، خوشبيني به معناي انتظارِ نتيجه خوب و دلخواه و اميد، باور به معناداري عمل بود. او باور داشت كه اگر كاري درست است بايد انجام شود نه به اين خاطر كه انجام دادن آن به طور قطع به نتيجه دلخواه ميانجامد بلكه همين كه درست است كافي است. او در حقيقت، اميد را از چنگ وابستگي به نتيجه آزاد ميكند و آن را به مسووليت اخلاقي و عمل شرافتمندانه گره ميزند. خوشبيني در نگاه او، به شرايط بيروني وابسته است و اميد، به كيفيت دروني و اخلاقي انسان. از اين رو، اميد احساسي درباره آينده نيست بلكه نظر به اكنون و چگونه زيستن و چگونه عمل كردن در زمانِ حال دارد. بر اين اساس، او سياست را بر پايه حقيقت و مسووليتِ اخلاقي و نه قدرت، مينگريست. چنانكه در كتاب «زندگي خوب» اثر مارك ورنون (ترجمه پژمان طهرانيان) ميخوانيم، هاول ميگويد: «اميد مسلما با خوشبيني متفاوت است. اميد اعتقاد به اين نيست كه عاقبتِ چيزي به خير خواهد شد، بلكه ايمان به آن است كه هر چيزي معنا و مفهومي دارد، فارغ از آنكه چه عاقبتي پيدا كند.»
در كتاب «من سرگذشتِ يأسم و اميد» ترجمه آزاده كاميار، نوشتهاي از هاول با نام «سمتوسوي دل» آمده كه بسيار دلنشين است. او مينويسد: «اميد پيشگويي نيست، موضعگيري روح است، سمتوسوي دل است. اميد از جهاني كه آدمي در همان دم تجربه ميكند، فراتر ميرود و آن سوي افقهاي اين جهان لنگر ميافكند... اميد يعني توان تلاش در راهي خاص، نه چون احتمال كاميابي در آن وجود دارد، بلكه چون راهي است نيكو... به اين نكته فكر كنيد: امروز صدها نفر از مردم مشغول به انجام كارياند كه در اوايل دهه هفتاد هيچ كدامشان جسارت انجامش را نداشتند. اينك در وضعيتي زندگي ميكنيم كه به راستي نو و متفاوت است. موضوع اين نيست كه حكومت بيشتر با مردم مدارا ميكند، بلكه هيچ چارهاي ندارد جز كنار آمدن با اين وضعيت... تاريخ چيزي نيست كه در جايي ديگر رخ بدهد. همين جا پديد ميآيد. ما همه در آن نقش داريم.»
هر چند بهار پراگ (دورهاي كه الكساندر دوبچك از ۵ ژانويه ۱۹۶۸ تا ۲۱ آگوست ۱۹۶۸ قدرت را در دست داشت) دوره بسيار كوتاهي بود و در پي آن سركوب شديدي شكل گرفت اما برخي چهرههاي فرهنگي و سياسي مانندِ هاول، با انديشههاي نيك خودشان، مجالي براي اميد گشودند. هاول يكي از امضاكنندگان charter 77 بود (بيانيهاي اعتراضي براي دستيابي به آزادي و حقوق بشر كه در سال 1977 در چكسلواكي، جنبشي اخلاقي-حقوقي را ايجاد كرد) كه به لحاظ فكري در دگرگوني بزرگِ 1989 اثرگذار بود. با اين حال، برخي نگاه چندان مثبتي به آن اقدام نداشتند اما آن اقدام و ديگر اقدامها مانند ايجاد شبكههاي غيررسمي براي اجراي موسيقي و تئاتر و توليد نشريههاي مخفي و مهمتر از همه، تاكيدِ هاول بر زيستن در حقيقت، به معناي دست شستن از زندگي قلابي و دروغين، زندگياي كه انسان در آن «براي هيچ چيزي فراتر از بقاي خودش احساس مسووليت نميكند» سرانجام جنبشي قدرتمند را در نوامبر 1989 شكل داد. اگر نيك بنگريم، هاول که بر زيستن در حقيقت و عمل درست و اخلاقي تكيه داشت از همان لحظه كه كار سياسي خود را آغاز كرد، پيروز بود؛ زيرا نه براساس نفرت بلكه براساس عشق مبارزه ميكرد و خواهان پيروزي و بهروزي همگان بود. آندره كنت اسپونويل (رسالهاي كوچك در باب فضيلتهاي بزرگ، ترجمه مرتضي كلانتريان) تعبيرِ زيبايي به كار ميبرد «با قلبي سرشار از شادي پيكار كردن» كه هاول بيترديد نمونه بارز چنين قلبي در تاريخ قرن بيستم بود و ميافزايد: «عشق يك شادي است و نه يك ناتواني يا دست كشيدن: دشمنان خود را دوست داشتن به معناي دست كشيدن از پيكار نيست، بلكه جنگيدن شادمانه با آنهاست.»
در 3 نوامبر 1979، هاول در نامهاي از زندان به همسرش (نامههايي به اولگا، ترجمه فروغ پورياوري) مينويسد: «آزرده نباش و نگذار دستخوش نوميدي شوي. در آن صورت نميتواني به هيچكس هيچگونه كمكي بكني و فقط اعصاب خودت را از بين ميبري. بهتر است فعال و سرگرم باشي؛ اين، به من نيز بيشترين لذت را خواهد داد.» و باز در 19 نوامبر 1979 به همسرش مينويسد: «اميد يكي از بعدهاي روح است. اميد نه در بيرون كه در درونمان جاي دارد. وقتي آن را از دست ميدهي، بار ديگر بايد در درون خودت يا در آدمهاي پيرامونت پيدايش كني، نه در اشيا يا حتي حوادث.»
تيموتي گارتوناش، در كتاب «فانوس جادو» ترجمه فرزانه سالمي، گزارشهايي از پايان حكومت كمونيستها ارايه كرده و در تاريخ 24 نوامبر 1989 مينويسد: «اوايل بعدازظهر دوبچك ميآيد. به نظر ميآيد انگار مستقيما از يك عكس سياه و سفيد مربوط به 1968 بيرون جهيده است، البته چهرهاش شكستهتر شده، چين و چروكهاي صورتش بيشتر شده است، اما باز همان كت خاكسترياش را به تن دارد... همان لبخند محجوب و جذابش را به لب دارد... وقتي دوبچك قدم به بالكن ميگذارد، در آن هواي سرد غروب كه آدم يخ ميزند و نورافكنهاي تلويزيون روشنش كردهاند، چنان غرشي از مردم برميآيد كه به عمرم نشنيدهام. دوبچك! دوبچك! اين فرياد از همه طرف از خانههاي بالا و پايين از ميدان تنگ و دراز طنينانداز ميشود... بعد از دوبچك نوبت به هاول ميرسد. مردم شعار ميدهند: دوبچك- هاول، يكي نام 1968 است و يكي نام 1989.»