خشتجان و ستوناستخوان
علياصغر شعردوست
در اين روزگار پُرالتهاب ارديبهشت۱۴۰۵، كه بدخواهان و اهرمنصفتان، حريم مقدس ايرانما را آماج كينه خويش قرار دادهاند، شنيدن طنين غزلحماسههايي كه بوي ايستادگي و نوزايي ميدهند، جان را شكوهي دگر ميبخشد. سيمين بهبهاني، كه او را بهحق نيماي غزل ناميدهاند، با اوزان نو و نگاهي برخاسته از بطنحوادث، غزل را به سنگر بيداري ملت بدل ساخت. امروز كه جبهههاي نبرد با غبار شرف و خون پاكان تطهير ميشود، غزل زير حكم نقشه راهي براي فرداي پيروزي را دارد. آنجا كه شاعر با صراحتي شگفتمانند فرياد ميزند، در حقيقت زبان حال ملتي است كه در ميانه آتش و آوار، نه به سوگ، كه به فكر ساختن و بركشيدن دوباره سقف ميهن است:
دوباره ميسازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقفتو ميزنم، اگر چه با استخوان خويش
دوباره ميبويم از تو گُل، به ميل نسل جوان تو
دوبارهميشويم از تو خون، به سيل اشك روانخويش
دوباره، يك روزِ آشنا، سياهي از خانه ميرود
به شعر خود رنگ ميزنم، ز آبي آسمانخويش
اگر چه صدساله مردهام، به گورِ خود خواهم ايستاد
كه بردرم قلب اهرمن، ز نعره آنچنانِخويش
كسي كه عظمِ رميم را دوباره انشا كند به لطف
چو كوه ميبخشدم شكوه، به عرصه امتحانخويش
اگر چه پيرم ولي هنوز، مجال تعليم اگر بُود
جواني آغاز ميكنم كنار نوباوگان خويش
حديث حبالوطن ز شوق بدان روش ساز ميكنم
كه جان شود هر كلامدل، چو برگشايم دهانِ خويش
هنوز در سينه آتشي، بجاست كز تابِ شعلهاش
گمان ندارم به كاهشي، ز گرمي خوندمانِ خويش
دوبارهميبخشيام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوبارهميسازمت به جان، اگر چه بيش از توانِ خويش
سيمين در منظومه بلند درس تاريخ نيز، در قامت معلم حكمت تاريخ ظاهر ميشود تا به ما بياموزد هويت ايراني، فراتر از فراز و فرودهاي گذرا، در تپشزنده و پويايفرهنگ نهفته است. گفتوگوي ميان دختر و مادر در اين شعر، در حقيقت رويارويي پرسشهاي نسلنو با پاسخهاي مستدل تاريخ است. آنجا كه نسل جوان از نهيب تندباد نگران است، سيمين با تكيه بر استواري فرهنگ، قد برميافرازد و يادآور ميشود كه مقاومت ما در كلمه و ايمان ريشه دارد:
دخترم تاريخ را تكرار كرد
قصه ساسانيان را باز گفت
تا به خاطر بسپرد آن قصه را
چون به پايان آمد، از آغاز گفت
بر زبانش همچو طوطي ميگذشت
آنچه با او گفته بود استادِ او
داستانِ اردشيرِ بابكان
قصه نوشيروان و دادِ او
تا بدانجا كز گذشتِ روزگار
داستانِ خسروان از ياد رفت
تا بدانجا كز نهيب تندباد
خوشههاي زرنشان بر باد رفت
اشك گرمي در دو چشمش حلقه بست
بر كلامش لرزه اندوه ريخت
گفت: ديدي با زبانپاك ما
كينهتوزيهاي آن تازي چه كرد؟
گفتمش: فردوسي پاكيزهراي
ديدي اما در سخنسازي چه كرد؟
گفت: ديدي پتك شوم روزگار
بارگاه تاجداران را شكست؟
گفتم اما اشك خاقاني چو لعل
تاج شد بر تارك ايوان نشست
گفت: از پرويز جز افسانه نيست
نيست باقي زان طلايي بوستان
گفتمش: با سعدي شيرينسخن
رو به سوي بوستان با دوستان
گفت: در بنيانِ استغناي ما
آتشي فرهنگسوز انگيختند
گفتم: اما سالها بگذشت و باز
دست در دامان ما آويختند
امروز كه دشمنانغدار گمان ميبرند با تندبادِ كولاك ميتوانند صلابت اين كوه استوار را به لرزه درآورند، كلام سيمين چون سروشي بيدارگر در گوش ما طنين مياندازد. او به ما نهيب ميزند كه روح ايراني نيستي را نميشناسد؛ چرا كه ما ملت ققنوس هستيم كه از دل هر حادثه، پُرشورتر و تواناتر برميخيزيم:
زيستن در خون ما آميزه بود
نيستي را، روح ما هرگز نديد
ققنسيگر سوخت، از خاكسترش
ققنسي پُرشورتر، آمد پديد
جسم ما كوه است، كوهي استوار
كوه را انديشه از كولاك نيست
روح ما درياست، دريايي عظيم
هيچ دريا را ز توفان باك نيست
آن همه سيلابهاي خانهكن
سوي دريا آمد و آرام شد
هر كه در سر پخت سودايي ز نام
پيش ما نامآوران گمنام شد
درس بزرگي كه در اين لحظات حساس ايستادگي از سيمين ميآموزيم، باور به عظمتدروني ملتي است كه درياوار، تمامي تلاطمها را در خويش هضم ميكند. ما در اين بهارپايداري، با قلبي مالامال از عشق به ايران، بر آستان تمدني سر ميساييم كه حافظ، سعدي و فردوسي نگهبانان جاويدان آن هستند. سيمين بهبهاني با كلام بيدار خويش به ما يادآوري كرد كه هر كه در سر سوداي نامي در برابر عظمت ايران بپزد، در پيشگاه اين ملت نامآور، گمنام خواهد ماند.
ايران مقتدر ما، تا هميشه پيروز و پاينده باد.