بازنویسی رمانهای مشهور بر محور تعمیق رنج
مهدی خاکی فیروز
این روزها که رنج مثل مهی سنگین دور ذهنم پیچیده است، به رمانها پناه میبرم. به جانها و جهانهایی که سالها پیش نوشته شدهاند و آدمهایی که سرنوشتشان روی کاغذ تثبیت شده است. اما وقتی دوباره به آنها نگاه کردم، حس کردم چیزی در روایتها کم است. رمانها بیش از حد، مثبت پایان مییابند. گویی جهان ناگهان مهربانتر میشود. ذهنم آرام نگرفت و مداد ویراستاریام، بیاختیار سرنوشتها را کمی جابهجا کرد. همان شخصیتها ماندند، اما مسیرشان تاریکتر شد.
در «جنایت و مکافات»، راسکولنیکوف قتل را انجام میدهد و بعد زیر بار فکرهایش فرو میریزد. اعتراف میکند و به زندان میرود، اما آنچه انتظار میرود رخ نمیدهد. اعتراف او را سبک نمیکند و حتی زندان، فرصتی برای تولد دوباره نمیشود. روزها به شکل خطی بیپایان از کنار هم میگذرند. او در میان زندانیانی زندگی میکند که هر کدام داستانی از شکست و خشونت دارند. نگاههایشان آینهای میشود برای ذهن او. سونیا به دیدنش میآید و با همان ایمان خاموش، کنارش میایستد ولی کلماتش دیگر تسلی نمیآورند. راسکولنیکوف کمکم درمییابد که فهمیدن گناه، فقط پردهها را کنار میزند. پشت آن، جهانی دیده میشود که در آن، درد پایان مشخصی ندارد. او زنده میماند و این زنده ماندن، خود به مجازاتی طولانی تبدیل میشود.
در «مسخ»، گرهگوار سامسا با آن بدن بیگانه از خواب بیدار میشود و زندگیِ اهالی خانه، از همان لحظه ترک برمیدارد. خانواده ابتدا وحشت میکنند، بعد خسته میشوند، بعد بیحوصله. روزها در سکوتی سنگین میگذرند. گرهگوار از پشت درِ بسته، صدای زندگی را میشنود، اما دیگر جایی در آن ندارد. وقتی سرانجام میمیرد، قرار بود گره باز شود. اما مرگ او نیز خلأیی سرد به جا میگذارد. پدر در کارش فرسودهتر میشود. مادر در نگرانی دائمی فرو میرود. گریته ناچار میشود خیلی زودتر از آنچه باید با سختیهای زندگی روبهرو شود. اتاق خالی میشود، اما حس طرد شدن در خانه باقی میماند. انگار آن مسخ، از بدن یک نفر بیرون آمده و در روح همه پخش شده است.
در «بینوایان»، ژان والژان با همه توان میکوشد مهربان باشد. کوزت را از تاریکی بیرون میآورد و برایش زندگی تازهای میسازد. سالها میگذرند و او در سکوت مراقب است که سایه گذشته دوباره سراغشان نیاید. با این حال جهان بیرون تغییر نمیکند. خیابانهای پاریس هر چند وقت یک بار با امید و خشم میجوشند و بعد دوباره خاموش میشوند. جوانهایی مثل ماریوس با رؤیای عدالت به میدان میروند و بسیاری از آنها هرگز برنمیگردند. وقتی ژان والژان به پایان عمرش نزدیک میشود، درمییابد که مهربانیهایش مثل شمعهایی کوچک در برابر توفان بودهاند. لحظهای کوتاه، زندگی را روشن کردهاند، اما تاریکی بزرگتر از آن بوده که عقب بنشیند. او نیز به همین سیاهیها تن درمیدهد.
در «صد سال تنهایی»، خانواده بوئندیا نسل پشت نسل زندگی میکنند. هر نسل خیال میکند قادر است که از اشتباههای قبلی فاصله بگیرد. عاشق میشوند، امید میبندند، تصمیمهای تازه میگیرند. اما سرنوشتها به شکل عجیبی شبیه هم از راه میرسند. آدمها به انزوا میرسند. آرزوها در سکوتی طولانی فرومیریزند. گویی زمان در ماکوندو به جای حرکت رو به جلو، در حلقهای بسته میچرخد. وقتی آخرین بازمانده نوشتههای قدیمی را میخواند، متوجه میشود همه چیز، به گونهای مرموز و از پیش تعیین شده، در آن کلمات پنهان بوده است. کشف این حقیقت، آرامش و شگفتی نمیآورد. ارمغانش فقط حس سنگینی است، مثل فهمیدن اینکه تلاشهای بسیار، در نهایت از مداری که از پیش رسم شده خارج نشدهاند.
در «برادران کارامازوف»، پرسش رنج بیگناهان مثل خاری در ذهن ایوان فرو میماند. هرچه بیشتر فکر میکند، راه خروجی پیدا نمیکند. آلیوشا با مهربانی و ایمانش تلاش میکند نوری کوچک نگه دارد، اما حتی او هم میبیند که این نور، نمیتواند زخمهایی را که جهان پرورش میدهد توضیح دهد. دمیتری با شور و بیقراری زندگی میکند و بهای انتخابهایش را میدهد.
هر کدام در مسیر خود جلو میروند، اما هیچ کدام به نقطهای نمیرسند که بتوان آن را پایان درد دانست. زندگی ادامه دارد، با همان پرسشهایی که برایِ همیشه تاریخ، بیپاسخ ماندهاند.
وقتی از میان این داستانها بیرون میآیم، حس میکنم شخصیتها در جایی از جهان ذهنی من متوقف نشدهاند. آنها در سکوتی طولانی به زندگی خود ادامه میدهند. داستانها جایی به دلیل محدودیت صفحات کاغذی کتاب، قطع میشوند، نه اینکه واقعا خودِ داستان پایان بگیرد و چهرهها، از حرکت باز ایستند. آنها همچنان زندگی میکنند، اما بیرون از قابِ روایت. شاید همین ادامه خاموش است که رنج را عمیقتر میکند.
چون در جهانِ فرارُمان، هیچ صفحهای وجود ندارد که بتوان آن را بست و سپس گفت که همه چیز تمام شد!