• 1405 دوشنبه 9 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6322 -
  • 1405 پنج‌شنبه 24 ارديبهشت

براي روز فردوسي و كم‌كاري سينما

مي‌توانيم شاهنامه را زنده كنيم

رضا كياني 

روزي نبود كه در اين سرزمين، نقال بر سكوي ميدان نمي‌ايستاد. طومار مي‌گشود و صداي بلندش از كوچه پس‌كوچه‌ها مي‌پيچيد. مردم كوچه و بازار نانوا، بقال، كودك و پير گرد مي‌آمدند تا «رستم و سهراب» را بشنوند. شاهنامه در متن زندگي بود. اسطوره، آنچنان با روح جمعي گره خورده بود كه كسي نمي‌پرسيد: «اين داستان مال كيست؟!» مي‌دانستند مال خودشان است؛ مال همه‌شان.

آن روزها، شاهنامه فقط يك كتاب نبود. بخشي از هستي‌شناسي يك ملت بود. معناي بودن را تعريف مي‌كرد: جلوه اصيلي از ايراني بودن يعني با سياوش گريستن، با رستم جنگيدن، با فريدون دادگري را آموختن. جامعه‌شناسان اين را «همبستگي مكانيكي» مي‌نامند؛ همان پيوندي كه با روايت‌هاي مشترك، تاروپود يك جمع را مي‌بافد. بي‌ترديد با ارج نهادن به روايت‌هاي خلاق و هموار كردن مسير توليدات نو و روزآمد هنري، فرهنگ و ارزش‌هاي ميراث حكمي و ادبي اين سرزمين را از خطر موزه‌اي شدن نجات خواهيم داد.
اما عوض شديم. جامعه از «مكانيكي» به «ارگانيك» قدم گذاشت. تخصصي شديم، فردي شديم و شاهنامه را گذاشتيم در قفسه موزه‌ها. ديگر نقالي نيست. پرده‌خواني به تماشا تبديل شد. اسطوره‌ها از متن زندگي به حاشيه كتابخانه‌ها تبعيد شدند.
و سينما؟ سينما كه مي‌توانست دوباره جان ببخشد... سينما خواب  ماند! 
در تاريخ سينماي ايران، هر چند هرازگاهي به شاهنامه پرداخته شد، اما بسيار كم است. آنقدر كم كه انگار نه بر گنجي نشسته‌ايم كه بر ويرانه‌اي و اين سوال را پيش مي‌كشد: چرا؟ مگر شاهنامه فقط رستم و سهراب و اكوان ديو است؟ نه، عمقش از اين حرف‌ها بيشتر است.
شاهنامه فقط حماسه و غرور نيست. پر است از حكمت، از معنويت، از شعور. از آن حرف‌هايي كه آدم امروز سرش را به ديوار مي‌زند تا پيدا كند، ولي فردوسي قرن‌ها پيش، لابه‌لاي بيت‌هايش جايش داده. اين را هم بايد گفت: غير از آن جنبه‌هاي غرورآفرين هنري و زيباشناسانه، شاهنامه يك سفره پهنِ حكمت است براي هر تشنه‌اي. چرا به آن نگاه نمي‌كنيم؟
سينماگرِ پنهان در كلمات فردوسي، آن پيرمرد آزاده توس، مسووليتي بر دوش خود حس مي‌كرد: زنده نگه داشتن فرهنگ و هويت اين سرزمين. نه از سرِ تعصب كه از سر عشق. او در تنهايي خود سي سال رنج برد تا «عجم را زنده كند به پارسي» . روح معنوي‌اش در تك‌تك ادبيات جاري است. همان‌طور كه در ديباچه، پيش از هر سخني، كوه و دشت و سپيده را چنان مي‌چيند كه گويي دوربين را دست گرفته. «قاب» مي‌شناسد. «نما» مي‌شناسد. «حركت دوربين» را بلد است. داستان سيمرغ را نگاه كنيد. نوزادي سپيدمو، زال، روي سنگ‌هاي داغ كوه البرز رها شده. مه، قله را پوشانده. ناگهان سيمرغ از ميان ابرها فرود مي‌آيد. با چنگال‌هايش نوزاد را از روي آن سنگ برمي‌گيرد. سپس با شتاب به سوي البرز كوه پرواز مي‌كند. او را به لانه مي‌برد، به ميان جوجه‌هايش تا بپرورد و تمام اين صحنه، با آن موهاي سفيدِ كودك كه در باد و مه مي‌درخشد، چنان تجسم بصري قدرتمندي دارد كه گويي فردوسي دوربين را دست گرفته و نما به نما چيده است. اين ظرفيتِ دكوپاژ است. قرن‌ها پيش نوشته شده! حتي پيش از دوران حمله مغول...و نبرد رستم و سهراب. آن تراژدي بي‌بازگشت . دو باره اسبان را به هم زدند. به كشتي گرفتند. سهراب، جوان، رستم را از جاي بركند و بر زمين كوبيد. بر سينه‌اش نشست. خنجر كشيد. نزديك بود سر پدر را از تن جدا كند. اما رستم فرياد زد كه آيين كشتي جز اين است. سهراب، ناآشنا به نيرنگ، رهايش كرد. بار ديگر به كشتي گرفتند. اين‌بار رستم، پيلتن، سهراب را بر زمين زد. خنجر بر كشيد. سينه‌اش را  از هم بدريد.
سهراب بر خاك افتاد. جامه از سينه دريد. نشان مهره‌ها را ديد. پدر و پسر همديگر را شناختند. رستم بي‌دارو ماند. كاووس نوشدارو را دريغ كرد. گودرز دير رسيد. سهراب در آغوش پدر جان داد.اين دكوپاژِ تراژدي ‌است. فردوسي آن را چنين تنظيم كرده: كشتي گرفتن، بر زمين زدن، خنجر كشيدن، سينه را دريدن، مهره ديدن و در نهايت، پدر بي‌داروي پيكر پسر در آغوش... .
اين فقط شعر نيست. اين ميزانسن است. اين كادربندي است.
از هر زاويه كه به شاهنامه بنگريم حماسي، عاشقانه، روانشناختي، سياسي، معنوي يك فيلمنامه تمام‌عيار پيش رو داريم. «ضحاك» يك تريلر سياسي است با جلوه‌هاي ويژه مارهاي شانه. «بيژن و منيژه» يك درام عاشقانه با روح حماسي... «سياوش» يك پرونده قضايي شرم‌آور از بي‌عدالتي. «زال و رودابه» قصه عشقي كه از تابوي نژاد عبور مي‌كند...و نكته شگفت‌انگيز، ديالوگ‌هاست. شخصيت‌هاي شاهنامه مدام با هم حرف مي‌زنند، استدلال مي‌كنند، قانع مي‌شوند، قانع نمي‌شوند. دادگاه سياوش، پرسش و پاسخ‌هاي رستم و اسفنديار، گفت‌وگوي فريدون با ضحاك. اين يعني آن «خرد ارتباطي» كه در نظريه‌هاي مدرن به عنوان راه نجات از بحران معنا معرفي شده. پيش از آنكه فيلسوفان هشدار بدهند كه انسانِ امروز در برج عاجِ تنهايي خود حبس شده، فردوسي نمايش داده بود كه گفت‌وگو، تنها پلي است كه مي‌تواند جهان‌هاي متفاوت را به هم نزديك كند. پس شاهنامه فقط تصوير نيست؛ گفت‌وگو هم هست و در سينما، تصوير و گفت‌وگو با هم معنا مي‌يابند.

جهان ديگران چيست  و با  زندگي شكسپير چه كردند؟
اين قصه فقط مال ما نيست. برويم به آن سوي آب‌ها. شكسپير را ببينيد. نمايشنامه‌نويسي كه قرن‌ها پيش در انگلستان مي‌زيست. آثارش بارها و بارها اقتباس شده نه فقط در تئاتر كه در سينما. كارگرداناني از شرق و غرب: كوروساواي ژاپني كه «سرير خون» را از دل «مكبث» درآورد، اورسن ولز كه چندين فيلم از روي شكسپير ساخت، حتي لورنس اليويه و كنت برانا. غربي‌ها چنان به اين گنج چنگ زدند كه جاي ترديد نمانده است.
و حتي از خودِ زندگي شكسپير هم فيلم ساختند. «شكسپير عاشق» را ببينيد؛ پر از رويا و خيال‌پردازي نه مستند تاريخ‌نگار و تازه به «همنت» رسيده‌اند؛ گويي شكسپير را از نو‌ زاده شد! اين يعني برايشان شكسپير آنقدر مهم است كه حتي خيالِ زندگي شخصي‌اش را هم روي پرده مي‌برند.
حالا يك چيز ديگر هم بگويم، با همين لحن صميمي: كشورهايي هستند كه قدمت تاريخ و فرهنگ‌شان به پاي ما هم نمي‌رسد، نه در اين حرف‌ها تعارف نداريم، اما امروز چنان اسطوره مي‌سازند و حماسه مي‌آفرينند كه آدم مي‌ماند. از دلِ يك افسانه كوتاه، يك حماسه جهاني درمي‌آورند. برايشان مهم نيست كه چند درصدش «واقعيت» دارد؛ مهم اين است كه مي‌شود روايت كرد. ما اما با اين همه گنج، نشسته‌ايم و تماشا مي‌كنيم كه ديگران از هيچ، حماسه مي‌سازند.
حالا بپرسيم: ما چه كرديم؟ زندگي فردوسي خودش يك حماسه است. پيرمردي از توس، سي سال بر درخت تنهايي نشست، از باغ جانِ خود بار داد. بعد از مرگش، چه بر او گذشت؟ همين زندگي سرشار از ظرفيت‌هاي دراماتيك براي سينما، تئاتر، سريال و... اما گويي ما از عظمت اين زندگي دراماتيك فرار مي‌كنيم.

حرف آخر؛ از تماشا  به كارگرداني
ما ديگر نقال نداريم. آن كاركرد، با آن روح جمعي، ديگر تكرار نمي‌شود. اما يك رسانه قدرتمندتر داريم: سينما. ابزاري كه مي‌تواند سيمرغ را در آسمان هزار ساله مخاطب امروز به پرواز درآورد. همچنين مي‌تواند زندگي خودِ فردوسي را با آن رنج سي ساله، با آن آزادگي، با آن روح معنوي به تماشاي جهانيان بگذارد. چند فيلم از زندگي شكسپير ساخته شده؟ يكي‌اش اسكار گرفت. ما با اين همه قحطي سوژه دراماتيك، باز هم به فردوسي پشت كرده‌ايم.
چه كسي جرات مي‌كند؟ سرمايه‌گذار كجاست؟ فيلمنامه‌نويس جوان كه شاهنامه را از زاويه امروز مي‌خواند، كجا پشت ميز كارگرداني مي‌نشيند؟ روز فردوسي، فقط يادبود نباشد. يك آغاز باشد. آغاز نقالي نوين با دوربين.
 فردوسي «عجم را زنده كرد» به پارسي. ما نيز مي‌توانيم «شاهنامه را زنده كنيم» به تصوير. اگر تنها يك جرقه باشد، كافي است. شعله  برمي‌افروزد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون