«حمله پيشدستانه» يا «صبر راهبردي»
بيژن همدرسي
در فضاي ملتهب كنوني كه تحركات نظامي ايالاتمتحده و رژيم صهيونيستي در منطقه به اوج رسيده و از احتمال حملات زيربنايي و حتي احتمال بهكارگيري تسليحات غيرمتعارف حكايت دارد، چرا جمهوري اسلامي ايران عليرغم آگاهي از اين تهديدات، از انجام يك «حمله پيشدستانه» همهجانبه عليه منافع و پايگاههاي دشمن اجتناب ميكند؟ آيا اين رويكرد نشانهاي از تعلل است يا بخشي از يك راهبرد كلان پيچيده؟ پاسخ به اين پرسش را بايد در درهمتنيدگي «عقلانيت سياسي»، «محاسبات فني نظامي» و «الزامات گذار تاريخي» جستوجو كرد. به نظر نگارنده رويكرد فعلي ايران را نميتوان صرفا يك تعلل تاكتيكي دانست، بلكه اين رفتار برخاسته از يك منطق راهبردي چندلايه است: نخستين و مهمترين مولفه، «مديريت مشروعيت و افكار عمومي جهاني» است. در دكترين دفاعي ايران، حفظ جايگاه «مدافع» يك ركن حياتي است. آغازگري در جنگ، به ويژه عليه يك قدرت جهاني، ميتواند منجر به اجماع بينالمللي و فعالسازي پروتكلهاي تهاجمي دشمن تحت لواي «دفاع مشروع» شود. ايران با پرهيز از حمله پيشدستانه، هزينه سياسي هرگونه تجاوز احتمالي را براي دشمن به حداكثر ميرساند تا در صورت وقوع درگيري، از حمايت معنوي جبهه مقاومت و كشورهاي همسو در نظام بينالملل برخوردار باشد. دوم، «هراس از مارپيچ تنش غيرقابل كنترل» است. ورود به جنگي كه در آن احتمال استفاده از سلاحهاي غیر متعارف وجود دارد، محاسبات كلاسيك نظامي را دگرگون ميكند. يك حمله پيشدستانه ممكن است نه تنها مانع حمله دشمن نشود، بلكه به عنوان «ماشه» عمل كرده و دشمن را به سمت استفاده از گزينههاي نهايي و ويرانگر سوق دهد كه پيامدهاي زيستمحيطي و زيرساختي آن براي دههها جبرانناپذير خواهد بود. لذا، اولويت فعلي بر تقويت «لايههاي پدافندي» و «قدرت ضربه دوم» استوار است تا دشمن بداند كه حتي در صورت حمله اول، توان پاسخگويي ايران نابود نخواهد شد. سومين محور، «ضرورت تثبيت داخلي در دوران گذار» است. باتوجه به تحولات كلان در ساختار رهبري ايران در اسفند ۱۴۰۴ و انتصاب آيتالله مجتبي خامنهاي، نظام سياسي بيش از هر زمان ديگري به «ثبات داخلي» و «انسجام ملي» نياز دارد. ورود به يك جنگ پيشدستانه در اين مقطع حساس، ميتواند تمركز قوا را از تثبيت ساختارهاي جديد به سمت مديريت بحرانهاي پيشبينيناپذير جنگي منحرف كند. از اين منظر، حفظ صلح مسلحانه، مجالي براي تحكيم قدرت داخلي و بازسازي توان اقتصادي فراهم ميآورد.
نتيجه آنكه، بايد به «منطق بازدارندگي نامتقارن» اشاره كرد. قدرت ايران نه در يك حمله كلاسيك و ناگهاني، بلكه در شبكه نفوذ منطقهاي و توان فرسايشي آن نهفته است. تعلل در حمله مستقيم، به معناي انفعال نيست، بلكه به معناي فعالسازي لايههاي پنهان قدرت و انتظار براي «خطاي استراتژيك دشمن» است.
به نظر ميرسد رهبر و فرماندهان ميداني و سياسي ايران بر اين باورند كه هزينه «شروع جنگ» براي امريكا در وضعيت فعلي جهان بسيار بالاست و تا زماني كه اين بازدارندگي برقرار است، انجام حمله پيشدستانه، بازي در زمين دشمن و برهم زدن توازني است كه فعلا به نفع ثبات منطقه عمل ميكند.
كلام آخر اينكه، آنچه در ظاهر «تعلل» به نظر ميرسد، در واقع «هوشياري راهبردي» براي جلوگيري از يك انتحار نظامي و سقوط در تلهاي است كه دشمن براي توجيه حملات زيربنايي خود طراحي كرده است. ايران با انتخاب مسير صبر و آمادگي، در پي آن است كه يا از وقوع جنگ جلوگيري كند يا در صورت وقوع، پيروز نهايي ميدان ديپلماسي و نظامي باشد.