همنوايي در ميان ويرانهها
گزارش « اعتماد» از نابودی گوشه دنج نیایش یهودیان ایران توسط اسراییل
نيره خادمي
پسر ثريا خانم در اسراييل است و دو دخترش در امريكا زندگي ميكنند و او، مادري ۸۰ ساله است كه حالا ديگر روزهاي شنبه نميتواند به عبادتگاه هميشگياش در بنبست ملك برود و نماز بخواند. كنيسه رفيعنيا، يادگار دوران قدیم حوالي ساعت سه صبح هجدهمين روز فروردين با حملات اسراييل به تلي از خاك تبديل شد و يهوديان ايراني، آن گوشه دنج نيايش را هم از دست دادند. حالا ميتوانيد در سمت راست كوچه بقاياي اشيای زير آوار مانده كنيسه را ببينيد. آن قاليهاي ايراني خاك خورده، تكهايي از بشقاب چيني با نقشهاي آبي رنگ، بخشهايي از قفسه كتاب يا مبل استيل شكستهاي كه پرچم سرخ و سفيد و صد چمن ايران بر شانههايش پرواز ميكند. آنجا درهاي شكسته را ميبينيد، فرشها را ميبینيد، خاك روي هم تلنبار شده را ميبينيد، سقف شيرواني چوبي را ميبينيد كه عريان و بيدفاع شده، ستونهايي را ميبينيد كه ميلگردها از درون آن بيرون زده و كج و معوج شده و البته خانههاي زيادي كه اطراف كنيسه تخريب شده و حالا با در و پنجرههايي از جا در آمده و ديوارهاي حفره دار خالي سكنه است. عصر پنجشنبه برنامه «همنوايي در كنيسه زخمي تهران» از سوي شبكه كنشگران ايران، جمعي از سازمانهاي مردم نهاد، فعالان اجتماعي و كنشگران جامعه مدني در ميان آوارهاي كنيسه رفيعنيا و ديگر ساختمانهاي تخريب شده بنبست ملك برگزار شد؛ برنامهاي كه با آواي ماهور «كجاييد اي شهيدان خدايي...» روي بخشي از خرابههاي كنيسه رفيعنيا آغاز شد. مهمانها كم كم رسيدند؛ مهماناني كه اغلب يا از ايرانيان كليمي بودند يا همسايگان كنيسه رفيعنيا، برخي چهرههاي فرهنگي و ادبي چون مرجان يشايايي از جامعه فارغالتحصيلان يهودي ايران و يورام مسيح عضو هيات امناي كنيساي رفيعنيا، مسعود جعفري جوزاني، كارگردان و دكتر نعمتالله فاضلي، انسانشناس و نويسنده ايراني و البته سيدرضا صالحي اميري، وزير ميراث فرهنگي كه ميگفت سر زده آمده. «حامل پيام رياست محترم جمهوري، جناب آقاي دكتر پزشكيان، براي شما هستم و براي همه شما آرزوي عزت، سلامت و آرامش دارم. پيشنهاد ميكنم گروهي تخصصي تعيين شود تا علاوه بر بازسازي اين مكان، بخشي از اين فضا به موزهاي تبديل شود تا آثار و اسناد مربوط به كليميان ايران و نيز نشانههاي اين جنايت، براي آيندگان حفظ و نگهداري شود، تا اين حافظه تاريخي از ميان نرود.» او این را هم گفت که کلیمیان، پاره تن ایران هستند، و رژیم صهیونیستی در حقیقت از همه ایرانیان، از جمله کلیمیان، انتقام گرفت، به همین دلیل، جوانان ما انگیزه دارند در برابر این جنایتها بایستند؛ چرا که ایرانیان در سراسر تاریخ، ملتی مقاوم بودهاند و در برابر دشمنان خود ایستادگی کردهاند و خواهند کرد.« آنچه امروز ما در دولت به آن باور داریم، این است که بزرگترین نیاز جامعه ایران، انسجام، همدلی و وفاق ملی است. امروز بیش از هر زمان دیگری، کنار هم بودن اهمیت دارد. جامعه ایران امروز درد مشترک و دشمن مشترک دارد و با همدلی، همنوایی و همدردی میتواند از این چالش عبور کند؛ و یقیناً عبور خواهد کرد.» ساعتي بعد كه صحبتهاي وزير و باقي افراد پشت تريبون تمام شده بود، كليميها در حال نماز خواندن روي خرابههاي كنيسه بودند اما ثريا خانم براي رفتن به ميان خرابهها كمي پير بود. دست و پايش لرزان بود. با يك صندلي تاشو، روي صندلي پلاستيكي سفيد نشسته بود و با حسرت نماز خواندن همكيشهاي خود را تماشا ميكرد. زني حدودا ۸۰ ساله كه از ۱۶ سال پيش تمام نماز و دعاهايش در اين كنيسه بود. گلي كه به او داده بودند را به دست گرفته بود و با غصه به نماي تخريب شده كنيسه نگاه ميكرد. «اينجا خيلي براي من خوب بود، خدا كند زود ساخته شود. شنبههايمان، عيدهايمان و نمازهايمان همه اينجا بود. نزديك من بود حالا كه خراب شده ديگر نميتوانم به كنيسه ديگري بروم چون كنيسههاي ديگر برايم دور است.» خانهاش در كوچه كناري بنبست ملك است و خوب يادش ميآيد كه وقتي آن روز كنيسه را زدند، دم در يخچال ايستاده بود. «ميخواستم گوشت را از فريزر خارج كنم كه تا صبح يخ آن باز شود كه يك دفعه صداي انفجار آمد و شيشههاي پاسيوي ما شكست. بعد اينجا شيشهبري گذاشتند و همه شيشههايمان را انداختند. خيلي خوب رسيدند.» بعد از پسر مذهبياش كه به قول خودش خيلي هم افراطي است ميگويد كه در اسراييل زندگي ميكند و هنوز با وجود اينكه ۵۰ سال دارد، ازدواج نكرده. «دخترانم از امريكا توانستند تماس بگيرند اما او به خاطر قطعي اينترنت تماس نگرفته و ميدانم كه خيلي نگران است. الهي بميرم برايش.» داليا دختر جوان ۳۵ سالهاي است كه صحنه نماز خواندن ديگران روي خرابهها را ميبيند و گريه ميكند. برايش سخت است و هر بار ميخواهد جملاتش را تكميل كند و از كنيسه، خاطرات و اهميتش به «اعتماد» بگويد بغضش دوباره ميشكند. « ما از اعضاي اصلي كنيسه بوديم. خيلي برايم سخت است. خانه اميد ما بود، الان يك ماه بيشتر گذشته اما براي ما اين شرايط سخت است. صبحهاي شنبه اينجا مراسممان را اجرا ميكرديم يا در اعياد خاص به اينجا ميآمديم.» در پاسخ به اينكه چه تصويري، ماجرا را اينقدر برايش دردناك كرده ميگويد: «همه چيز مرتب و منظم و روي اصول بود. خانواده بوديم. دوست داريم دوباره درست شود تمام فكر و ذكر و توانمان را ميگذاريم كه اينجا درست شود، خيلي برايمان مهم است. هيچ وقت فكر نميكردم روزي بياييم روي خرابههاي آن نماز بخوانيم. مراسم ختنه سوران برادرم در اين كنيسه برگزار شده بود اما ما از وقتي كه آشنايمان اينجا را بازسازي كرد، بيشتر به اينجا آمديم. همه ما به عشق هم، هفته را ميگذرانديم تا صبح شنبه به اينجا بياييم. دعا كنيد زودتر اينجا را بسازند.» مادرش هم كه آنجا ايستاده جملات را كامل ميكند. «شنبهها از ذوق اينجا خودمان را آراسته ميكرديم و از ميدان فاطمي تا اينجا را پياده ميآمديم. فضاي روحاني، تميز و قشنگي داشت. ميتوانستيم طومارهاي تورات را از نزديك ببينيم. نه اينكه فكر كنيد فقط براي قشر خودمان، بلكه براي همه دعا ميكرديم و هميشه آرزوي صلح و سلامتي براي ايران عزيزمان داشتيم. گاهي خانمها به حاجتشان ميرسيدند و ميگفتند ميخواهيم آش رشته يا مثلا قيمه پخش كنيم. همه جمع ميشديم و گاهي كه جمعيت زياد ميشد نگران بوديم كه نكند غذا كم بيايد اما به بركت اين كنيسه به همه ميرسيد و زياد هم ميآمد كه بيرون پخش ميكرديم. فقط كه اينجا نيست، انشاءالله ايرانمان آباد شود. به خدا هر خرابهاي كه از كنارش رد ميشوم قلبم از ديدن آن شكسته ميشود. اولين چيزي كه در دين ما به ما ياد دادند دوستي بود و اولين كلمهاي كه در كتابهاي مقدس ما آمده، دوستي است و اينكه دوست بدار همه را.» فرناز ۳۰ سال دارد و عضو كادر درمان است. در چند سال گذشته گاهي شنبهها از خانهاش در يوسفآباد به اين كنيسه ميآمد و حالا حرفها و آرزوهاي مشابه داليا و مادرش را دارد. خاطرات خوبش را به ياد ميآورد و مهرباني گردانندگان كنيسه كه هميشه راغب بودند افراد جديد به آنها اضافه شوند. «يك حياط كوچك داشت كه پله ميخورد و بالا ميرفت و بعد با يك كنيسه خيلي خودماني و كوچك روبهرو ميشدي كه خيلي با كنيسههاي ديگر و بزرگ فرق داشت. حتي نمازي هم كه اينجا ميخوانديم متفاوت بود.» وقتي خبر حمله به اين كنيسه را شنيدند همان لحظه به محل آمدند، فضا را ديدند و حالا آن فضا را فضايي «متشنج» توصيف ميكند كه همه ناراحت و متاثر در حال رفت و آمد بودند. «حيرت زده بودند كه چرا كنيسه را در كوچهاي كه خيلي هم معروف نيست، زدهاند. اميدوارم بازسازي شود و به روزهاي خوبمان بر گرديم. خيلي برام جالب است كه چنين برنامهاي اينجا برگزار شد. همه فارغ از هر دين و قوميتي براي تخريب اين كنيسه دور هم جمع شديم. تخريب يك عبادتگاه براي ما دردناك است چون بخشي از هويت انساني و فرهنگ آدمهايي است كه اينجا زندگي كردند و عبادت كردند.» فرناز لحظات اولي كه خبر را شنيد دعا كرد كه اولا كسي آسيب جاني نديده باشد و بعد هم نگران طومارهاي مقدسي بود كه روي پوست آهو نوشته شده و تاريخي است. «در جنگ هم براي از دست دادن هموطنانمان ناراحت بوديم و هم طومار. طومار مقدسي كه داريم به زبان عبري روي پوست حيوان حلال گوشت نوشته شده، دستنويس است و در محراب قرار دارد. البته خدا رو شكر با كمك اعضاي هلال احمر، از زير آوار سالم آمد.»
ماجراي نجات طومارهاي مقدس
ماجراي طومارهاي مقدس و نجات آن جالب است، روايتي كه شايد كمتر كسي آن را باور كند اما مرجان يشایايي از جامعه فارغالتحصيلان يهودي ايران آن را اين گونه پشت تريبون تعريف كرد. «ساعت سه صبح روز ۱۸ فروردين كنيسه رفيعنيا مورد اصابت موشك قرار گرفت. ساعت سه و نيم خبردار شدم و صبح خيلي زود به اينجا آمديم. گروهاي امداد از ستاد بحران شهرداري، هلالاحمر، بسيج و حوزه علميه و سپاه پاسداران و حفظ امنيت اينجا بودند. من با وجود اينكه صحنههاي خيلي زيبايي در كشورم ديدهام اما همچين همدلي را تا امروز به ياد ندارم. طومارهاي تورات زير صدها تن آوار مدفون شده بود؛ اين طومارها براي ما و در شريعت يهود، خيلي مقدس و عزيز است و نماد پايداري ماست. من به عزيزي كه جليقه سپاه پاسداران به تن داشت و يك اسلحه هم در دست، نزديك شدم و خودم را معرفي كردم. گفتم اين توراتها زير صدها تن آوار مدفون شده، بايد سالم بيرون كشيده شود و شرط سالم كشيده شدن آن هم اين است كه اين صدها تن آوار در اين بخش به صورت دستي برداشته شود. واقعا فكر نميكردم كه قبول كنند اما با كمال تعجب ديدم كه با دقت گوش كرد و موضوع را با دوستان هلالاحمر، بسيج، ستاد بحران شهرداري و همه عزيزاني كه كار آواربرداري را انجام ميدادند در ميان گذاشت. ما كنار همين آوارها جلسه 10 دقيقهاي تشكيل داديم و قرار بر اين شد كه آن بخش آوار به صورت دستي برداشته شود كه آن توراتها سالم بيرون بيايد. قبول كرد در صورتي كه ميتوانست بگويد؛ در آن روزها سرمان خيلي شلوغ است و نميتوانيم چنين نيرويي بگذاريم و من هم واقعا اين حرف را پذيرفتم چون قابل پذيرش بود اما نگفت. رفتند در خرابهها كه آوارها و آجرها را دستي بردارند اين كار بسيار خطرناك است. ما هم براي كمك دنبالشان رفتيم اما آن برادري كه آنجا بود، گفت «چی كار ميكنيد؟ اينجا خيلي خطرناكه. جون خودتون را به خطر میندازين. برگردين ما خودمون انجام ميديم!» رفتند و ما را در يك جاي امن نگه داشتند تا منتظر بمانيم. اين انتظار 5 روز طول كشيد و صبح شنبه از شهرداري منطقه ۶ با من تماس گرفتند و گفتند كه طومارها سالم بيرون آمدند. ما هم به همراه انجمن كليميان تهران روانه خرابههاي رفيعنيا شديم و طومارها را تحويل گرفتيم. من هنوز كه هنوز است، وقتي ياد آن روز ميافتم... ممكن بود يك موشك عمل نكردهاي اينجا باشد و هر لحظه هر آجري كه به اشتباه برداشته ميشد، ممكن بود سقف را خراب كند. چطور برادران ما قبول خطر كردند، تن به قضا دادند و اين آجرها را دستي دانه دانه برداشتند و توانستند توراتها را تحويل ما بدهند. من از طرف تمام يهوديان تهران و ايران و جهان به دليل تقدسي كه طوراتهاي قديمي ما با قدمت ۲۰۰ - ۳۰۰ سال دارد از برادران عزيزمان در سپاه پاسداران، بسيج، مدیریت بحران شهرداري تهران، هلالاحمر و حوزه علمیه كه آن روز دست به دست دادند، نداي كمك ما را شنيدند و ما را كمك كردند تشكر ميكنم و اميدواريم در روزهاي شادي و سازندگي اين مملكت كنار همديگر بايستيم.» اما اين برنامه تنها مخصوص كليميها و يهوديان ايران يا چهرههاي فرهنگي و ادبي و همسايگان محله نبود. مثلا دختر جواني كه دانشجوي ادبيات بود با ديدن پوستر كنشگران ايران هم به اينجا آمده بود يا زن ديگري كه ۵۰ ساله و مدرس ادبيات است و چند روز پيش شاهد اجراي «رويداد كولههايي كه به خانه برنگشتند» از همين گروه بوده. يك روز تازه از كوهنوردي به پايين ميآمده كه جلوي موزه سينما با كولهها و نقش چشمهاي كودكان ميناب روبهرو شده؛ صحنههايي كه او را به شدت تكان داده و حالا اين برنامه را هم شركت كرده. حرفهايش را با اين جمله آغاز ميكند. «خوب است كه شما خبرنگاران ما قشر خاكستري را هم ببينيد.» و در توضيح بيشتر از آن جمله، ادامه ميدهد: «جاي ما «قشر خاكستري» در خيابان مشخص نيست كه كجا بايد بايستيم و احساسات خود را بروز بدهيم. ما با دو طرف متفاوت فكر ميكنيم و ميخواهيم احساساتمان ديده شود و نظراتمان سنجيده شود. من اين واژه قشر خاكستري را استفاده ميكنم و با افتخار هم استفاده ميكنم هيچ هم ناراحت نيستم و به اين دو گروه اجازه هم نميدهم كه من را مقلوب كنند اگر اين ان.جي.اوها اين كارها را ادامه بدهند براي حضور آدمهايي مثل من مفيد است و من ميتوانم بيرون بيايم. از بروز احساساتم هيچ ترسي ندارم. تفكر جنگ طلبي، تفكر من نيست و ريخته شدن خون هيچ آدمي را نميتوانم تحمل كنم. آدم بايد براي خواستهاش برود جلو و بهايش را خودش بدهد نه اينكه يك كشور غريبه بيايد روي سرش. چقدر آدم در اين مدت كشته شدند. اينها آدم نيستند؟.»
تشكر برادر عبدالحسين زرينكوب از امدادگران
همان روزي كه كنيسه رفيعنيا مورد حمله قرار گرفت، مشخص شد كوچه ملك يك كوچه فرهنگي بوده و چند تن از شخصيتهاي ادبي هم در آنجا زندگي ميكردند از جمله عظيم زرينكوب، برادر عبدالحسين زرينكوب، نويسنده كتابهاي تاريخي كه كتاب دو قرن سكوت او، بسيار مورد توجه است. پيرمرد با آن قد متوسط كت چهارخانه طوسي رنگ و عصاي چوبي مدام كوچه را بالا پايين ميكند و آنقدر مهربان است كه در روزهاي قبل به امدادگراني كه آنجا بودند يك كتاب هم بابت تشكر هديه داده و حالا هم پيغام داده تا يك نفر آن را از پشت تريبون بگويد: «اصرار داشت كه اعلام تشكر اهالي كوچه از عزيزان هلالاحمر، امداد و نجات و شهرداري كه خالصانه تلاش كردند را من اعلام كنم. گفتند گلويم ميگيرد و نميتوانم صحبت كنم.» اينها را يك نفر از پشت تريبون ميگويد. خانه عظيم زرينكوب در كوچه ملك همان روز حمله مورد آسيب قرار گرفته و همسرش، فرح يزداني كه ۷۴ سال دارد، آن لحظات را اينطور براي «اعتماد» تعريف ميكند: «با آن صداي ناهنجار بيدار شديم. برق هم رفت. خواستم از در بيرون بيايم كه متوجه شدم شكسته است و خودم را به سختي از آن خارج كردم. شيشههاي شكسته دستهاي شوهرم را هم خونآلود كرده بود. از بيرون هم صدا ميزدند كه بيرون بياييد، احتمال ريزش و احتمال اينكه دوباره بزند، هست. آمديم در كوچه كه ديديم بچههاي هلالاحمر هم آمدند. خيلي كمك كردند و روحيه دادند. چند ساعت بعد با آنها آمدم كه داروهاي همسرم را بردارم و آن زمان تازه ديدم كه در شكسته و تعجب كردم كه چطور در تاريكي توانستم از آن در عبور كنم. شايد اگر برق بود نميتوانستم. به هر شكل روزهاي تلخي بود و هنوز هم هست. اميدوارم صلح در تمام جهان برقرار شود.» فرح خانم قبلا كه از خانه بيرون ميآمد، كوچه زنده بود و همسايهها به هم لبخند ميزدند اما حالا كوچه خالي و غمگين است. «حدود ۸۰ نفر از اين كوچه آواره شدهاند. جنگ كه به ما تحميل شده بود ولي به هر شكل، جنگ چيز خوبي نيست و ما پاي ايران ايستادهايم. به هر حال اثر رواني آن حادثه هيچ وقت از بين نميرود، همسر من يك حال و هواي ديگري پيدا كرده است.» ديوار خانهاش تخريب شده، پنجره و شيشههايش شكسته و وسايل خانهاش آسيب ديده از مواد غذايي درون فريزر تا زردچوبه و چوب دارچين و ادويه؛ همه در خاك و سنگ و شيشه پخش شده و حالا به قول خودش «در اين سن بايد براي خودم جهيزيه بخرم آبچكان و سطل و لگن، همه ظرفهايم شكسته.» الان دو، سه روزي است كه به خانه برگشتهاند و يك ماه، تا زماني كه خانه قابل سكونت شود در خانه خواهرزادهاش زندگي كرده. «آن شب خيلي سرد بود و همسرم اينقدر ميلرزيد كه يكي از همسايهها پتو آورد و الان هم پيدايش نميكنم پتويي كه آن را خشكشويي هم دادهام به او پس بدهم. بعد بچههاي جهادي كمك كردند. پنجره و توري و در را خودمان خريديم اما ديوار را درست كردند و نقاشي كردند. هنوز خسارت را پرداخت نكردند و زمان ميبرد به هر حال. همسايه عزيزي هم آمد و كمك كرد؛ اينها آدم را دلگرم ميكند. در ژان كريستوف (كتاب رومن رولان، نويسنده فرانسوي) اين آمده كه تا زماني كه دو چشم وفادار با تو اشك ميريزد زندگي به درد كشيدنش ميارزد.» او چند كلامي هم درباره كنيسه پشت تريبون صحبت كرد: «در اين محل، همه با هم دوست بوديم، مسيحي داشتيم، مسلمان داشتيم، كليمي داشتيم. وقتي مراسمي برگزار ميشد و مهمانها با شادي و حال خوب از اينجا ميرفتند، براي من بسيار مسرتبخش بود. خوشحالي آدمها طبيعتا ما را هم خوشحال ميكند، چون نه مهرباني مرز دارد و نه خوشحالي محدوديتي ميشناسد. الان وقتي از پنجره بيرون را نگاه ميكنم، واقعا متأثر ميشوم. با اين حال هنوز اميد دارم، اميد دارم كه هرچه زودتر آرامش دوباره برقرار شود.»
همسايهاي كه خانه خراب شد
و حالا هر روز اشك ميريزد
همسايه فرح خانم هم حرفهاي مشابهي دارد؛ آن حادثه را وحشتناك و مثل كابوس توصيف ميكند، كابوسي كه خيلي سخت گذشت، شايد هيچ وقت آن را فراموش نكند و هنوز هم به هم ريختگي آن در زندگيشان نمايان است. «طفلك اين جهاديها نبودند ما بيچاره شده بوديم. من اصلا انتظار نداشتم و واقعيتش مدام ميگفتم همه اينها الكي است و ذهنيت جالبي نداشتم ولي ديدم كه با دل و جان آمدند و زحمت كشيدند. در آن لحظههاي اول بعد از انفجار ما خودمان را گم كرده بوديم، همه جا خاك بود و بعد ديديم كه اينجا خراب شده. خيلي خسارت خورديم و البته پنجرهها را شهرداري عوض كرد. همكاري كردند و از اين بابت تشكر ميكنم.» قصه يكي از همسايهها را تعريف ميكند كه در آن حمله خانهاش ويران شده و حالا هر وقت با همسرش به خانهاي كه حالا خرابه شده ميآيد، گريه ميكند. «خانه و اثاثيه بسيار زيبايي داشت همهاش خراب شد. الان آواره شده از اين خانه به آن خانه. آرزويم اين است كه اول خانه آنها ساخته شود و اسكان درست به آنها بدهند. مثل اينكه يك مدتي در هتل بودند و آن موعد مورد نظر شهرداري تمام شده و الان در هتل نيستند. واقعا نگرانشان هستيم. كوچه هم كه با نبود همسايهها ترسناك و مثل يك جاي متروكه شده است.» به هر حال قصه اين مردم و كنيسهاي كه حالا تخريب شده در هم تنيده شده و همگي، هم آنها كه هفتهاي يك بار به آنجا سر ميزدند و خانه اميدشان بود يا آنهايي كه كوچه محل خانه و آشيانهشان بود اميدوارند كه زودتر شرايط بهتر شود و خرابهها به آبادي تبديل شود. اين بنا با قدمتي نزديك به صد سال، از سال ۱۳۳۷ توسط خانواده رفيعنيا كه اصالتا مشهدي هستند، براي عبادت وقف شد و از آن زمان تا لحظه اصابت موشك دشمن در ۱۸ فروردين ۱۴۰۵، در محله فريمان و خيابان طالقاني، مأمن امن نمازگزاران كليمي بود.