از دانوب تا ديلمان، موزهاي كه زنده ماند
علي خورسندجلالي
هر كس كه جاده سياهكل به ديلمان را بالا رفته باشد، ميداند كه عبور از ميان آن پيچواپيچهاي مهآلود، شبيه به سفر در يك تونل زمانِ عمودي است. هر چه ارتفاع ميگيريد، غلظتِ مِه بيشتر، هوا خنكتر و قامت درختان راش و ممرز تنومندتر ميشود؛ گويي كوهستان با هر پيچ، لايهاي از دنياي مدرن را از تن شما جدا ميكند تا به قلب تاريخ زمين پرتابتان كند. اما اين زيبايي چيزي فراتر از يك منظره چشمنواز براي كارتپستالها يا پسزمينهاي براي عكسهاي اينستاگرامي ما نسلزديهاست. اينجا از قلب ديلمان تا دوردستهاي البرز شرقي، قلمرو حكمراني بازماندگاني است كه از عصر يخبندان جان سالم به در بردهاند.
زماني كه در دوران زمينشناسي پليوسن، تمام اروپا و حاشيه رودخانه سهمگين دانوب زير تلي از يخهاي چندصدمتري مدفون شده و حيات در آن منطقه به كلي منجمد شده بود، دامنههاي البرز به دليل مجاورت با درياي كاسپين، پناهگاه امني براي جنگلهاي هيركاني شد. امروز ما نسل زديها، وارث معجزهاي هستيم كه در آن سوي دنيا فقط در لايههاي فسيلي يافت ميشود. ما تنها صاحبان اين موزه زنده ۴۰ ميليون ساله در جهان هستيم، اما پرسش تلخ اينجاست: موزهاي كه در برابر قهر طبيعت و يخبندانهاي عظيم دوام آورد، آيا در برابر ولعِ سيريناپذير ما براي ويلاسازي، معدنكاوي و جادهكشي هم دوام خواهد آورد؟
بزرگترين دشمن جنگلهاي هيركاني، نگاه تفرجگاهي صرف به آن است. براي بسياري از گردشگران و حتي مديران شهري، هيركاني چيزي فراتر از يك لوكيشن براي عكاسي يا محلي براي برپايي بساط كباب و استراحت در آخر هفته نيست. اين نگاه تقليلگرايانه، ريشه اصلي تخريب است. ما هيركاني را به چشم يك پارك جنگلي بزرگ ميبينيم كه بايد در آن جاده كشيد، آلاچيق ساخت و با خودرو تا قلبِ بكرترين مناطقش پيش رفت.
در حالي كه اين جنگلها، پارك نيستند؛ آنها يك اكوسيستم خودتنظيمگر و پيچيدهاند. هر درخت پهنبرگ بلوط يا راش كه در ارتفاعات هيركاني ميافتد، تنها يك قطعه چوب چنددهساله نيست؛ بلكه فروريختن ستوني از سقف خانهاي است كه ميليونها سال براي طراحي و ساختنش زمان صرف شده است. وقتي از خداحافظي با هيركاني حرف ميزنيم، منظورمان فقط ناپديد شدن درختان نيست، بلكه نابودي شبكه ارتباطي اسرارآميزي ميان خاك، ميكروارگانيسمها، منابع آب زيرزميني و حيات وحش است كه حالا جايش را به ويلاهاي سنگي با نماهاي رومي و ديوارهاي بلند سيماني ميدهد كه همچون وصلهاي ناجور بر پيكر سبز البرز نشستهاند.
چالش اصلي در يادداشتهاي محيطزيستي اين است كه ما هميشه از اخلاق و عشق به طبيعت حرف ميزنيم، اما يادمان ميرود از اقتصاد بگوييم. حقيقت تلخ اين است كه بخشي از تخريب هيركاني ريشه در فقر، بيكاري و معيشت دارد. وقتي يك روستايي يا بومي منطقه، ارزش اقتصادي ايستاده يك درخت را كمتر از ارزش چوبِ بريده شده يا زمينِ تفكيك شده براي ويلاسازي ببيند، جنگل پيشاپيش شكست خورده است. ما نتوانستهايم حفاظت از جنگل را به يك مدل سودآور براي جوامع محلي تبديل كنيم.
قاچاق چوب در قلب هيركاني، نه يك اتفاق تصادفي و نه صرفا از سر نياز، بلكه در لايههاي بالاتر، يك بيزينس خونين و سازمانيافته است. سريال افرا كه در اتمسفر مهآلود گيلان ساخته شد، به خوبي توانست بخشي از اين تراژدي را به تصوير بكشد؛ جدال نابرابر محيطبانان و جنگلباناني كه با كمترين امكانات و حقوق، در برابر مافياي چوب ايستادهاند و گاه جان خود را در اين مسير از دست ميدهند. در حالي كه دنيا از مسير اكوتوريسم (Eco-tourism) در چنين مناطقي درآمدهاي پايدار ميلياردي كسب ميكند، ما هنوز درگير پروندههاي واگذاري زمينهاي ملي و تغيير كاربريهاي مشكوك هستيم.
در اينجا بايد مرز ميان طبيعتگردي عام و اكوتوريسم را روشن كرد. اكوتوريسم، آنطور كه در تعاريف جهاني آمده، صرفا سفر به مناطق دستنخورده نيست. اكوتوريسم گونهاي از گردشگري مسوولانه است كه در آن آموزش محيطزيست و نفعرساني به جوامع محلي اولويت اول را دارد. در طبيعتگردي رايج، طبيعت براي استفاده، لذت و راحتي انسان تجهيز و اغلب با زباله و آلودگي صوتي اشغال ميشود؛ اما در اكوتوريسم، اين انسان است كه خود را از نظر ذهني و رفتاري براي حضوري خردمندانه و كماثر در طبيعت آماده ميسازد.
در اكوتوريسم، گردشگر به جاي آنكه با خودروي آفرود پيكر خاك ديلمان را زخم بزند، با پاي پياده و با راهنماي بومي به تماشاي پرندگان و گياهان مينشيند و هزينه اين تجربه را مستقيما به جيب جامعه محلي ميريزد تا آنها خود به محافظان اصلي جنگل تبديل شوند. اما متاسفانه آنچه امروز در مناطقي مثل ديلمان، دالخاني يا سراوان ميبينيم، مصرف حريصانه طبيعت است، نه توريسم پايدار.
امروز هيركاني در حال جزيرهاي شدن است. جادههاي آسفالته بيشماري كه بدون ارزيابي زيستمحيطي از ميان جنگل عبور ميكنند، پيكر يكپارچه اين ميراث را تكهتكه كردهاند. اين جادهها تنها مسير عبور خودروها نيستند، بلكه ديوارهايي ناديدني هستند كه ارتباط ژنتيكي ميان گونههاي جانوري را قطع ميكنند.
اگر فكر ميكنيم تخريب هيركاني فقط باعث زشت شدن منظره شمال ميشود، سخت در اشتباهيم. اين جنگلها اسفنجهاي غولپيكر فلات ايران هستند كه رطوبت درياي كاسپين را جذب كرده و سفرههاي آب زيرزميني را تغذيه ميكنند. با تراشيدن سرِ كوهها در گيلان و مازندران براي معدنكاوي يا ساخت شهركهاي تفريحي، ما عملا سد طبيعي در برابر سيلابها را از بين بردهايم. سيلهاي ويرانگر و گلآلود سالهاي اخير، بلاي طبيعي نيستند؛ آنها واكنش طبيعي زمين به حذف پوشش گياهي هستند.
ثبت جهاني جنگلهاي هيركاني در يونسكو يك افتخار بزرگ بود، اما لوحهاي تقدير نميتوانند جلوي ارههاي برقي را بگيرند. جنگلي كه از يخبندان بزرگ ۴۰ ميليون سال پيش عبور كرد و به ما رسيد، حالا در آتش سوءمديريت، خشكسالي ناشي از سدسازيهاي غلط و تغيير كاربريهاي بيرويه ميسوزد.
ديلمان، با آن پيشينه اساطيري و جنگلهاي مهآلودش نبايد به خاطرهاي در كتابهاي تاريخ تبديل شود. ما و همنسلان نسل زد و آلفا، امانتداران موزهاي هستيم كه متعلق به تمام بشريت است. اگر امروز الگوي زيست و گردشگري خود را تغيير ندهيم، آيندگان درباره ما خواهند نوشت: نسلي كه آخرين بازماندگان عصر يخبندان را براي چند روز خوشگذراني و چند متر بناي بتني، به خاكستر سپرد. هيركاني ديگر فرصتي براي آزمون و خطا ندارد يا امروز براي بقايش ميجنگيم يا بايد براي هميشه با شكوهِ سبز البرز خداحافظي كنيم.