• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6328 -
  • 1405 پنج‌شنبه 31 ارديبهشت

درباره فيلم گلوله « Ballisti» به كارگرداني «چد فايوست»

از لوله تفنگ تا قلبِ مادر

ناصر سهرابي

فيلم «بالستيك» به كارگرداني «چد فايوست» و با نقش‌آفريني خيره‌كننده‌ «لنا هيدي»، اثري ضدجنگ و تكان‌دهنده است كه با نگاهي انساني و زن‌محور، مرز ميان قرباني و عامل خشونت را در هم مي‌شكند. داستان مادري كه درمي‌يابد گلوله‌اي كه پسرش را در افغانستان كشته، در همان كارخانه‌اي توليد شده كه خود او سال‌ها در آن به عنوان كارگر فعاليت مي‌كرد، به استعاره‌اي از دنياي مدرن تبديل مي‌شود؛ جهاني كه در آن مرگ، محصولي صنعتي است و اخلاق، قرباني بي‌رحمِ منطقِ توليد.
فيلم، قصه «مارگارت» (با بازي لنا هيدي) را روايت مي‌كند؛ زني كارگر در يك مجتمع صنعتي عظيم در ايالت كانزاس كه با باور به «دفاع از وطن»، قطعات حساس مهمات را مي‌سازد. اما هنگامي كه خبر كشته شدن پسرش در افغانستان مي‌رسد و او به طرزي تراژيك درمي‌يابد همان گلوله كاليبر خاص كه جان پسرش را گرفته، در شيفت كاري خودش توليد شده، تمام معناهاي آشناي زندگي‌اش فرو مي‌پاشد. از اين نقطه، بالستيك مسيري را طي مي‌كند كه بيش از آنكه درباره سوگ باشد، درباره «آگاهي و مسووليت» است؛ آگاهي از سهم ناخواسته هر فرد در چرخه بي‌پايان خشونت.
فيلمنامه «چد فايوست»، هوشمندانه ميان درام شخصي و بيانيه‌ سياسي تعادل برقرار مي‌كند. مارگارتِ لنا هيدي، نه يك قهرمان اكشن، بلكه زني است كه جهان‌بيني‌اش در حال فروپاشي است. سكانس مواجهه او با مديران كارخانه و نهادهاي امنيتي، به آرامي پرده از واقعيتي تلخ برمي‌دارد: اينكه خشونت، ديگر در ميدان نبرد رخ نمي‌دهد، بلكه در زنجيره‌اي از ساختارهاي بوروكراتيك و «به ظاهر بي‌خطر» توليد و توزيع مي‌شود.
بالستيك در لايه‌اي عميق‌تر، تحليلي جامعه‌شناختي از جهان‌بيني مدرن ارايه مي‌دهد؛ جهاني كه در آن خشونت، ديگر يك تصميم سياسي فردي نيست، بلكه بخشي از منطقِ تقسيم كارِ صنعتي شده است. مارگارت در نگاه نخست، «بي‌گناه» به نظر مي‌رسد، اما واقعيت اين است كه در نظامي كه از جنگ تغذيه مي‌كند، بي‌گناهي به يك كالاي ناياب بدل مي‌شود.
در اين جهان‌بيني، مسووليت فردي در ساختارهاي عظيمي حل مي‌شود كه براي تداوم خود نيازمندِ دايم تنش‌اند. كارگر كارخانه، خبرنگارِ رسانه حامي جنگ و سياستمدار، همگي اجزاي چرخه‌اي هستند كه بازتوليد خشونت را تضمين مي‌كند. در اين معنا، بالستيك تمثيلي از انسان معاصر است؛ انساني كه حتي در صلح، چرخ‌دنده‌اي براي كارخانه مرگ است، بدون آنكه اجازه داشته باشد «بينديشد».
يكي از وجوه سهمناك فيلم، تحليل كاركرد سه‌گانه «رسانه، دولت و سرمايه‌داري جنگي» است. رسانه‌ها در بالستيك نه در مقام دروغ‌گو، بلكه در مقام «تطهركنندگانِ حقيقت» ظاهر مي‌شوند؛ آنها رنج را پنهان نمي‌كنند، بلكه آن را در پوششي از «ناسيوناليسم مقدس» بازخواني مي‌كنند تا مخاطبِ عام، با خيال راحت به زندگي‌اش ادامه دهد.
در كنار آن، دولت همچون نيرويي نامرئي، با سياست‌هاي يارانه‌اي، اقتصاد جنگ را زنده نگه مي‌دارد. كارخانه محل كار مارگارت، بودجه خود را از قراردادهاي دولتي دريافت مي‌كند؛ قراردادي كه در ظاهر براي «امنيت ملي» است، اما در باطن، تنها موتورِ محرك «سرمايه‌داري جنگي» است. اينجاست كه فيلم به شكلي دقيق نشان مي‌دهد چگونه اين سه نهاد، مثلثي تشكيل مي‌دهند كه وجدان جمعي را بي‌حس مي‌كند. هر كدام از اين نهادها در ظاهر نقشي قانوني دارند، اما در عمل، زمينه‌سازِ توليد مداومِ جنازه هستند. دولت سفارش مي‌دهد، سرمايه سود مي‌برد و رسانه، تقدسِ كاذبي به اين «مرگِ توليدي» مي‌بخشد.
«چد فايوست» در كارگرداني بالستيك، سبكي سرد و مينيماليستي را برگزيده است. نورپردازي صنعتي كارخانه، صداي گوش‌خراش و يكنواختِ دستگاه‌ها و ريتمِ كندِ تدوين، حسِ خفقاني را به تماشاگر منتقل مي‌كند كه گريزي از آن نيست. لنا هيدي در اين فيلم، يكي از درخشان‌ترين بازي‌هاي كارنامه خود را ارايه مي‌دهد. او با استفاده از ميميك صورت و نگاه‌هاي خيره، رنجِ زني را به تصوير مي‌كشد كه از «انكار» به «ادراك تلخ» رسيده است. هيچ سكانسِ احساسي پرتي در بازي او ديده نمي‌شود؛ هيدي با سكوت‌هايش، سنگيني تمامِ گلوله‌هايي را كه ساخته، به دوش مي‌كشد.
مطابق با آمارهاي واقعي كه در پايان‌بندي فيلم به آن اشاره مي‌شود، حدود «۳۰ درصد از گلوله‌هايي كه در بدن سربازان امريكايي در افغانستان يافت شده‌اند، توليدِ خود ايالات متحده بوده‌اند.» اين آمار، تلخ‌ترين پارادوكسِ فيلم است؛ بازگشتِ مرگ به خانه سازنده. در صحنه‌اي كليدي، مارگارت شماره سري گلوله‌اي كه پسرش را كشته مي‌خواند و با صدايي لرزان مي‌گويد: «من با همين دست‌ها، ماشه مرگِ خودم را فشار دادم.»
بالستيك فيلمي است كه از دلِ سكوت، فرياد برمي‌خيزاند. اين اثر نه يك فيلمِ ضدسرباز، بلكه فيلمي «ضد سيستم» است كه نشان مي‌دهد چگونه جنگ، پيش از آنكه در خاك دشمن رخ دهد، در وجدانِ كارگرِ يك كارخانه و در خبرهاي يك رسانه آغاز مي‌شود. لنا هيدي در اين فيلم، نمادِ بيداري وجدانِ جمعي است كه ديگر حاضر نيست به ابزاري براي سودجويي سرمايه‌داري جنگي بدل شود. بالستيك به ما يادآوري مي‌كند كه هيچ جنگي برنده ندارد؛ چرا كه در نهايت، گلوله‌اي كه براي كشتنِ «ديگري» ساخته شده، راهش را براي دريدنِ قلبِ خودمان پيدا مي‌كند.


    فيلمنامه «چد فايوست»، هوشمندانه ميان درام شخصي و بيانيه‌ سياسي تعادل برقرار مي‌كند. مارگارتِ لنا هيدي، نه يك قهرمان اكشن، بلكه زني است كه جهان‌بيني‌اش در حال فروپاشي است. سكانس مواجهه او با مديران كارخانه و نهادهاي امنيتي، به آرامي پرده از واقعيتي تلخ برمي‌دارد: اينكه خشونت، ديگر در ميدان نبرد رخ نمي‌دهد، بلكه در زنجيره‌اي از ساختارهاي بوروكراتيك و «به ظاهر بي‌خطر» توليد و توزيع مي‌شود.
   بالستيك در لايه‌اي عميق‌تر، تحليلي جامعه‌شناختي از جهان‌بيني مدرن ارايه مي‌دهد؛ جهاني كه در آن خشونت، ديگر يك تصميم سياسي فردي نيست، بلكه بخشي از منطقِ تقسيم كارِ صنعتي شده است. مارگارت در نگاه نخست، «بي‌گناه» به نظر مي‌رسد، اما واقعيت اين است كه در نظامي كه از جنگ تغذيه مي‌كند، بي‌گناهي به يك كالاي ناياب بدل مي‌شود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون