كولي سرگردان، بهترين بازيكن تاريخ فوتبال ايران
امير حاجرضايي
خبر كوتاه بود اما سنگين؛ شنبه بعدازظهر، يكي از بزرگترين سرمايهها و گوهرهاي ملي فوتبال ايران در غربت جان سپرد. پرويز قليچخاني- مردي كه نامش با تاريخ فوتبال ما گره خورده- در يك خانه سالمندان كوچك و مجهول در فرانسه، دور از وطن، بدون همراه و در تنهايي مطلق از دنيا رفت. حالا كه او ديگر در ميان ما نيست، قلمها دست به كار شدهاند و رسانهها از او مينويسند؛ اما افسوس كه چقدر دير شده است. اين مرگ يك تراژدي ملي است. پرويز، اين فوتباليست بيتكرار، كسي كه بايد در خاك وطن ميمرد، در كنار آبا و اجدادش به خاك سپرده ميشد و احترامي را كه در زندگي از او دريغ شده بود، لااقل پيكرش ميديد. او سزاوار چنين مرگي نبود. تأسفبار است كه نسل جديد امروز اصلا او را نميشناسد؛ مردي كه نزديك به نيم قرن پيش به دليل تداخل نگرشهاي متفاوت سياسي- اجتماعياش با جريانات پيش و پس از انقلاب، ناچار به ترك وطن شد و از جلوي چشم ما كنار رفت و اين هجرت، سفر آخر او بود. او در اروپا هم زندگي آرامي نداشت؛ روزگاري شبيه به يك كولي سرگردان از اين كشور به آن كشور ميرفت. جامعه امروز درد اينگونه آدمها را درك نميكند، چون شناختي از آنها ندارد و اين رسالت رسانههاست كه چنين گوهرهايي را به نسل جوان معرفي كنند. وقتي كسي از دنيا ميرود، معمولا عادت داريم دربارهاش بزرگنمايي كنيم، اما درباره پرويز هيچ اغراقي در كار نيست. او بزرگترين فوتباليست تاريخ ايران بود. آمار و كارنامه او بيتكرار است. چندي پيش مطلبي از منصورخان رشيدي (همبازي او در تيم ملي) ميخواندم كه به زيبايي گفته بود: «هر 50 يا 100 سال يك پرويز ميآيد... الان ۵۰ سال گذشته، اما هنوز كسي مانند او نيامده است.» با تمام احترام به فوتباليستهاي شايسته كشورم، هر كس كه بعد از او نفر دوم فوتبال ايران شود، فاصلهاي نجومي با او دارد. او همان مردي است كه با درخشش مقابل استراليا ملقب به «پرويز كبير» شد و با آن شليك وحشتناك و گل تاريخياش مقابل اسراييل، نامش را ماندگار كرد. اما چرا بايد نخبههاي ما سرنوشتي چنين دردناك داشته باشند و در غربت بميرند؟ چرا تلاشهايي صورت نگرفت تا او به وطن بازگردد؟
چيزي كه بيشتر از همه من را آزار ميدهد اين است كه پرويز ميتوانست به فوتبال ملي كمك كند.
از فقر ميدان خراسان تا قله فوتبال ايران
براي درك عظمت پرويز، بايد به عقب برگشت؛ به شصت سال پيش. ما بچههاي محل ميدان خراسان بوديم و آنجا با هم در زمينهاي خاكي دنبال توپ ميدويديم؛ چند كوچه بيشتر با هم فاصله نداشتيم. پرويز هم مثل من فوتبال را از زمينهاي خاكي «تير دوقلو» شروع كرد. كاشف او مرحوم منصور خان اميرآصفي بود كه در المپيك ۱۹۶۴ كاپيتان تيم ملي بود. منصور خان، پرويز را آورد و ما همگي در زميني كه آن زمان به آن «زمين شماره هشت» ميگفتند (و قطعا امروز نامش عوض شده) زيرنظر او تمرين كرديم. از همان روزهاي نخست مشخص بود كه پرويز از نظر فني فاصلهاي كهكشاني با ديگران دارد. پرويز از دل فقر مطلق به قله رسيد؛ چگونگي طي كردن اين مسير سخت با اراده، پشتكار، اميد و تلاش فراوان، ميتواند چراغ راه جوانان امروز باشد. جوانان بايد او را بشناسند. او در آن دوران حتي پول حمام رفتن بعد از تمرين را نداشت؛ با شلنگ آب سرد ورزشگاه خودش را ميشست كه يكبار هم به همين دليل دچار ذاتالريه شد. ما با هم خيلي نزديك بوديم؛ به خانه يكديگر ميرفتيم، شبها روي پشتبام ميخوابيديم تا هوا خنك باشد و او در زمستانها به خانه ما ميآمد و همگي زير كرسي ميرفتيم.
او براي فوتبال جان ميداد. پرويز استعداد چاقي داشت و براي وزن كم كردن، كاورهاي پلاستيكي لباسشويي را تنش ميكرد و صبحهاي زود در بيابانهاي آن زمانِ تهران ميدويد. با سرايدار زمين قرار گذاشته بود تا صبح زود درِ ورزشگاه شماره هشت را برايش باز كند تا تمرين كند. چقدر يادآوري اين خاطرات تلخ است... سالها در تيم «كيان» در دوران جواني كنارش بازي كردم و بعدها كه او رفت و من مقابل تيم «عقاب» روبهرويش بازي كردم، اين فاصله فني چشمگير را در زمين با تمام وجود حس ميكردم. هرگز اولين سفر او با تيم منتخب به شوروي را فراموش نميكنم؛ وقتي برگشت، براي من يك ادكلن «شبهاي مسكو» سوغات آورد كه هنوز بوي آن در ذهنم مانده است.
حتي در همان دوران، بزرگان فوتبال عظمت او را فهميده بودند. به ياد دارم منصور اميرآصفي به زندهياد آقاي فكري (استاد مربيگري او) گفت: «من ديگر سنم بالا رفته؛ به جاي اينكه سال ديگر من را كنار بگذاريد، همين امسال خودم ميروم كنار تا پرويز بازي كند.» او اينگونه تبديل به «سردار» و «كبير» فوتبال ايران شد؛ چهرهاي عاشق وطن و ايراندوست.
دردي مشترك؛ آينهاي براي آيندگان
اين بيمهري و فراموشي فقط مختص پرويز نيست؛ نگاهي به وضعيت امروز حسن آقاي حبيبي بيندازيد. حسن حبيبي امروز در خانهاش افتاده، قدرت شناسايي كسي را ندارد، خودش را فراموش كرده و روزگار و دوستان نيز فراموشش كردهاند. مردي كه كاپيتان و سرمربي تيم ملي بود و دهها بازيكن بزرگ در محله ۴۰۰ دستگاه تحويل اين فوتبال داد. اينها دردهاي جانكاه جامعه ماست. ما امروز در هنگامه سختي به سر ميبريم. نگاهمان به چيزهاي بالاتر و بالاتري است. ولي اين نگاه را بايد به فرزندانمان هم داشته باشيم. به همه فرزندانمان. جامعه ما و فرزندانمان غرق در دنياي مجازي و اخبار پيشپاافتادهاي شدهاند در حالي كه سرمايههاي اصيل خود را فراموش كردهايم و ناگهان همهچيز خيلي زود دير ميشود. چرا وقتي نخبگان زندهاند، كسي سراغشان را نميگيرد؟ اين تقصير رسانههاست يا كوتاهي دوستان و جامعه؟ امروز در فوتبال ايران پولهاي كلاني جابهجا ميشود و آدمهاي متمول زيادي حضور دارند؛ اما دردناك است كه هيچكدام از اين آدمها نرفتند در آن بيمارستان غربت بالاي سر پرويز بايستند و دستش را بگيرند و بگويند: «پرويز، تو تنها نيستي، ما هستيم.» اصرار دارم و تاكيد ميكنم: اين كار را با ديگران نكنيد! وقتي عافيت از دست رفت و چراغ عمر كسي خاموش شد، ديگر باز شدن زبانها، تيز شدن قلمها و نمايش تصاوير چه سودي دارد؟ اين يادداشت و اين سطور بايد زنگ خطري باشد براي آيندگاني كه در صف رفتن ايستادهاند تا شايد پيش از آنكه خيلي دير شود، قدر سرمايههاي خود را بدانيم.