از هرمز تا نظم سيال
محسن بوذريسراواني
آينده ايران در جهان موازنههاي متحرك
آتشبس شكننده پس از هفتهها درگيري مستقيم ميان ايران و امريكا، بيش از آنكه پايان جنگ باشد، مكثي موقت در ميانه بحراني است كه منطق اصلي آن همچنان پابرجاست. بحراني كه اينبار تنها به تبادل آتش يا درگيري نظامي محدود نماند، بلكه با ورود تنگه هرمز، امنيت انرژي، مسير كريدورها و تجارت جهاني، به سطحي از تنش رسيد كه مستقيما بر موازنه قدرت جهاني اثر گذاشت. بحران اخير نشان داد كه هرگونه درگيري گسترده در خليجفارس، ديگر صرفا يك مساله منطقهاي نيست، بلكه ميتواند همزمان بازار انرژي، زنجيره تجارت جهاني، امنيت دريايي و حتي روند بازآرايي قدرت در جهان را دچار اختلال كند. به همين دليل، جنگ اخير را نميتوان صرفا در چارچوب اختلافات سياسي يا امنيتي متعارف تحليل كرد. آنچه رخ داد، بخشي از نبرد بزرگتري بر سر شكل نظم آينده جهان بود. جهان امروز وارد مرحلهاي شده كه در آن، نظمهاي قديمي درحال فرسايشند، اما نظم جديد نيز هنوز تثبيت نشده است. نه هژموني با ثبات دهههاي گذشته امريكا پابرجاست و نه جهان وارد يك دوقطبي كلاسيك مشابه جنگ سرد شده است. قدرتها اكنون در فضايي سيال، همزمان رقابت و همكاري ميكنند؛ ائتلافها موقتتر شدهاند، منافع دائما تغيير ميكنند و جنگها نيز بيش از آنكه براي فتح سرزمين باشند، براي مديريت موازنهها، كنترل شريانهاي اقتصادي و فرسايش رقباي ژئوپليتيك طراحي ميشوند. در چنين جهاني، جنگ نيز ماهيت خود را تغيير داده است. جنگهاي جديد الزاما با اشغال نظامي تعريف نميشوند، بلكه بر فرسايش تدريجي ظرفيت دولتها، تخريب اعتماد عمومي، ايجاد نااطميناني اقتصادي و كنترل بلندمدت توازن قدرت متمركزند. موشك، تحريم، جنگ رسانهاي، عمليات رواني، فشار اقتصادي و اختلال در شبكههاي انرژي و تجارت، همگي بخشي از ميدان واحد جنگ مدرن شدهاند. از همين منظر، آنچه در بحران اخير رخ داد، صرفا نمايش قدرت نظامي نبود. ورود تنگه هرمز و كريدورهاي منطقهاي به متن بحران نشان داد كه ايران همچنان توان اثرگذاري بر شريانهاي حساس نظم جهاني را دارد.
ايران نشان داد كه ميتواند هزينه توليد كند، بر بازار انرژي اثر بگذارد و مسيرهاي راهبردي را وارد معادله بازدارندگي كند. اما مساله اصلي دقيقا از همين نقطه آغاز ميشود:
قدرت اخلالگر، الزاما به معناي قدرت نظمساز نيست.
بسياري از بازيگران در تاريخ توانستهاند نظم موجود را مختل كنند، اما تنها كشورهايي ماندگار شدهاند كه توانستهاند قدرت اخلال را به قدرت موازنهسازي و توليد ثبات راهبردي تبديل كنند. مساله آينده ايران نيز دقيقا در همين نقطه تعيين خواهد شد. واشنگتن اكنون در وضعيتي قرار گرفته كه بايد هم از گسترش جنگ جلوگيري كند و هم مانع از آن شود كه ايران از بحران اخير براي بازتعريف موازنه منطقهاي استفاده كند. امريكا به خوبي ميداند كه تثبيت ايران به عنوان يك بازيگر مستقل و اثرگذار در معادلات انرژي و كريدورها، ميتواند بخشي از معماري قدرت آينده در غرب آسيا را تغيير دهد. چين به ثبات انرژي و امنيت مسيرهاي تجاري نياز دارد و از انفجار كنترل نشده در منطقه سودي نميبرد. روسيه بحرانها را بخشي از ابزار حفظ اهرم ژئوپليتيك خود ميبيند و اروپا ميان امنيت، انرژي و وابستگي راهبردي گرفتار مانده است. در اين ميان، اسراييل نيز تلاش ميكند از شكلگيري هرگونه موازنه جديد منطقهاي كه بتواند موقعيت برتر امنيتي آن را محدود كند، جلوگيري كند. اما خطر اصلي براي ايران تنها تهديد خارجي نيست. جنگهاي فرسايشي جديد، پيش از آنكه دولتها را در ميدان نبرد شكست دهند، ظرفيت اجتماعي و رواني كشورها را تحليل ميبرند. نااطميناني مزمن، فشار اقتصادي، فرسودگي اجتماعي، مهاجرت نخبگان، كاهش افق آينده و شكاف ميان جامعه و ساختار حكمراني، بخشي از سازوكار جنگ مدرن است.
به همين دليل، مساله اصلي ايران ديگر صرفا «عبور از جنگ» نيست، بلكه جلوگيري از تبديل شدن به ميدان فرسايش دايمي در نظم سيال آينده است.
بازيگري كه فقط واكنش نشان ميدهد، دير يا زود در ميدان ديگران بازي خواهد كرد. ايران اگر بخواهد در نظم آينده صرفا به بازيگري واكنشي تبديل نشود، ناچار است از منطق مديريت روزمره بحران عبور كند و به سمت بازطراحي موقعيت خود حركت كند.
چرخه تكرارشونده «مذاكره، تنش، جنگ و آتشبس» زماني ادامه پيدا ميكند كه ايران صرفا ميان واكنش نظامي و توافقهاي مقطعي نوسان كند، بدون آنكه موقعيت راهبردي خود را بازتعريف كند. مهار پايدار تهديد خارجي، فقط از مسير بازدارندگي نظامي عبور نميكند، بلكه به توانايي ايران در تبديل شدن به بخشي اجتنابناپذير از موازنه منطقهاي، امنيت انرژي و شبكههاي اقتصادي و ژئوپليتيك آينده وابسته است.
در چنين شرايطي، بيثباتسازي ايران ديگر صرفا يك بحران امنيتي نخواهد بود، بلكه ميتواند به بحراني براي كل موازنه منطقهاي و بخشي از نظم جهاني تبديل شود.
اين بازطراحي، صرفا به ديپلماسي يا توان نظامي محدود نيست، بلكه به بازتعريف حكمراني، افزايش انسجام داخلي، ترميم اعتماد عمومي، كاهش فرسايش اقتصادي و تبديل ظرفيت ژئوپليتيك به قدرت موازنهساز وابسته است. در جهان جديد، قدرت پايدار تنها از مسير توان نظامي عبور نميكند، بلكه از توانايي حفظ انسجام ملي در شرايط فشار، مديريت بحران و حركت ميان موازنههاي متغير جهاني شكل ميگيرد. ايران، به دليل موقعيت تاريخي، تمدني و ژئوپليتيك خود، همچنان اين ظرفيت را دارد كه از يك «ميدان بحران» به بازيگري موازنهساز تبديل شود؛ بازيگري كه بتواند ميان شرق و غرب، امنيت و توسعه، هويت و تعامل جهاني نوعي تعادل راهبردي ايجاد كند. اما تحقق اين موقعيت، نيازمند عبور از سياست فرسايشي و ورود به مرحلهاي تازه از عقلانيت راهبردي است.
ايران اكنون در نقطهاي تاريخي قرار گرفته است:
يا در چرخه فرسايش دايمي باقي خواهد ماند يا خواهد توانست قدرت ژئوپليتيك خود را از ابزار اخلال، به بنيان يك موازنه پايدار در نظم سيال آينده تبديل كند.
در جهان سيال آينده، بقا متعلق به كشورهايي خواهد بود كه بتوانند از دل بحران، موقعيت جديد خود را بازتعريف كنند.