سادهزيستي كافي نيست
در اينجا مساله اصلي ديگر اخلاق خصوصي مدير نيست، بلكه كيفيت ساختار تصميمگيري و نحوه تحقق اهداف سازماني است. مديري كه نتواند ميان افراد انصاف برقرار كند يا مسير حركت مجموعه را با نظم و شفافيت پيش ببرد، حتي اگر در زندگي شخصي انساني نيكرفتار باشد، در مقام مديريت موفق تلقي نميشود.
اين تمايز در سطح سياست و حكمراني اهميتي دوچندان پيدا ميكند. در تاريخ معاصر بارها ديده شده است كه مسوولان سياسي با تكيه بر ويژگيهايي چون سادهزيستي، زهد شخصي يا رفتارهاي نمادين اخلاقي، تصويري مثبت از خود ساختهاند، اما همزمان سياستهاي ناكارآمد آنان موجب فروپاشي اقتصادي، گسترش فقر، كاهش سرمايه اجتماعي و تضعيف آينده يك كشور شده است. در چنين شرايطي، تاكيد افراطي بر فضيلتهاي فردي، گاه به ابزاري براي پوشاندن ضعفهاي ساختاري و مديريتي تبديل ميشود. فلسفه اخلاق جديد نيز تا حد زيادي بر همين تمايز تاكيد دارد. در اخلاق كلاسيك، تمركز عمدتا بر فضيلتهاي شخصي بود، اما در جهان جديد، مفهوم «مسووليت عمومي» جايگاهي اساسي پيدا كرده است. در اين نگاه، هرچه دامنه اثرگذاري يك فرد گستردهتر باشد، معيار ارزيابي او بيشتر به سمت پيامدهاي تصميماتش حركت ميكند. به همين دليل، مسوولان و مديران نه فقط نسبت به نيت خود، بلكه نسبت به نتايج واقعي عملكردشان نيز مسوولند. البته اين سخن به معناي بياهميت بودن اخلاق فردي نيست. مديري كه در درون خود فاقد صداقت، انصاف يا خويشتنداري باشد، دير يا زود اين ضعفها را در تصميمات عمومي نيز آشكار خواهد كرد. اما نكته اصلي آن است كه فضيلت فردي شرط لازم براي مديريت سالم است، نه شرط كافي. جامعه زماني دچار خطا ميشود كه اخلاق خصوصي را جايگزين كارآمدي عمومي كند و به جاي سنجش كيفيت ادارهگري، صرفا مجذوب سبك زندگي يا ظواهر اخلاقي افراد شود.
شايد بتوان گفت در روابط فردي، انسانها بيشتر با نيت و منش خود شناخته ميشوند، اما در جايگاههاي اجتماعي، آنچه اهميت تعيينكننده پيدا ميكند، كيفيت اداره كردن و پيامدهايي است كه تصميمات آنان بر زندگي ديگران برجاي ميگذارد. درنهايت، اخلاق در عرصه عمومي تنها به خوب بودن خلاصه نميشود؛ بلكه به مسوولانه، عادلانه و خردمندانه عمل كردن نيز وابسته است.
دانشآموخته فلسفه اخلاق