وقتي جمال عبدالناصر در جولاي ۱۹۵۶ كانال سوئز را ملي كرد، بسياري تصور ميكردند بحران پيشرو صرفا يك جنگ منطقهاي بر سر آبراهي حياتي است. آنچه رخ داد، اما بسيار فراتر از يك درگيري ژئوپليتيكي بود: سوئز به لحظهاي تاريخي تبديل شد كه در آن، امپراتوري بريتانيا فهميد ديگر قادر نيست قدرت نظامي را به سلطه سياسي و مالي پايدار تبديل كند. اكنون، هفتاد سال بعد، بسياري از تحليلگران معتقدند تنگه هرمز ممكن است همان نقشي را براي امريكا بازي كند كه سوئز براي بريتانيا ايفا كرد؛ اما نه الزاما به معناي فروپاشي فوري هژموني امريكا، بلكه شايد به معناي ورود جهان به مرحلهاي تازه از «امپراتوري مالي-انرژي» و در عين حال، آغاز بحرانهاي عميقتر در نظم دلاري.
دو روايت متفاوت درباره جنگ امريكا با ايران شكل گرفته است. روايت نخست ميگويد واشنگتن در اين جنگ دچار شكست ژئوپليتيكي شده و ناتوانياش در مهار ايران، «لحظه سوئز» براي امريكا (America's Suez Moment) را رقم زده است. روايت دوم اما استدلال ميكند امريكا دقيقا مانند بريتانيا پس از سوئز، در حال تبديل شكست نظامي نسبي به نوعي بازآرايي مالي و ژئواكونوميك است؛ نظمي كه هدفش بازسازي سلطه دلار از مسير كنترل انرژي جهاني است. اين دو روايت متناقض به نظر ميرسند، اما شايد هر دو همزمان درست باشند.
لحظه سوئز بريتانيا
بحران سوئز معمولا به عنوان آغاز پايان امپراتوري بريتانيا روايت ميشود. پس از حمله مشترك بريتانيا، فرانسه و اسراييل به مصر، فشار مالي امريكا بر پوند و تهديد شوروي باعث شد لندن عقبنشيني كند. نتيجه روشن بود: بريتانيا ديگر بدون رضايت واشنگتن قادر به اعمال قدرت جهاني نبود. در پس اين شكست ژئوپليتيكي، اما تحول مهمتري در حال وقوع بود.
نيكلاس شاكسون (Nicholas Shaxson) در كتاب Treasure Islands توضيح ميدهد كه درست پس از بحران سوئز، لندن شروع به ساخت شبكهاي مالي كرد كه بعدها به قلب نظام مالي فراساحلي جهان تبديل شد. با محدود شدن تجارت استرلينگ، بانكهاي لندن به معاملات دلاري روي آوردند؛ معاملاتي كه از نظر حقوقي «خارج از قلمرو نظارتي بريتانيا» تلقي ميشدند. نتيجه شكلگيري بازار اروپايي (Euromarket) مبتني بر دلار موسوم به يورودلار بود؛ بازاري عظيم از سرمايههاي بدون نظارت كه بعدا به شبكه جهاني بهشتهاي مالياتي (Tax Havens) از كاراييب تا جزاير مانش تبديل شد.
به تعبير گري برن (Gary Burn)، مورخ اقتصادي، اين تحول «بزرگترين نوآوري مالي پس از اسكناس» (The most monumental financial innovation since the banknote) بود. بريتانيا شايد امپراتوري سرزمينياش را از دست داد؛ اما در عوض، نوعي امپراتوري مالي جهاني ساخت كه هنوز هم بخش بزرگي از سرمايه جهان جنوب را به سوي لندن ميمكد؛ بنابراين سوئز صرفا «شكست» نبود، بلكه گذار از استعمار كلاسيك به سلطه مالي غيرمستقيم بود.
لحظه هرمز امريكا
برخي تحليلگران معتقدند واشنگتن اكنون در حال تكرار همان الگوي بريتانياست؛ با اين تفاوت كه ابزار اصلي اين بازسازي امپراتوري، نه بازار اروپايي و يورودلار، بلكه «انحصار انرژي جهاني» است. در نگاه اين تحليل، جنگ با ايران صرفا تلاشي براي تغيير رژيم يا نابودي توان نظامي تهران نيست. هدف عميقتر، بازآرايي بازار جهاني انرژي به شكلي است كه وابستگي جهان به نفت و گاز امريكا افزايش يابد و دلار دوباره در مركز نظام مالي جهاني تثبيت شود.
از اين منظر، تحريم نفت روسيه، توقيف نفتكشها، فشار بر صادرات انرژي ايران و حتي ناامنسازي مسيرهاي خليجفارس، اجزاي يك راهبرد بزرگتر هستند: كاهش دسترسي رقباي امريكا به بازار انرژي و هدايت تقاضاي جهاني به سمت گاز مايع طبيعي و نفت امريكا. در چنين چارچوبي، «لحظه هرمز» صرفا يك بحران امنيتي يا يك رويارويي نظامي بر سر يك آبراه راهبردي نيست، بلكه ميتواند بخشي از پروژهاي بزرگتر براي بازآرايي ژئواكونوميك بازار جهاني انرژي باشد. اين لحظه دستكم دو كاركرد همزمان دارد؛ نخست، محدودسازي ظرفيت صادراتي رقباي انرژي امريكا، از ايران گرفته تا ساير توليدكنندگاني كه خارج از مدار راهبردي واشنگتن عمل ميكنند و در نتيجه افزايش شكنندگي عرضه انرژي در خليجفارس. دوم، هدايت تدريجي تقاضاي جهاني به سمت نفت و گاز امريكا و تعميق وابستگي مصرفكنندگان بزرگ انرژي؛ از اروپا تا شرق آسيا، به منابعي كه با دلار قيمتگذاري و مبادله ميشوند.
به اين ترتيب، آنچه در ظاهر يك بحران ژئوپليتيكي به نظر ميرسد، در لايهاي عميقتر ميتواند تلاشي براي بازسازي پيوند ميان هژموني انرژي و هژموني مالي امريكا باشد؛ همان پيوندي كه از دهه ۱۹۷۰ تاكنون ستون اصلي نظم پترودلاري را تشكيل داده است. اگر بحران سوئز در دهه ۱۹۵۰ زمينه گذار بريتانيا از يك امپراتوري سرزميني به يك امپراتوري مالي متمركز بر شهر لندن را فراهم كرد، بحران هرمز نيز شايد در حال فراهم آوردن بستر گذار امريكا به شكل تازهاي از سلطه باشد؛ سلطهاي كه نه بر اشغال سرزمينها، بلكه بر كنترل گلوگاههاي انرژي، مسيرهاي تجارت و جريانهاي مالي استوار است.
به بيان ديگر، اگر سوئز سكوي پرتاب «امپراتوري مالي لندن» شد، هرمز ميتواند به سكوي شكلگيري «امپراتوري انرژي-دلاري واشنگتن» تبديل شود؛ نظمي كه در آن كنترل عرضه انرژي، ابزار حفظ تقاضا براي دلار و تداوم برتري مالي امريكا در اقتصاد جهاني خواهد بود؛ اما درست همانگونه كه امپراتوري مالي بريتانيا در دل بحران سوئز متولد شد، اين پروژه نيز با يك تناقض بنيادين مواجه است: هر چه حفظ سلطه انرژي-دلاري بيشتر به بيثباتي ژئوپليتيكي و درگيريهاي فزاينده وابسته شود، هزينههاي نگهداري آن نيز سنگينتر خواهد شد. از همين رو، «لحظه هرمز» ممكن است همزمان هم نقطه آغاز بازآرايي هژموني امريكا باشد و هم نشانهاي از محدوديتهاي ساختاري آن؛ لحظهاي كه در آن تلاش براي نجات نظم دلاري، خود به عاملي براي فرسايش تدريجي همان نظم تبديل ميشود.
تفاوت لحظه سوئز با لحظه هرمز
باوجود اين شباهتها، تفاوتي بنيادين ميان وضعيت امروز امريكا و بريتانيا در ۱۹۵۶ وجود دارد. بريتانيا پس از جنگ جهاني دوم، عملا جايگاه هژمونيك خود را به امريكا واگذار كرد؛ يعني قدرتي جديد آماده بود تا نظم جهاني را تحويل بگيرد. امروز اما جهان وارد وضعيت چندقطبي پيچيدهتري شده است. چين، روسيه، هند و مجموعهاي از قدرتهاي منطقهاي در حال تلاش براي كاهش وابستگي به دلار هستند. پروژههايي مانند گسترش مبادلات غيردلاري در بريكس، توسعه سامانههاي پرداخت مستقل و افزايش خريد طلا توسط بانكهاي مركزي، همگي نشانههايي از روند تدريجي «دلارزدايي» هستند.در چنين فضايي، امريكا برخلاف بريتانيا نهتنها بايد نظم موجود را حفظ كند، بلكه بايد همزمان مانع ظهور نظم جايگزين نيز بشود. اينجاست كه انرژي اهميت حياتي پيدا ميكند. از دهه ۱۹۷۰ تاكنون، بخش بزرگي از سلطه دلار بر پايه «پترودلار» (Petrodollar) بنا شده است؛ يعني فروش نفت جهاني با دلار و بازگشت درآمدهاي نفتي به بازارهاي مالي امريكا. اگر اين چرخه تضعيف شود، توان امريكا براي تامين مالي كسريهاي عظيم خود نيز تضعيف خواهد شد. طبق دادههاي وزارت خزانهداري امريكا، بدهي عمومي اين كشور اكنون از ۳۹ تريليون دلار عبور كرده است؛ رقمي كه پايداري آن بدون نقش جهاني دلار دشوار خواهد بود؛ بنابراين كنترل جريان انرژي ديگر فقط يك مساله ژئوپليتيكي نيست، بلكه مستقيما به بقاي نظم مالي امريكا گره خورده است.
شباهت لحظه سوئز با لحظه هرمز
نقطه اتصال سوئز و هرمز دقيقا در همين جاست: بحران توان امپراتوري در تبديل برتري نظامي به سلطه پايدار سياسي و اقتصادي. بريتانيا در سال ۱۹۵۶ هنوز يكي از بزرگترين ناوگانهاي دريايي جهان را در اختيار داشت، بر بخشهايي از جهان حكومت ميكرد و از ميراث يك امپراتوري عظيم برخوردار بود؛ اما ديگر از پشتوانه اقتصادي لازم براي تحميل اراده سياسي خود برخوردار نبود. سوئز لحظهاي بود كه شكاف ميان قدرت نظامي و ظرفيت اقتصادي لندن آشكار شد.
امريكا امروز با وضعيتي متفاوت اما از جنسي مشابه روبهرو است. واشنگتن همچنان بزرگترين بودجه نظامي جهان را در اختيار دارد، شبكهاي بيسابقه از پايگاههاي نظامي را در پنج قاره اداره ميكند و ستون اصلي نظم امنيتي غرب محسوب ميشود؛ اما هزينه حفظ اين جايگاه هر سال سنگينتر ميشود. از جنگ اوكراين و رقابت فزاينده با چين گرفته تا بحران تايوان، بيثباتي خاورميانه، فشارهاي ناشي از بدهي ۳۹ تريليون دلاري و فرسايش تدريجي مزيتهاي اقتصادي، همگي نشانههايي هستند كه از افزايش شكاف ميان تعهدات ژئوپليتيكي امريكا و منابع در دسترس آن حكايت دارند.
پل كندي در نظريه «بيشگستري امپراتوري» (Imperial Overstretch) هشدار ميدهد كه قدرتهاي بزرگ زماني وارد مسير افول ميشوند كه دامنه تعهدات خارجي آنها از ظرفيت اقتصاديشان فراتر رود. در چنين شرايطي، حفظ هژموني به جاي آنكه منبع قدرت باشد، به منبع استهلاك قدرت تبديل ميشود. امريكا امروز ناچار است بهطور همزمان روسيه را در اروپا مهار كند، چين را در آسيا تحت فشار قرار دهد، ايران و شبكه متحدان منطقهاي آن را كنترل كند و در عين حال از جايگاه جهاني دلار در برابر روند رو به رشد دلارزدايي دفاع كند؛ ماموريتي كه هزينههاي نظامي، مالي و سياسي آن به شكل تصاعدي در حال افزايش است.
از اين منظر، حتي اگر پروژه بازسازي هژموني امريكا از مسير انرژي در كوتاهمدت موفق به افزايش صادرات نفت و گاز امريكا و تقويت نسبي جايگاه دلار شود، اين موفقيت ميتواند بذر بحرانهاي بزرگتري را در دل خود حمل كند. تاريخ نشان داده است كه امپراتوريها اغلب زماني با خطر مواجه ميشوند كه براي حفظ برتري خود ناچار به گسترش مداوم حوزههاي درگيري شوند. نتيجه چنين وضعيتي ميتواند افزايش اصطكاك با متحدان، تشديد رقابت قدرتهاي بزرگ، تسريع روند چندقطبي شدن نظام بينالملل و درنهايت فرسايش همان بنيانهايي باشد كه هژموني بر آنها استوارشده است.
به همين دليل، اهميت واقعي هرمز شايد نه در سرنوشت يك جنگ يا يك آبراه، بلكه در پاسخ به پرسشي بنيادي نهفته باشد: آيا ايالاتمتحده هنوز قادر است قدرت نظامي عظيم خود را به نظم سياسي و اقتصادي پايدار تبديل كند يا همانند بريتانيا در سوئز، به نقطهاي نزديك شده است كه هزينههاي حفظ امپراتوري از منافع آن پيشي ميگيرد؟
از امپراتوري مالي لندن به امپراتوري انرژي- دلاري واشنگتن
جنگ امريكا عليه ايران «استراتژي نااميدي» (Strategy of Desperation)، «اشتباه تاريخي» (Historic Blunder) و «شكست استراتژيك» (Strategic Defeat) ناميده شده است. شايد مهمترين اشتباه در تحليل تحولات امروز، نگاه صفر و يكي به مفهوم «پيروزي» و «شكست» باشد. سوئز همزمان هم شكست بريتانيا بود و هم آغاز شكل تازهاي از سلطه مالي آن. هرمز نيز ممكن است همزمان هم نشانه محدوديت قدرت امريكا باشد و هم آغاز تلاشي تازه براي بازسازي هژموني دلار از مسير انرژي. تفاوت مهم اما اينجاست كه جهان امروز ديگر جهان ۱۹۵۶ نيست. در آن زمان، نظم جهاني از يك هژمون به هژمون ديگر منتقل شد. اكنون اما شايد جهان نه شاهد جايگزيني يك امپراتوري با امپراتوري ديگر، بلكه شاهد فرسايش تدريجي خود مفهوم هژموني باشد. اگر چنين باشد، بحران هرمز فقط يك جنگ منطقهاي يا حتي يك بحران انرژي نخواهد بود، بلكه بخشي از نبرد بزرگتري بر سر آينده نظم مالي، جايگاه دلار و ساختار قدرت جهاني است.
شايد مهمترين درس تاريخ اين باشد كه امپراتوريها معمولا در ميدان يك نبرد سرنوشتساز نابود نميشوند؛ آنها زماني وارد مسير افول ميشوند كه شكاف ميان قدرت نظامي و دستاورد سياسيشان روزبهروز عميقتر شود. لحظه زوال، زماني فرا ميرسد كه ناوهاي جنگي، پايگاههاي نظامي و زرادخانههاي عظيم ديگر نتوانند به نفوذ سياسي پايدار، مشروعيت بينالمللي و منافع اقتصادي ماندگار تبديل شوند. در چنين وضعيتي، هر پيروزي تاكتيكي به شكست راهبردي بدل ميشود و هر عمليات نظامي جديد، هزينه حفظ نظم موجود را افزايش ميدهد. تاريخ از روم تا بريتانيا نشان ميدهد كه امپراتوريها نه زماني كه ضعيف به نظر ميرسند، بلكه زماني افول ميكنند كه هنوز قدرتمند هستند، اما ديگر قادر نيستند قدرت خود را به نظم تبديل كنند. پرسش اصلي درباره هرمز نيز همين است: آيا امريكا همچنان ميتواند برتري نظامي خود را به كنترل سياسي و اقتصادي جهان ترجمه كند يا اينكه اين بحران به نمادي از فرسايش تدريجي همان قابليتي تبديل خواهد شد كه دههها ستون اصلي هژموني واشنگتن بوده است؟
دكتراي حقوق نفت و گاز