لهستان و انتخابات 1989، صندوق راي و مشروعيت
مرتضي ميرحسيني
باختند. چهار دهه، يا كمي بيشتر از چهار دهه با زور و سركوب بر لهستان حكومت كردند و بعد، در نخستين انتخابات آزادي كه به ناچار به آن تن دادند، باختند(ژوئن 1989). باخت بيچونوچرايي هم دادند. خودشان ميگفتند اگر يك ميمون هم نامزد مخالفان بود، باز حتما انتخاب ميشد. يا اگر از آن سو به ماجرا نگاه كنيم، به قول گارتناش اگر حكومت لهستان پولس قديس را هم به نامزدي معرفي ميكرد احتمالا شكست ميخورد. مردم- مردم به معني درست و واقعياش- آنان را نميخواستند. از حكومتي كه آن همه سال بر كشورشان سيطره داشت متنفر بودند و از هر راهي كه به تغيير اين حكومت منتهي ميشد - يا احتمال ميدادند منتهي شود- پشتيباني ميكردند. درباره همين واقعيت، جوكي همان سالها در لهستان دهان به دهان ميشد كه ماري كريگ در كتاب «لخ والسا و لهستان او» به آن اشاره ميكند. «ياروزلسكي (رييس حكومت لهستان) داشت با مقامات جمهوري خلق چين ديدار ميكرد و از رفقاي كمونيستياش پرسيد تعداد مخالفان شما چقدر است؟ و آنها به او گفتند كه حدود سيوپنج ميليون نفر است كه در مقايسه با يك ملت بيش از يك ميليارد نفري درصد بالايي نبود. ياروزلسكي با شنيدن عدد سيوپنج ميليون گفت مال ما هم تقريبا در همين حدود است. البته تفاوت در اين بود كه كل جمعيت لهستان حتي به سيوهشت ميليون هم نميرسيد.» گارتناش نيز در «فانوس جادو» خاطره جالبي از روز انتخابات - «نزديكترين چيز به انتخابات آزاد كه لهستان در طول نيمقرن گذشته به خود ديده بود» - روايت ميكند. مينويسد: آن سوي رودخانه، در پراگا، پرانكس ورشو، بچهمدرسهايها تماشا ميكردند كه چطور كلاسهاي درسشان تبديل به شعبههاي رايگيري شده است. مدرسه دموكراسي. بچهها ورقههاي لولهشده چسبناك و كثيف پوسترهاي انتخاباتي را كه براي يادگاري از ديوارها كنده بودند زير بغل زده بودند. در كريدور مدرسه، پيرمردي اندكي گيج و مبهوت، به طرفم آمد و پرسيد «ببخشيد، اين بيلينسكي از خودمونه؟» گفتم «بله، از خودمونه.» آنوقت، خرتخرت شروع كرد به خطزدن همه اسمهاي فهرست ملي و زير لبي با خودش گفت «از دست اينها هرچي كشيديم ديگه بسمونه. اينهمه سال...» بعد برگه صورتي را درآورد «و اين فينديسن، از خودمونه؟» «بله، از خودمونه» و «اين ترچينا كوفسكي، اون كدوم طرفيه؟» باهم به دقت ورقه چاپي را مرور كرديم. در همين حال، يكي از منشيهاي كميسيون انتخابات به طرفم آمد و با پرخاش پرسيد «تو ديگه اينجا چي كارهاي؟» انگار كه بايد جواب ميدادم «يكي از عوامل امپرياليسم.» خلاصه كه حكومتيهاي لهستان آن انتخابات را، با اختلافي فاحش باختند. به باخت هم اعتراف كردند (و اين اعتراف، به اندازه خود باخت، اتفاقي غيرمنتظره و متفاوت با عادت مرسومشان بود). البته همچنان قدرت را با تسلط انحصاري بر نهادهاي حاكميتي در دست داشتند، اما ديگر آن مشروعيتي كه هميشه با پروپاگاندا مدعياش بودند نداشتند؛ «هيچ چيز، مطلقا هيچ چيز نيست كه بتواند با مشروعيتي كه از دل صندوقهاي راي بيرون ميآيد برابري كند.» آن وسط، بحران اقتصادي مزمني، كه آنهم نتيجه ناكارآمدي سياستهاي حكومت بود، بالا گرفت. تورم چند برابر شد و قيمتها افسار پاره كردند. مردم وحشتزدهاي كه سالهاي طولاني در بياعتمادي و دروغ زندگي كرده بودند به فروشگاهها حمله كردند و هرچه دستشان رسيد برداشتند. امريكاييها نيز، براي تشديد فشار به حكومت لهستان، پا پس كشيدند و كمكهاي مالي را مشروط به تشكيل دولت جديد كردند. پس مخالفان حكومت لهستان كه خودشان را جبهه همبستگي ميخواندند - و با همين نام در تاريخ قرن بيستم ماندگار شدند- به اميد گذر هرچه كمهزينهتر از وضع موجود و نجات كشورشان از بحراني كه جامعه را تا مرز فروپاشي پيش ميبرد، با حكومت به گفتوگو نشستند و بعد از چند هفته مذاكره درباره دولت آينده و چگونگي تشكيل آن مصالحه كردند. با موقعيتشناسي و كنش پخته سران همبستگي، دولت جديد ائتلافي در لهستان شكل گرفت و نجات اقتصاد آن كشور ممكن شد. دولتي با پيشتوانه قوي مردمي اداره امور آن كشور را به عهده گرفت و برنامههاي رياضت اقتصادي و كاهش دستمزدها را به اجرا گذاشت. نوشتهاند اگر رهبر همبستگي، لخ والسا از كارگران ميخواست دست از اعتصاب بكشند و براي مدتي با دستمزدي كمتر از حد معمول بسازند، آنان قطعا چنين ميكردند. همه به چشم ديده بودند و عميقا باور داشتند كه اين مرد يكي از خودشان است. بارها به زندان افتاده و بيشتر از يك دهه براي حق و حقوقشان مبارزه كرده است.