بازخواني دوگانگي رفتاري ترامپ درقبال ايران
محدود شدن ظرفيتهاي واقعي براي دستيابي به توافق شود. در سياست بينالملل، نمايش قدرت تنها يكي از مولفههاي اثرگذاري است. ثبات در پيامها، پيشبينيپذيري رفتار و وجود حداقلي از اعتماد نيز عناصر حياتي هر روند ديپلماتيك پايدار به شمار ميروند. هر چه فاصله ميان گفتار رسمي و رفتار عملي بيشتر شود، طرف مقابل نيز براساس بدبينانهترين سناريوها تصميمگيري خواهد كرد و اين امر ميتواند چرخهاي از تنش و واكنش متقابل ايجاد كند. در اين چارچوب، ادعاي نزديك بودن توافق ازسوي ترامپ، همزمان با اتهامزني به ايران و تشديد برخي اقدامات تنشزا، تصوير دوگانهاي از سياست اعلامي امريكا ايجاد ميكند؛ تصويري كه در كوتاهمدت ميتواند ابزار فشار باشد، اما در بلندمدت اعتبار و كارآمدي چنين ادعاهايي را زير سوال ميبرد. در همين حال، تحولات داخلي ايران نيز نقش مهمي در موفقيت يا ناكامي هر روند ديپلماتيك ايفا ميكند. در شرايطي كه نظام حاكميتي جمهوري اسلامي ايران با تاييد رهبري و با حفظ اصول، سياستها و خطوط قرمز كشور در مسير مذاكره و احتمال توافق با امريكا گام برميدارد، انسجام دروني از اهميت مضاعف برخوردار ميشود. تيم مذاكرهكننده به عنوان نماينده رسمي نظام، براي ايفاي نقش موثر نيازمند پشتوانه كامل سياسي و نهادي است. بديهي است هرگونه اظهارنظر يا رفتار مبتني بر رقابتهاي جناحي و حزبي ميتواند پيامهاي متناقضي به طرف مقابل مخابره كرده و با كاهش انسجام داخلي، موقعيت چانهزني جمهوري اسلامي ايران را تضعيف كند. حمايت يكپارچه و پرهيز از ارسال سيگنالهاي چندگانه، يكي از پيششرطهاي كليدي موفقيت در هر روند ديپلماتيك پيچيده است. در نهايت، تجربه روابط بينالملل نشان ميدهد كه حلوفصل بحرانهاي عميقريشه، به ويژه در حوزه حساس برنامه هستهاي ايران، نيازمند روندي مستمر، قابل پيشبيني و مبتني بر تقويت تدريجي اعتماد است. در چنين فضايي، اين پرسش بنيادين همچنان پابرجاست: آيا سياستي كه بر فشار، تاكتيكهاي مقطعي و نمايش قدرت استوار است، ميتواند به توافقي پايدار منجر شود؟