تأملاتي در لابهلاي خاطرات
سخن عاشق
افسون فروغيپور
نامم اگر اهميتي دارد، مريم است. زني هستم كه اطمينان دارد همواره عاشق بوده و هست. عشقي ساده، بيغلوغش، بيپس و پيش. قصهاي دارم شبيه به قصه همه، قصه زني دلباخته با تلاطمها و آرامشهايش. دلباختگيام شبيه به هيچ چيز نبود. كتابها خوانده بودم و در هيچ يك شباهتي نمييافتم به عشقي كه احساس ميكردم. دلباختگي؟ چه كلمه عجيبي! انگار در حادثه عشق اين يقين وجود دارد كه چيزي از دست ميرود. شايد شبيه بازي كردن است، شبيه به قماري كه چند قانون دارد و اگر خوب بدانياش برندهاي و اگر ندانياش باخت در انتظارت هست. باختن به تو را دوست داشتم. باختن برايم به اشتراك گذاشتن همه چيز بود، اشتراك گذاشتني كه از دل برميآمد. عشق را اينطور ميفهميدم كه چيزها نه فقط مال من بلكه از آن ماست. ميدانستم كه در عشق حسابي در كار نيست و عشق دست و دلباز است وگرنه كه ديگر عشق نيست. ميداني كه در تمام لحظات شاد اولين كسي بودي كه در ذهنم جان ميگرفت و ميبايد آن شادي را با تو قسمت ميكردم، بلافاصله بيفوت وقت. بايد تمام خاطرات خوب را با تو در ميان ميگذاشتم، از گذشته، از حال و از آينده. تو كسي بودي كه ميخواستم لحظات شادم را به او ببازم تا دراين باختن برنده شادماني تو باشم.
دوست داشتن مساوي بود با خواستن بهترينهايي كه براي تو بلد بودم. بهترين لباس، تميزترين ملحفه، شفافترين شيشه، بهترين شغل، بهترين محله، خوشطعمترين غذا، سالمترين معاشرين، خاطرهانگيزترين سفر و... اما اعتراف ميكنم كه اين خواستنها بدون بودن خودم در كنارت كمرنگ ميشد. اگر خواهان شاديات بودم ميخواستم كه در كنارت باشم، در كلامت باشم، در خيالت باشم. ميخواستم عدمحضور من در لحظاتت نوعي احساس خلأ يا كمبود يا نوعي دلتنگي برايت پديد آورد. چيزي شبيه به احساس من هنگام گوش سپردن به يك قطعه موسيقي زيبا كه اگر تو نبودي به طور حتم چيزي كم بود. دلباختهات بودم؟ دوستت داشتم؟ آيا خودم را دوست داشتم چون ميخواستم بيشتر لحظاتت سرشار از خيال من باشد و عشق من برايت چون گنجينهاي گرانبها باشد؟ اين همان بده و بستاني بود كه همواره سرزنش ميشد؟ ميدانم، خوب ميدانم كه عشق من از جنس عشقهاي عارفانه نيست؛ از آن عشقهاي يكي شدن با محبوب، از آن عشقهاي بينياز كه در كتابها خواندهايم.
شايد شروع عشق براي يك زن يا يك مرد منوط به دوست داشته شدن نباشد اما بالندگي، رشد و گسترشاش قطعا هست. گياهي است كه به خاكي حاصلخيز نياز دارد و نور خورشيد و آب زلال و دستي نوازشگر. گياهي كه نياز به نگاه دارد و گفتوگو، به آواز و به هواي تازه.
ميدانم كه خواهي گفت همه را خودت داري و نيازي به ديگري نيست ولي درخت بدون خاك ريشههايش را در كجا بدواند و تنهاش را چگونه تناور سازد و برگهايش را چطور بروياند؟ من ميتوانم خاك باشم و نور خورشيد و آب زلال و دست نوازشگر و همه آن چيزها كه عشق را تناوري ميبخشد و تو نيز. ميتوانم آن درخت باشم و تو نيز. به نظرم در عشق اينكه من چه هستم يا تو چه هستي جايي ندارد. اينكه نقش من يا تو چيست، به نظرم هيچ نقشي ثابت نيست و منِ مريم توان آن را دارم كه همه نقشها را برعهده بگيرم و تو نيز. اما، دوست دارم وقتي كه بار ترسهايم را سبك ميكني، نگرانيهايم را با شوخيهايت از نفس مياندازي، حرفها ميزني و خيالم را بابت آينده راحت ميسازي يا بازويت را دور شانهام ميگرداني بيهيچ كلمهاي و همين كافي است.
نميدانم عشق از طرف من شايد كمي با عطر گل و گياه عجين شده باشد، كمي قصه و افسانه داشته باشد، كمي خيال و رويا، همان چيزهاي غيرواقعي كه كمي ادويه بر رابطه ميافزايند. شايد عشق براي تو عاري از تصوير و تصور باشد. دوست داشتن در چيزهايي ساده زندگي ميكند، مثل وقتي كه تب كردهاي و پاشويهات ميكنم، وقتي كه بيحوصلهاي بخندانمت و يا براي خوردن غذا منتظرت شوم. وقتي پول كم است شانه بالا بيندازم و وقتي كليد را در قفل ميچرخاني به سمت در پرواز كنم و آمدنت را تماشا. شايد همين چيزهاي به ظاهر معمولي و ناديدني ولي دائمي و هر روزه همان عشق باشد، همان دوست داشتن. همانطور كه تو هم عشق خودت را با همين ادامه دادنها و تكرار كردنها به من نشان دادي. با همين بودنهاي به ظاهر ساده. نه اينكه دوست داشتن را خطي مستقيم بدانم، نموداري با شيبي ثابت. به طور حتم روزهايي بوده، هستند و خواهند بود كه در آنها نمودار علاقه دچار امواجي از تزلزل، ترديد، خشم و حتي بياعتنايي به خودش خواهد شد. حتما زمانهايي هست كه خودش را زير سوال ميبرد و قضاوت ميكند و حتي سرزنش. در حقيقت گهگاه زلزلهاي رخ ميدهد، گهگاه علاقه به قدري به پايان خود نزديك ميشود كه قلب ديگر نميشناسدش. در آن زمان بيگانهاي بيش نيستي و احساس كاملا سردرگم ميشود، كاملا گم ميشود.
اما من، منِ مريم، ايمان دارم كه فقط به كمك عشق و علاقه بيمرزم به توست كه ميخواهم باز همان چيزهاي ساده را در كنارت تجربه كنم و آن خط متزلزل را استوارتر سازم... منِ مريم ميدانم صرفنظر از اجبارها و بايدها، تنها عشق، آري، تنها خود عشق است كه عشق را از توفانها عبور ميدهد و مانند نوشدارو حياتي دوباره ميبخشد. از همه اينها كه بگذريم حقيقتا اساس و ستون اصلي بقاي اين عشق و پايدارياش اعتماد است و آسودگي بسيار. احساس آسودگي و رهايي در كنار تو. امكان صداقتي بيدغدغه قضاوت و خود بودني تام و تمام كه مانند سازهاي بِتُني در برابر زلزلهاي 8 ريشتري هم استوار بر جاي خود ميايستد و سرپناهي امن است و مطمئن.