نگاهي به كتاب «از غربت با عشق» به مناسبت زادروز هانيبال الخاص، نقاش فقيد
من روي قالي پُررنگونقش ايراني
زندگي كردهام
اين نوشتار ميكوشد رهيافتهاي هنري اين هنرمند برجسته را از رهگذر نامههاي او به دوست شاعرش محمود مشرف آزاد تهراني (م. آزاد) بررسي كند
نسيم خليلي
از غربت با عشق، در نگاه نخست، دستنوشتههاي دلي نقاش معروف ايراني هانيبال الخاص است خطاب به دوست شاعرش م. آزاد كه دلدادگي شيفتهواري به او و شعرهايش نشان ميدهد، دلدادگي ستايشبرانگيزي كه محمد مفتاحي در مقدمه كتاب آن را به عشق ميان شمس و مولانا تشبيه ميكند و چه باشكوه خواهد بود آن نقاشي شگفتي كه محصول عشق به شاعري شوريدهوش است و آن شعري كه با چاشني دلدادگي به نقاشيهاي قاليوار نقاشي همچون هانيبال سروده ميشود، پيوند تپنده ميان هنرهاي تجسمي و فرهنگ مكتوب، شعر و نقش. بيشتر اين نامهها روايتهايي اغلب مشحون از دلتنگي و اميد به ديدار و گلگي از روزگار و زندگي در غربتند، اما چنان كه گفته شد اين فقط يك سويه اين كتاب شريف است، سويه ديگر دربرگيرنده رويكردهاي هنري و معرفتشناسي الخاص است در تعامل با نقاشي و مهمتر از آن پيوندش با شاعرانگي و كتاب و داستان و ديگر هنرها و شورانگيز است با منقاش بيرون كشيدن اين نگرهپردازيهاي هنرمندانه نقاش از دل درددلهايش با رفيق شفيق. نامهها با اين گفتار شروع ميشوند: «چه پناهي بودهاند اين شش يا هفت شعري از تو كه در كتاب آرش دارم و چه قدر شاعري تو! يادآورنده چه خاطرات عزيزي است و گاهي چه غمي در بردارند. درست يك ماه، شايد هم بيشتر است كه «پرندگان به تماشاي بادها رفتند/ شكوفهها به تماشاي آبهاي سپيد/ زمين عريان ماندهست و باغهاي گمان/ و ياد مهر تو اي مهربانتر از خورشيد»، چون دعايي ورد زبانم شده است.» از همين پارهگفتار آغازين ميتوان نقاش را در برابر بوم نقاشياش تجسم كرد، در حالي كه دارد از جانپناهبودگي يك شعر مدد ميگيرد براي نقش زدن بر صفحه سفيد، براي آفريدن. با اين همه اما همچنان او نقاشي پريشاناحوال و غمگين در غربت است و از اين رو معتقد است براي معنا بخشيدن به نقاشي كردن نياز دارد به «كمي مددكار اجتماعي بودن، كمك به همنوع و از اين قبيل مزخرفات تا رضايت خاطر خود حاصل شود.» و از همين رهگذر است كه آن وجه خودانتقادي نيز در اين نامهها صورت غالب دارد: «تابلوهايي كه قبلا كشيدهام، تا حالا جز تقليد و مسخره ديگران و خود نبوده است. حتي در آخرين تابلوي خود، پاپآرتي شدهام. همان سبك اخير امريكا كه كاريكاتورهاي روزنامهها را به معنايي بزرگ ميكشند. منتها من آدمهاي ريشدار خود را به همان سبك كشيدهام.» با اين همه او در گفتوگويي كه در همين كتاب منتشر شده است در برابر انتقاد فروغ فرخزاد با نوعي رهيافت بازگشت به خويشتن، با اميدواري شورمندانهاي از سبك و كارش دفاع ميكند: «يادم هست (فروغ) كه در نمايشگاه من كه آمده بود، فرياد زد: «الخاص خفهام كردي. چقدر در نقاشيهايت پرحرفي. چرا ساده كار نميكني؟» و من هم در جوابش گفتم: «من روي قالي پررنگ و نقش ايراني زندگي كردهام. نقشهاي قاليها پر است. جاي خالي ندارد. مثل قاليهاي ژاپني كه ممكن است قرينه نباشد و يك طرفش خالي باشد، نيست. قاليهاي ما پر از تذهيب، تشعير، مدال وسط مركزي دارد و روي يك صليب قرينه است. من روي اينها بزرگ شدم.» در حالي كه زيستن در غربت، بهرغم نمايشگاههاي متعددي كه الخاص برگزار كرده است، حسي از افسردگي و اندوه براي نقاش ايراني به ارمغان ميآورده، او اين اندوه را گاهي نتيجه كارش براي امرار معاش ميداند، كاري كه دور از عشق واقعياش، نقاشي نيست، اما ملولش ميكرده است: «اكنون من در فروشگاهي بزرگ، نزديك خانه، سرپرست دپارتمان هنري هستم و ميفروشم به خلقالله تابلوهاي زرد و قرمز و صورتي و سفيد از درياها و كشتيهاي شكسته و افقهاي رنگين، طبيعتهاي مرده و نيمهجان و خودم مات و مبهوتم كه چه دروغهايي سر هم ميتراشم.» از طرف ديگر هانيبال در نامههايش از نبود فضاي نقد هنري درست در غرب مينالد: «در ايران منتقد هنري نبود ولي ده نفر بودند كه ندانسته و نفهميده مينوشتند. اينجا يك خانم است كه نصفه ميفهمد. طاقهاي ما را رومي ميخواند و معني شمايل را از لابهلاي تيترها ميخواهد پيدا كند. روي هم رفته نپسنديده است. والسلام. و از طرفي هم از ترس گرسنگي شكم خود و زن و بچه مجبورم در اين دكان كار كنم و تابلوهاي دريا و كشتي شكسته بفروشم و خود اين شده است مانع نمايشگاههاي بعدي.» دكاني كه بعدتر از رونق هم ميافتد حتي: «از بيكارگي در اين مغازه كه كمكم بايد درش را تخته كرد، چون مردم خريدار دايم كشتي شكستهها و طلوع و غروب آفتابها هم نيستند كه خود درسي است كه بازاري شدن در هنر هم خريدار ندارد.» و از همين رو است كه نقاش اندوهگين با نشان دادن واقعيت غمگنانه زندگي خودش به دورههايي از سكوت و انزوايش نيز در اين نامهها اشاره و درواقع دست به تاريخنگاري ميزند، تاريخنگاري فراز و فرود زندگي يك نقاش نابغه در غربتي دور از وطن خويش: «به عيال گفتم به مجمع رفقا بگويد كه هانيبال ميخواهد دو ماهي، عابد باشد و سكوت كند.» سكوتي كه او خود آن را در نامههاي بعدياش شفابخش دانسته است: «درست بعد از آن سكوت، همه چيز درست شد. كار پيدا كردم در دانشگاه مهمي (ولي دخترانه) و در بيمارستان بنا شد روديواريهايي بكشم.» و اين بر ديوار نقش آفريدن بخشي از مانيفست هنري هانيبال بوده، مانيفستي كه در همين كتاب هم منتشر شده است: «ما نقاشي ديواري «مانيومنتال» و شيوههاي مختلف حكاكي كه هنر را ارزان يا به رايگان در معرض ديد مردم قرار ميدهد، بسيار مهم و سهمي از وظيفه همه هنرمندان ميدانيم.» و اين مانيفست باشكوه، بندهايي ارزندهتر از اين هم دارد مثلا تاكيد هنرمند بر اين نگره كه «غمخوارگي، بنياد همه هنرهاست.» كه خود فراخواني براي هنر متعهد، دغدغهمند و اجتماعي است، هنري كه بومي و وطني است از اين رو كه يكي از اصولش اين است كه «تواضع آموختن از هنرمندان بزرگ تاريخ، از بوميان و هنرمندان خودساخته و آبديدهشدگان حرفهاي مانند گليمبافان، كاشيكاران و رنگرزان، بايد يكي از زيباترين خصلتهاي ما باشد.» و اين همه نگاه نقاش شوريدهحالي است كه در خلوت عابدانه خود در غربت، پرتره حافظ شيرازي را ميكشد و با طمطراق آن را براي رفيق شاعرش وصف ميكند و بعدها تابلوي شاعران معاصر را از خود به يادگار ميگذارد: عشقي و عارف قزويني و پروين اعتصامي، شاملو، فروغ و همه را در شصت سالگي نقاشيهايش به پايان ميبرد تا عشق خود را به پيوند غريب و شكوفاكننده شعر و نقاشي جاودانه كرده باشد.