نگاهي به «بدون عنوان ۱۴۰۴» نمايشگاه عكسهاي مريم تختكشيان
پرچم؛ مسالهاي گره خورده
حسين گنجي
نيروهاي زباني خود را در گرهاي درهم ميبندند؛ گرهاي كه فرآيند فهم را متوقف ميكند.
پل دو مان.
مريم تختكشيان در «بدون عنوان ۱۴۰۴» نه پرچم را نشان ميدهد و نه از آن عبور ميكند؛ او دقيقا همان نقطهاي را عكاسي ميكند كه پرچم در آن از نشانهاي ملي به مسالهاي حلنشده بدل ميشود: گره. اين گره، در ظاهر، حاصل كشيدهشدن دو پارچه سبز و سرخ است؛ اما در سطح تصوير، مثل يك عصب فشرده و متورم عمل ميكند. سفيدي، كه در هندسه آشناي پرچم بايد ميدان مياني معنا باشد، اينجا يا به حاشيه بالاي تصوير رانده شده يا از مركز حذف شده است. پس آنچه پيش چشم ماست نه يك پرچم كامل، بلكه پرچمي با گرهاي در ميان و تهي شده است. از اين منظر جمله پل دو مان دقيقترين توصيف براي وضعيت اين نمايش و اثر تختكشيان است. زيرا مساله اين اثر نه صرفا رنگ است و نه پارچه؛ مساله لحظهاي است كه نشانه وحدت ديگر شفاف عمل نميكند و خود به محل مناقشه بدل شده است. جايي كه پرچم، به عنوان ابزار بازنمايي وحدت و هويت، ناگهان در خودش پيچ ميخورد و فهم را معلق ميكند. مثل آچار مناسبي كه دقيقا روي همان پيچ هرز مينشيند، عكاس نقطه درست را هدف گرفته است. استيتمنت نيز از همان ابتدا تكليف را روشن ميكند: «سبز، سرخ، سفيد»، «به آن گره محكم و تو در تو چشم بدوز»، و در نهايت اين جمله تعيينكننده: «نگاه ميماند / در نوسان ديدن و نديدن». تختكشيان با سوژهاي كار ميكند كه همه ميشناسند، اما نميگذارد بهسادگي با آن «روبرو» شويم. پرچم، اگر اصلا بخواهيم اين كلمه را زود به زبان بياوريم، اينجا ديگر آن شيء رسمي صاف و اتوكشيدهاي نيست كه در مراسم دولتي با آن هوا را پُر ميكنند. اينجا پرچم به وضعيت بدل شده است: كشيده، مچاله، فشرده و بستهشده در يك مركز نامطمئن. همين فاصله با بازنمايي مستقيم، اثر را از ژستِ شتابزده سياسي نجات ميدهد و در عين حال، آن را عميقا سياسي نگه ميدارد. از حيث صوري، نخستين چيز نه گره، بلكه فشار است. سبز در سمت چپ و سرخ در سمت راست، هر دو با خطوط كشش به نقطهاي در پايينِ مركز رانده ميشوند. اين كششها از پارچه، سطحي آرام نميسازند؛ آن را به ميدان نيرو تبديل ميكنند. رنگها در تصوير تخت نيستند، بلكه زير نور و چروك و كشيدگي، تن پيدا كردهاند. سرخ، سرخِ اعلامي و تميزِ گرافيك رسمي نيست؛ سرخي است كه بهسبب چروك، گاه تيره ميشود، گاه برق ميزند، گاه بهسمت زخم به كبودي ميرود. سبز نيز سبز اميد شعاري نيست؛ سبز فشرده و خفهاي است كه بيشتر به مقاومتِ ماده ميماند تا به وعده معنا. گره در نقطهاي كه بايد «نشان» بنشيند؛ نشسته است و سفيدي، همان سفيدي مسالهحلكن به بيرون كادر رانده شده است. در پرچم رسمي ايران، سفيد باند مياني است؛ محل استقرار نشان، همان خرد كنار گذاشته شده است. اينجا اما سفيد يا بيرونِ قاب افتاده، يا به حاشيهاي باريك در بالا تقليل يافته است. يعني «ميانه» از مركزيت افتاده است. همين جابهجايي ساده، كار را از يك تصوير رنگي خوشساخت به خوانشي حادتر ميبرد: آنچه در پرچم بايد محلِ آشتي دو رنگ و جايگاه نشان باشد، اينجا نه در ميانه است و نه حتي تمامقد ديده ميشود. بهزبان صريحتر، مركز در ميانه مناقشه از ياد رفته است. در همين نقطه است كه ميشود به سوزان سانتاگ برگشت. سوزان سانتاگ در آغاز كتاب درباره عكاسي مينويسد: «عكسها مدرك فراهم ميكنند.» اين جمله در مورد كار تختكشيان كار ميكند، چون عكس او ظاهرا چيزي را «مستند» نميكند؛ نه يك راهپيمايي را، نه يك صحنه جنگ را، نه يك رويداد خبري را. بااينهمه، بهطرزي دقيق شهادت ميدهد، احضار روح ميكند: نه به واقعه، بلكه به وضعيت. عكس، اينجا سندِ يك كشمكش فشرده بر سطح پارچه است؛ سندِ اينكه نشانهها چگونه پيش از آنكه حرف بزنند، بر بدنِ خودشان فشار وارد ميكنند و ممكن است در ميانه نزاع ميدانداري را از دست بدهند. اگر شايد من جاي مريم تختكشيان بودم يا كيوريتوري بودم كه نيستم، حتما اين اثر را تكاثر و در بزرگترين ابعادي كه فضا امكانش را در اختيارم ميگذاشت، كار ميكردم و هيچ بسامد و تكراري بدان نميدادم. زيرا كه مساله يكي است و به ابعاد اين سرزمين و به درازناي اين تاريخ وسعت دارد و با تكرار از آن چيزي كاسته ميشود كه بدان افزوده نميشود. و كاش اين منطق تجارت امان ميداد و اين توصيههاي گالري يا اطرافيان مهلت. اما بازگردم باز به اثر؛ اين سهرنگ پر بسامد اين پرچم را نميشود بيرون از تاريخِ خودشان ديد. در مدخل ايرانيكا اين گونه نوشته است كه نشانِ شير و خورشيد دستكم از قرن پانزدهم بر پرچمهاي ايران حاضر بوده و در اواخر قرن نوزدهم، سبز و سرخ به حاشيه پرچم سفيد افزوده شدند؛ سپس پس از مشروطه، سهرنگِ مدرن رسميت يافت. پس از انقلاب نشانِ مياني تغيير كرد و پرچم فعلي با نشان سرخِ جمهوري اسلامي و كتيبه «الله اكبر» در حاشيه باندهاي سبز و سرخ تثبيت شد. منابع مختلف تأكيد ميكنند كه در پرچم جديد، رنگها حفظ شدند اما مركز عوض شد.[...]
امتياز اين اثر اين است كه با اينبار معناي و محل جدال، شعاري برخورد نميكند. اين اثر نه پوستر سياسي است و نه بيانيه آرتيستي اخمو و بدگمان. بلكه يك گام جلوتر است و كنجكاو و حساس، مساله را به موضوع اثر بدل كرده است. اينجا بارت به كار ميآيد. او در Camera Lucida بر همنشيني واقعيت و گذشته در عكس تأكيد ميكند و جوهر عكاسي را با تعبير مشهورِ «That-has-been » توضيح ميدهد. حتي اگر اين تصوير صحنهاي چيدهشده باشد، باز هم همان منطق را حمل ميكند: اين پارچه، اين كشش، اين گره، بودهاند؛ در برابر دوربين حضور داشتهاند و اكنون به چيزي بيش از خودشان بدل شدهاند. به همين دليل، عكس تختكشيان نه صرفا تمثيل است و نه صرفا فرم. همزمان هم اثرِ مادي يك صحنه است و هم نشانهاي از حافظه سياسي اكنون. در اين مشاهده بايد دو چيز را همزمان ديد. مريم تختكشيان در اين نمايش/اثر پرچم را نه تقديس ميكند، نه فانتزي برخورد ميكند و نه پس ميگيرد. او آن را به كار مياندازد. و در روزگاري كه هم جنگِ واقعي بر سر ايران جريان دارد و هم جنگِ نمادها بر سر اينكه چه چيزي بايد در مركز اين سهرنگ بنشيند، اين مواجهه از بسياري از اعلام موضعهاي بلندتر حرف ميزند. «بدون عنوان۱۴۰۴» اگر اهميتي دارد، از همينجاست: از اينكه ميفهمد گاهي نقد، نه با افزودنِ نشانه، كه با گرهزدنِ آن آغاز ميشود.