• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6351 -
  • 1405 يکشنبه 31 خرداد

خوانش «گودو هرگز نخواهد آمد» نمايشگاه آثار ابراهيم برفرازي

پس از گودو: آستانه و تعليق در جهان تصويري نقاش

هلينا مريم قائمي

«انسان انتظار را با آينده اشتباه گرفته است.» بيانيه نمايشگاه ابراهيم برفرازي با عنوان «گودو هرگز نخواهد آمد» در گالري ايرانشهر با گزاره‌اي آغاز مي‌شود كه در نگاه نخست واجد لحني شاعرانه است، اما در سطحي عميق‌تر، بنيان يك موضع فلسفي راديكال را آشكار مي‌سازد. اگر مدرنيته بر وعده آينده بنا شده بود و كلان‌روايت‌هاي سياسي و ايدئولوژيك همواره افق رهايي را در نقطه‌اي پيشِ رو ترسيم مي‌كردند، جهان تصويري برفرازي از لحظه‌ غياب اين افق سخن مي‌گويد. آنچه در اين مجموعه با آن مواجهيم، نه انتظار براي رخدادي نجات‌بخش، بلكه تجربه زيستن در وضعيت بدون انتظار است. 
ارجاع مستقيم هنرمند به گودوي ساموئل بكت، بيش از آنكه صرفا ارجاعي ادبي باشد، بيانگر موضعي هستي‌شناختي است. در نمايشنامه بكت، تراژدي نه در نيامدن گودو، بلكه در ساختار انتظاري نهفته است كه سوژه را از مواجهه با وضعيت واقعي خويش بازمي‌دارد. برفرازي اين ايده را يك گام پيش‌تر مي‌برد؛ شخصيت‌هاي او منتظر نيستند، بلكه بازماندگان انتظارند؛ آنان در لحظه‌اي ايستاده‌اند كه تعويق پايان يافته و انسان ناگزير است با اين فقدان مواجه شود. از اين منظر، آثار برفرازي را مي‌توان در افق انديشه مارتين هايدگر خواند؛ جايي كه انسان تنها زماني به حقيقت وجود خويش نزديك مي‌شود كه از ذهن پناه‌جوي خود به امري بيروني دست بردارد.
هايدگر در «هستي و زمان» نشان مي‌دهد كه انسان اغلب در قلمروی آنچه «Das Man» يا «امر بي‌هويت جمعي» مي‌نامد، زندگي مي‌كند؛ حوزه‌اي متشكل از عادت‌ها، كليشه‌ها، اميدها و روايت‌هاي مشترك كه امكان مواجهه اصيل با هستي را به تعويق مي‌اندازند. زندگي روزمره، در اين معنا، ساز و كاري براي گريز از بنيادي‌ترين حقيقت وجودي انسان است: پرتاب‌شدگي او در جهاني كه هيچ بنيان متافيزيكي تضمين‌شده‌اي ندارد. شخصيت‌هاي برفرازي دقيقا در چنين نقطه‌اي سكونت دارند. آنان نه قهرمانند، نه قرباني و نه حامل هيچ روايت رهايي‌بخش. آنچه نقاشي‌ها بازنمايي مي‌كنند، وضعيت انسان پس از فروپاشي تمامي ميانجي‌هاست. در اين آثار، هيچ امر متعالي‌اي وجود ندارد كه بتواند رنج، اضطراب يا تعليق را توجيه كند. انسان‌ها در برابر ما ظاهر مي‌شوند، اما نه به‌مثابه سوژه‌هايي روان‌شناختي، بلكه همچون موجوداتي كه در معرض تجربه عريان «بودن در جهان» قرار گرفته‌اند. اين مساله در نحوه بازنمايي بدن اهميتي ويژه مي‌يابد. در سنت كلاسيك، بدن حامل هويت، شخصيت و كنش است؛ اما در نقاشي‌هاي برفرازي، بدن بيش از آنكه موجوديتي مستقل باشد، به ميدان ظهور نيروها شباهت دارد. تن‌ها در هم فشرده مي‌شوند، كش مي‌آيند، فرومي‌ريزند، شناور مي‌مانند يا در وضعيتي ميان سقوط و تعادل متوقف مي‌شوند. آنچه در نهايت به تصوير درمي‌آيد، نه كالبد انسان، بلكه وضعيت وجودي اوست. 
از اين حيث، آثار برفرازي را مي‌توان در امتداد سنتي قرار داد كه با فرانسيس بيكن پيوند مي‌خورد؛ هرچند تفاوتي بنيادين ميان اين دو وجود دارد. در آثار بيكن، خشونت بر سطح بدن عمل مي‌كند؛ بدن دفرمه مي‌شود تا شكنندگي سوژه را آشكار سازد؛ اما در نقاشي‌هاي برفرازي، خشونت كمتر كالبدي و بيشتر ساختاري است. بحران نه در خود بدن، بلكه در روابطي شكل مي‌گيرد كه بدن‌ها را به يكديگر متصل يا از يكديگر منفصل مي‌كند. از همين رو، مهم‌ترين واحد بصري آثار او فرد نيست، بلكه جمع است. با اين حال، اين جمع‌ها هرگز به جامعه تبديل نمي‌شوند. در تابلوي «سمفوني مرگ» بدن‌ها در توده‌اي متراكم به يكديگر گره خورده‌اند، اما هيچ وحدتي شكل نمي‌گيرد. هر پيكره درگير تلاشي بي‌پايان براي حفظ موقعيت خويش است. آنچه ديده مي‌شود نه همبستگي، بلكه نوعي تنهايي جمعي است؛ وضعيتي كه در آن افراد در كنار يكديگر قرار دارند اما هرگز به يك «ما»ي مشترك دست نمي‌يابند. اين همان پارادوكس بنيادين سوژه مدرن است: حضور در ميان جمع و در عين حال ناتواني از تجربه تعلق.
در ديگر آثار اين مجموعه، به‌ويژه در تابلوهاي «كورها تصوري از زمان ندارند»، «ما نمانده‌ايم، فقط نرفته‌ايم»، «زمين ما را پس زد» و «در انتظار گودو» آب به مهم‌ترين عنصر هستي‌شناختي آثار بدل مي‌شود. آب در اين نقاشي‌ها صرفا يك عنصر طبيعي نيست؛ نه بخشي از منظره است و نه پس‌زمينه‌اي براي رخدادها. براي نمونه، در تابلوي «زمين ما را پس زد» آب به سطحي ميان ظهور و غياب تبديل مي‌شود؛ پرده‌اي كه جهان را از خود جهان جدا مي‌كند. شخصيت‌ها گويي همزمان در دو وضعيت متناقض حضور دارند: حاضرند و در عين حال، دارند محو مي‌شوند‌. در اينجا مي‌توان از مفهوم «نامأنوسي» (Unheimlichkeit) نزد هايدگر سخن گفت؛ وضعيتي كه در آن انسان ناگهان درمي‌يابد خانه‌اي كه در آن سكونت داشته، ديگر آشنا نيست. آب در نقاشي‌هاي برفرازي دقيقا چنين كاركردي دارد. جهان را به چيزي ناپايدار، لرزان و فاقد قطعيت بدل مي‌كند. لكه‌هاي سفيد، انعكاس‌ها و شكست‌هاي تصويري كيفيتي روياگونه پديد مي‌آورند كه بيش از آنكه به حافظه اشاره داشته باشند، به ناپايداري خود حضور ارجاع مي‌دهند. آنچه پيش‌تر بديهي مي‌نمود، اكنون در آستانه فروپاشي قرار گرفته است. 
نقاشي‌هاي برفرازي در نگاه نخست، يادآور صحنه‌هايي از يك فيلم يا تئاترند؛ گويي هر تابلو لحظه‌اي منجمد از روايتي گسترده‌تر را پيش روي مخاطب قرار مي‌دهد. آرايش پيكره‌ها، كيفيت نمايشي ژست‌ها و نحوه استقرار فيگورها در سطح تصوير، اين تصور را تقويت مي‌كند كه با بخشي از يك داستان مواجهيم؛ اما هرچه نگاه دقيق‌تر مي‌شود، اين روايت ظاهري از دسترس مي‌گريزد. هيچ داستان مشخصي شكل نمي‌گيرد؛ نه نقطه آغاز قطعي در كار است و نه فرجامي روشن. آثار، به جاي آنكه روايتگر رخدادي معين باشند، بر كيفيتي از تعليق استوارند؛ تعليقي كه معنا را پيوسته گشوده و ناتمام نگه مي‌دارد. همين كيفيت، حال ‌و هوايي ملانكوليك به جهان تصويري برفرازي مي‌بخشد؛ تعليقي كه نه فقط بر پيكره‌ها، بلكه بر ساختار زماني آثار نيز حاكم است. زمان در اين نقاشي‌ها خصلتي روايي ندارد؛ لحظه‌ها چنان به نظر مي‌رسند كه از جريان متعارف تاريخ و رخداد جدا شده و در امتدادي كش‌دار و ناپايدار معلق مانده‌اند. فيگورها نيز اغلب در ميانه كنشي نامشخص متوقف شده‌اند؛ نه به مقصدي رسيده‌اند و نه به‌تمامي از آن فاصله گرفته‌اند. از اين رو، آنچه در اين آثار اهميت مي‌يابد نه خود رخداد، بلكه وضعيت تعليقي پيش و پس از آن است؛ وضعيتي كه در آن انسان، در غياب هر قطعيت بيروني، ناگزير با بي‌ثباتي معنا و مسووليت حضور خويش در جهان مواجه مي‌شود.
از اين منظر، مجموعه حاضر را مي‌توان تأملي تصويري درباره وضعيت انسان متأخر دانست؛ انساني كه بدون افق‌هاي بزرگ رهايي، ناگزير است معناي زندگي خويش را خود بر دوش بكشد. برفرازي اين وضعيت را نه از طريق روايت و نه با نمادپردازي، بلكه از رهگذر سازماندهي بدن‌ها، تعليق فضاها و ناپايداري ادراك به تصوير كشيده است. در نهايت، اهميت نقاشي‌هاي ابراهيم برفرازي در آن است كه به جاي بازنمايي بحران، خود وضعيت بحراني «بودن» را مریي مي‌كنند. آثار او تجسم يك وضعيت اگزيستانسيالند؛ وضعيتي كه در آن انسان، پس از فروپاشي افق‌هاي نجات و پايان انتظار، با حقيقت برهنه وجود خويش روبه‌رو مي‌شود. از اين رو «بازماندگان انتظار» نامي درخور براي سوژه معاصر است؛ سوژه‌اي كه ديگر نمي‌تواند معناي زندگي را به آينده‌اي موهوم يا منجي‌اي غايب واگذار كند. جهان تصويري برفرازي يادآور مي‌شود كه «هستي» در پذيرش تعليق، بي‌تضميني معنا و مسووليت حضوري است كه هيچ‌كس نمي‌تواند به جاي ما بر عهده بگيرد. همين آگاهي، شايد ژرف‌ترين صورت آزادي انسان باشد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون