به سلامتي روياي جنوبي
نازنين متيننيا
آبان ۸۳، جوجه خبرنگار و ناجي غريقي بودم كه دست سرنوشت، مرا پرتاب كرد توي ساحل چابهار. فدراسيون نجاتغريق تصميم گرفته بود مسير تاريخي تغيير دهد و زنها اجازه غواصي پيدا كنند. من و چند نفر ديگر گروهي شديم منتخب. ما را برداشتند و بردند چابهار. در ساحلي پرت و دور افتاده، صخرهاي، لباس غواصي ميپوشيديم و روي آن هم يك سرهمي نخي كه به لباس كارگري معروف بود و ميزديم به دل دريا. توي سفر يك هفتهاي، به اعماق دريا رفتيم. در ساحل درخشان چابهار، دست سرنوشت، نعمت غواصي براي زنها را باز كرد و سفره بخشنده دريا، آغوشش را براي ما باز كرد. زندگي زيبايي پنهاني را به ما نشان داده و وسعتي كشف نشده، بزرگ و عميق. سال بعد، رفتيم قشم. قشم هيچ شباهتي به اين روزها نداشت. جزيرهاي دورافتاده و كم رفت و آمد بود. چندتايي پاساژ داشت و ساحلي به زيبايي چابهار. در خلوت جنوبي اين دو سفر، من عاشق خط جنوبي ايران شدم. روياي هزار سالهام، با بخشندگي دو ساحل زيبا و بكر، به وصال رسيده بود و از همه مهمتر، تجربهاي بزرگ مثل غواصي در اعماق و فهم جهان زيرآب، خط زندگي من را تغيير داد. من بيست و چند ساله، جهانم عوض شد. نگاهم به زندگي و دريافتم از آنچه كه دنيا ميخواندم. سالهاي بعد و بعدتر، همه چيز عوض شد. غواصي براي زنها ديگر رويا نبود، چابهار بين مردم شناخته شد و قشم، جزيره رويايي شد براي مسافراني كه فراري از هياهو، به ساحل زيباي اين جزيره پناه ميبردند. تمام اين سالها از دور مينشستم و تماشا ميكردم و لذت ميبردم. از رونق و استقبال خوشحال بودم. از اينكه موجسوارها يكي از مقاصد سفرشان ساحل چابهار بود، كيف ميكردم. از اينكه كلوبهاي غواصي در قشم رونق ميگرفتند، جوانها سفرهاي روياييشان هنگام و هرمز بود و آنهايي كه فراري از زندگي يكنواخت شهري بودند، داروندارشان را جمع ميكردند و در گوشهاي از خط ساحلي جنوب پناه ميگرفتند، كيف ميكردم. زمستان امسال و قبل از جنگ، چند روز در ساحل هنگام كمپ كردم. تجربه سكوت و سكون و بخشندگي دريا، وسوسهام كرد تا خودم هم جمع كنم و بروم هنگام. داشتم فكر ميكردم بعد از اين همه سال كار سنگين، گذران يك بيماري سخت و ... لياقت دارم كه يكسالي دور از هياهو، خانهاي اجاره كنم و روزهايم را با شنا در دريا و شبها را با چرخ زدن سرخوش در خيابانهاي كوچك هنگام بگذرانم؛ بنويسم، بخوانم و در آغوش آرامش لم بدهم. به دوستانم ميگفتم هنگام من را ياد آن قشمي مياندازد كه براي غواصي رفتم؛ خلوت، آرام، بكر و عميق. بعد برايشان تعريف ميكردم كه زيباترين ساحل جهان، ساحل چابهار است و پرانرژيترين هنگام. از غواصي ميگفتم، از اينكه ساحل بندرعباس و بوشهر و گناوه را ديدم، شنا كردم و هميشه دلم ميخواسته بروم و آنجاها براي مدتي گم شوم و زندگي را در وسعت عميق و بخشنده دريا، مزهمزه كنم. داشتم ديوانه ميشدم، روزگار سخت دي ماه ۱۴۰۴، تمام بندهاي تعلقم به اين زندگي را داشت باز ميكرد. دلم خلوت ميخواست و فرو رفتن. داشتم باروبنديل جمع ميكردم كه جنگ شد. ديگر تا سركوچه هم نميتوانستم بروم، چه برسد به هنگام. دوستانم هم برگشتند تهران؛ آن دوستم كه بومگردياش را تازه افتتاح كرده بود برگشت، آن يكي هم كه پنج سال اجاره كافه را پيش پيش داده بود همينطور. مدام آمار ميگرفتم، از خط جنوب. از آنچه باقي مانده، از شكل شمايل اين روزهايش زير حملات بمب و جنگ نفتكشها. نگران دريا بودم، نگران آن آرامش رويايي، آن زيباي بخشنده. هنوز هم هستم. با هر خبري، انگار يكبار سقوط ميكنم تا اعماق ميروم و بينفس بالا ميآيم. جنوب براي من پر از نور است، پر از خلاصي، پر از لبخند و قطع شدن از زندگي مكرر پرهياهوي ماشيني و وصل شدن به ذات آرامش و لبخند و زنده بودن. تكهاي از جانم، وصل شده به آن، حالا درد ميكند. خبرها، شبيه تيزي تبر، ميخورد به آن بند متصل و خونين و مالينش ميكند. آنقدر كه تازگيها ديگر پيگيري نميكنم، نميخوانم و فقط توي مكالمات با دوست و آشنا ميگويم اميدوارم امسال هم بروم جنوب و رد ميشوم. ميگذرم و رو به آسمان اميدوارم كه دريا بماند، جنوب بماند، زندگي بماند. من از جنگ حرف نميزنم، از چه شد و چرا اينطور شد و كي چي گفت و كي چه تصميم گرفت هم همينطور. از عشق حرف ميزنم، از وطن ميگويم، از پارهتن. آن حرفها و خبرها تا دلتان بخواهد همه جا هست، صبح تا شب در بمباران خبري هستيم؛ اما بمباران عشق نه. بمباران ياد و خاطره، بمباران اتصال به نقطهاي بسيار دورتر از زادگاه، در وطن نه. صداي جنگ توي تهران نيست، اما نشنيدن به معناي نديدن، رنج نكشيدن و غصه نخوردن نيست. چطور ميتواني عاشق باشي و دوري، درد عشق را كم كند؟ نميشود.من هم نميتوانم بيخيال باشم، درد نداشته باشم و بيتفاوت به پارهاي از من كه من امروزي را ساخته، بگذرم و فكر كنم جنگ آن دور دورهاست، دور از من، تعلقاتم، دوست داشتنها و وابستگيهايم. براي همين از جنوب نوشتم، از دريا، از آن خط ساحلي زيبا. قصدم فقط يادآوري عشق بود، يادآوري عظمت و بزرگي و يادآوري اتصال. ميخواهم بگويم وطن يكپارچه است، يك خانه است، يك زندگي است. اينجا توي تهران، من با مردم بوشهرم، با بندرعباسيها، قشميها، چابهاريها، جنوبيها و ايرانيها. با همه آنهايي كه اين سرزمين را مادر ميدانند، پناهگاه و خود زندگي. بايد درباره اين چيزها حرف زد، يادآوري كرد و آن را زنده نگه داشت. مهمتر از خبرها، همين يادآوريهاست، همين باقي ماندن، همين بودن و بودن را زنده نگه داشتن. پس مينويسم به سلامتي آن درياي بخشنده، آن نور زيبايي كه روي ساحل نقرهاي منعكس ميشود، صداي باد كه ميپيچد روي موجهاي رسيده به ساحل، آن ماهيهاي ريز ريز رنگارنگ توي اعماق كه توي صخرهها قايم ميشوند، آن خلوت گنگ اعماق دريا و از همه مهمتر، به سلامتي ايران كه از شمال تا جنوب، شرق تا غربش، در تمام سالهاي آرامش اين كشور، مامن ما، آموزگار ما و عشق ما بوده و جايي در قلب ما، هميشه زنده است.