• 1405 چهارشنبه 11 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6370 -
  • 1405 پنج‌شنبه 25 تير

بررسي فرمي «علت مرگ: نامعلوم» و« دليجان» جان فورد

يك وسترن وابسته به زمانه‌ خود

آرش گرگين

برخلاف گذشته، امروز عبور از بيابان با وسايل نقليه موتوري امري عادي است. چهارچوب امن خودرو باعث مي‌شود «امر واقع» برهوت از ديد ما پنهان بماند. تا زماني كه همه‌ چيز كار مي‌كند، بيابان صرفا پس‌زمينه‌اي عبوري است؛ منظره‌اي كه از پشت شيشه ديده مي‌شود و بي‌آنكه لمس شود، كنار گذاشته مي‌شود. اما كافي است قطعه‌اي از خودرو از كار بيفتد و انسان ناچار شود از اين چارچوب امن خارج شود. در آن لحظه، بيابان ديگر منظره نيست؛ وضعيت است. وضعيتِ بي‌پناهي، سكوت و تعليق.

در اين معنا، بيابان نه يك واقعيت صرف جغرافيايي، بلكه مفهومي نمادين است. در سنت‌هاي مذهبي و ادبي، بيابان اغلب مكاني براي آزمون است؛ جايي كه انسان از قيد نهادها و نظم‌هاي تثبيت‌ شده رها مي‌شود و ناچار است با حقيقت دروني خود روبه‌رو شود. اين مواجهه لزوما به رستگاري نمي‌انجامد؛ گاه نتيجه آن خشونت، فروپاشي يا شكست است. در مقابل، شهر همواره با قانون تعريف مي‌شود: فضايي كه در آن اخلاق نه از كنش فردي، بلكه از قراردادهاي جمعي تغذيه مي‌كند. با تداوم زندگي شهري، اين قراردادها چنان دروني مي‌شوند كه نامرئي به نظر مي‌رسند. بيابان در اين خوانش، مرز اين وضعيت است؛ جايي كه قانون حضور دارد، اما كار نمي‌كند.
سينماي وسترن دقيقا بر همين مرز بنا شده است. در اين ژانر، بيابان ميدان آزمون اخلاقي است؛ فضايي كه در آن نهادها يا هنوز شكل نگرفته‌اند يا قدرت اجرايي ندارند و اخلاق تنها در تصميم‌هاي فردي معنا پيدا مي‌كند. قهرمان وسترن، اين پيامبران امريكايي، نه به ‌واسطه قانون، بلكه از خلال كنش خود سنجيده مي‌شود. درست به همين دليل است كه وسترن، همچنانكه روايت جغرافياست، روايت وضعيت‌ اخلاقي جامعه امريكايي نيز است.
فيلم «علت مرگ: نامعلوم» نيز دقيقا چنين وضعيتي را بازآفريني مي‌كند، اما با افقي كاملا متفاوت. مسافران يك ميني‌بوس بين‌شهري، در دل شب و در ميانه بيابان، با خرابي خودرو متوقف مي‌شوند. خيلي زود روشن مي‌شود يكي از مسافران مرده است؛ اما آمبولانس نمي‌آيد، چون فرد مرده است و پليس نمي‌آيد، چون گواهي فوت صادر نشده. قانون در اين نقطه نه غايب، بلكه معلق است. در دل اين تعليق، جسدي قرار دارد كه بسته‌اي پول زير لباسش پنهان شده است. فيلم از همين‌ جا مساله اصلي خود را پيش مي‌كشد: وقتي نهادها از كار مي‌افتند، تصميم اخلاقي چگونه و توسط چه كسي گرفته مي‌شود؟
اهميت «علت مرگ: نامعلوم» در اين نيست كه بحران را نمايش مي‌دهد؛ بحران امري آشناست. اهميت فيلم در اين است كه ناتواني جمعي براي تصميم‌گيري اخلاقي را عيان مي‌كند. هيچ‌ كدام از شخصيت‌ها به تنهايي شرور يا فاسد نيستند، اما هيچ سازوكار مشتركي هم براي رسيدن به توافق وجود ندارد. فيلم نه قهرمان مي‌سازد و نه ضدقهرمان، بلكه گروهي از آدم‌هاي معمولي را در وضعيتي غيرعادي قرار مي‌دهد و نشان مي‌دهد اخلاق، بدون پشتوانه اعتماد تا چه اندازه شكننده است.
شباهت فرمي فيلم با دليجان جان فورد در همين ‌جا معنا پيدا مي‌كند. در هر دو فيلم، گروهي ناهمگون در فضايي بسته و در دل برهوت گرد هم مي‌آيند. اين شباهت فرمي در منظره‌پردازي، با تكرار صخره‌هاي معروف فيلم‌هاي فورد در فيلم علت مرگ نيز ادامه مي‌يابد. اين شباهت را مي‌توان بهانه كرد و محتواي دو فيلم را به صورت تطبيقي مقايسه كرد.افق اخلاقي اين دو جهان تفاوتي اساسي دارد. دليجان نيز جهاني بي‌مساله را ترسيم نمي‌كند؛ پيشداوري، فساد و خشونت در آن حضور دارند. با اين حال، خطر بيروني - حمله آپاچي‌ها - امكان همبستگي را فراهم مي‌كند. تهديد مشترك باعث مي‌شود شكاف‌هاي دروني موقتا كنار گذاشته شوند و اعتماد، هر چند شكننده شكل بگيرد. 
در وسترن كلاسيك، بيابان عرصه امكان است؛ جايي كه قهرمانان با پشت سر گذاشتن وسوسه‌ها، راه را براي تمدن آينده هموار مي‌كنند. تبهكاراني كه بيابان آنان را از نو مي‌سازد، افرادي كه حق خود را خارج از قانون مي‌گيرند ولي در نهايت نسبت به قانون جديد خوشبين هستند (مانند فيلم چه كسي ليبرتي والاس را كشت) . اما در فيلم علي زرنگار بيابان ديگر مرز اميد نيست، بلكه آينه شكسته تمدني است كه از درون پوسيده. مسافران فيلم نه در حال رفتن به سوي شهر، بلكه از شهر گريخته‌اند يا در مسير بازگشت به آن گرفتار شده‌اند؛ تمدن نه مقصد، بلكه مبدا فروپاشي است. بيابان اينجا نقش «فضاي برزخي» را بازي مي‌كند كه در آن پوسته نازك قرارداد اجتماعي ترك مي‌خورد و غرايز انساني بيرون مي‌ريزد.
در «دليجان»، نهادهاي رسمي هنوز در حال شكل‌گيري‌اند. غرب وحشي امريكا مكاني است كه قانون ضعيف است و اعتماد بايد از پايين و ميان افراد متفاوت شكل بگيرد. مسافران كالسكه - از روسپي طرد شده (دالاس) تا ياغي جوان (رينگو كيد)، از پزشك الكلي تا بانكدار فاسد - در آغاز با پيشداوري به هم نگاه مي‌كنند، اما خطر مشترك - حمله آپاچي‌ها - آنها را به هم نزديك مي‌كند. در اينجا شكاف‌هاي طبقاتي و اخلاقي شكسته مي‌شود و حاشيه‌نشينان (دالاس و رينگو) محور نجات گروه مي‌شوند. حتي نهادهايي مانند كلانتر، با وجود ضعف، واجد نوعي مشروعيت اخلاقي‌اند؛ نه از سر بروكراسي، بلكه به ‌واسطه انصاف و مسووليت‌پذيري فردي (كلانتر از سر دلسوزي رينگو را دستگير مي‌كند تا كاري دست خودش ندهد) .
در «علت مرگ: نامعلوم» هيچ دشمن بيروني‌اي وجود ندارد. تهديد، دروني است. مسافران نه با خطري خارجي، بلكه با تصميمي اخلاقي روبه‌رو هستند كه هر انتخابي در آن به معناي حذف ديگري است. پيشداوري‌ها ابتدا سركوب مي‌شوند، اما از ميان نمي‌روند. هر چه روايت پيش مي‌رود، اين پيشداوري‌هاي پنهان آشكارتر مي‌شوند و تنش افزايش مي‌يابد. نبودِ خطر بيروني باعث نمي‌شود گروه متحد شود، بلكه برعكس، گروه را به اجزاي منفرد و متخاصم تقسيم مي‌كند.
نقش پليس در اين ميان تعيين‌كننده است. پليس در فيلم نه منجي است و نه حتي داور بي‌طرف. نحوه مداخله او - تعليق، تهديد و اعمال قدرت فراقانوني - بحران را حل نمي‌كند، بلكه آن را عميق‌تر مي‌سازد. فيلم از طريق كنش پليس، نه با شعار، تجربه زيسته بي‌اعتمادي به قدرت ها را بازنمايي مي‌كند. اشاره زنداني به دوازده سال حبس ناعادلانه، اين بي‌اعتمادي را به گذشته پيوند مي‌زند و نشان مي‌دهد بحران اخلاقي فيلم، ناگهاني يا تصادفي نيست.
در اين ميان، شخصيت دانشجو نماينده باقيمانده نوعي آرمان‌خواهي است؛ فردي كه هنوز به قانون، دوستي و امكان رستگاري جمعي اعتماد دارد (در حالي كه مي‌داند ممكن نيست و در حال فرار كردن از موقعيت است تا دامن خودش نيز به اين بي‌اعتمادي آلوده نشود) . اما اين اعتماد، بيش از آنكه حاصل تحليل واقعيت باشد، به شكلي خام و آسيب‌پذير است. زاويه ديد دختر همراهش واقع‌گرايانه‌تر است؛ او نه از سر بدبيني، بلكه از دل تجربه زيسته سخن مي‌گويد. شكاف ميان اين دو نگاه، شكاف ميان آرمان و واقعيت اجتماعي است؛ شكافي كه در نهايت به جدايي مي‌انجامد. برخلاف زنان وسترن كلاسيك كه اغلب نقش ميانجي اخلاقي را ايفا مي‌كنند، اين زن توان جلوگيري از فروپاشي را ندارد، نه به دليل ضعف فردي، بلكه به ‌واسطه آگاهي‌اش از شرايط. در حالي كه او نيز مانند زن همراه مردان وسترن عاشق چشم بسته‌اي است كه او را تا خارج از كشور همراهي مي‌كند (مانند دالاس كه انتخاب مي‌كند با رينگو به مكزيك برود) اما در اينجا برخلاف دليجان براي دانشجو، دختر آنچنان از نظر اخلاقي پالوده نيست كه بتواند همراه او باشد.
در كنار دانشجو، زنداني فيلم نيز حامل نوعي اخلاق فرسوده است؛ مرامي كه يا زماني رايج بوده يا صرفا در حافظه سينمايي ما باقي مانده است (گريم او مانند مرد‌هاي لوتي مرام سينماست با سر و رويي فرسوده و خاك گرفته) . او دوازده سال از جامعه دور بوده و در نظمي اخلاقي‌اي پرورش يافته كه ديگر با واقعيت امروز همخواني ندارد (او در حالي كه مي‌توانست بقيه را به حال خود بگذرد و با پول‌ها فرار كند اينچنين نكرد) .
در نهايت، «علت مرگ: نامعلوم» فيلمي است عميقا وابسته به زمانه خود. نه به اين معنا كه پاسخي روشن ارايه مي‌دهد، بلكه از آن رو كه پرسشي را طرح مي‌كند كه بيش از هر زمان ديگري ملموس است: وقتي اعتماد اجتماعي فرو مي‌ريزد و قانون تنها به ‌صورت صوري حضور دارد، اخلاق تا كجا دوام مي‌آورد؟ شايد اگر اين فيلم سال‌ها پيش ساخته يا اكران مي‌شد، ترديدهاي اخلاقي شخصيت‌ها اغراق‌آميز يا بي‌مورد به نظر مي‌رسيد. اما امروز، اين ترديدها نه نشانه ضعف شخصيت‌ها، بلكه نشانه وضعيتند (شايد نتيجه وضعيت اقتصادي شايد چيز ديگر) . شايد مخاطب ده سال پيش سينما اين فيلم را مي‌ديد شخصيت‌ها خاكستري نبودند و تحت هر شرايطي تصميم آنها غيراخلاقي تلقي مي‌شد. فيلم نه داوري مي‌كند و نه نسخه مي‌پيچد؛ تنها وضعيت را تا انتهاي منطقي‌اش پيش مي‌برد و مخاطب را در همان بيابان رها مي‌كند؛ جايي كه ديگر نمي‌توان به سادگي گفت چه چيزي درست است و چه چيزي نه. 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون