در مسير باد
محمد خيرآبادي
تا 12 سالگي مطمئن بودم اگر به اندازه كافي به چيزي نگاه كني، بالاخره راز خودش را لو ميدهد. فكر ميكردم كشفهاي بزرگ دنيا لابد همين طوري اتفاق افتادهاند كه يكي توانسته بيشتر از بقيه به جايي يا چيزي خيره بماند و لحظه كشف را شكار كند. مثلا نيوتن نشسته و ساعتها همين طور به شاخههاي درخت نگاه كرده تا سيب از درخت افتاده و دست جاذبه زمين برايش رو شده. تابستانها كنار باغچه حياط خانه، صفي از مورچهها هر روز از شكاف ديوار بيرون ميآمدند و با عبور از شيار موزاييكها خودشان را به باغچه و تنه چسبناك درخت آلبالو ميرساندند. انگار مسيرشان خطكشي شده بود و سر هر تقاطع و پيچ براي خودشان علايم راهنمايي نصب كرده بودند. هر روز همان مسير را ميرفتند و برميگشتند.
يك روز عصر بيسكويتي برداشتم، تكهتكهاش كردم و چند وجب آن طرفتر از مسير هميشگيشان ريختم. براي اين آزمايش فرضيه سادهاي داشتم؛ اولين مورچه كه يكي از تكهها را پيدا كند، برميگردد، بقيه را خبر ميكند و من همان لحظه، جلوي چشم خودم، به اين كشف مهم دست پيدا ميكنم كه در سر اين موجودات ريز بعد از ديدن آذوقهاي حاضر و آماده، چه ميگذرد. نشستم. 10 دقيقه، 20 دقيقه، نيم ساعت؛ هيچ اتفاقي نيفتاد. فكر كردم زيادي دور گذاشتهام. همه را نزديكتر آوردم. باز هم هيچ اتفاقي نيفتاد. آخر سر يكيشان از صف جدا شد، مطمئن بودم همان لحظه كشف بزرگ، از راه رسيده. مورچه آمد، دور بيسكويت چرخيد، مكثي كرد و برگشت. چيزي برنداشت و نرفت كه بقيه را هم صدا كند. آزمايش شكست خورد و من رفتم داخل. فردا كه برگشتم، اثري از بيسكويتها نبود. چند روزي همين آزمايش را ادامه دادم. با نان روغني، با حبه قند، با نقل، با ميوه خشك. نتيجه هميشه يكي بود يا هيچ اتفاقي نميافتاد يا وقتي من آنجا نبودم، همه چيز تمام شده بود. من هيچ وقت آن لحظه كشف را نديدم و بخش زيادي از كودكي من، صرف ديدن لحظههايي شد كه اتفاق نيفتادند. مثلا هميشه دوست داشتم اولين نفري باشم كه اولين قطره باران را ميبيند. تا ابر ميشد، ميرفتم توي حياط و منتظر ميماندم. 10 دقيقه، ربع ساعت، كمتر يا بيشتر. هر بار خسته ميشدم و برميگشتم داخل خانه، يكي، دو دقيقه بعد صداي مادرم ميآمد: «بارون گرفت...» يا وقتي برق ميرفت، ميخواستم دقيقا همان كسي باشم كه لحظه برگشتنش را ميبيند. همين طور به لامپ زل ميزدم. سعي ميكردم كمتر پلك بزنم. كافي بود سرم را بچرخانم سمت ديگر. همان لحظه برق ميآمد. هميشه همان لحظه.
انگار بعضي چيزها تا وقتي نگاهشان ميكني، كار نميكنند و درست همان لحظهاي كه آدم خيال ميكند به كشف، فهم يا شناختشان نزديك شده، آرام از گوشه ديدش بيرون ميروند و ادامه كارشان را جايي انجام ميدهند كه ديگر ديده نميشوند. دنيا پر از چيزهايي است كه زير نگاه مستقيم، خودشان را جمع ميكنند. باراني كه تا از پشت پنجره كنار نروي، نميبارد و ماشيني كه تا مكانيك خم ميشود بالاي موتورش، ناگهان تصميم ميگيرد سالم كار كند. در اين جهان كم نبودهاند رياضيدانهايي كه معمولا جواب را بعد از فراموش كردن مساله پيدا ميكردند. ككوله ساختار بنزن را در خواب ديد و كريستف كلمب دنبال هند بود كه به امريكا رسيد. فلمينگ كه خداي شلختگي بود اگر هر روز آزمايشگاهش را به قصد كار دقيقتر و متمركزتر، مرتب ميكرد نميتوانست پنيسيلين را كشف كند و داوينچي معتقد بود وقتي ذهن از بوم فاصله ميگيرد نقاشي را در جايي ديگر تكميل ميكند. دنيا به حواسپرتي ما احتياج دارد. بخش بزرگي از لذت، حاصل ول كردن خيلي چيزها و تصميمات لحظه آخري است. زور نزدن و دست و پا نزدن، شايد سختترين كار ما باشد. اگر مثل پرده پشت پنجره بوديم در مسير باد، رقصها ميكرديم بيآنكه انتظارش را داشته باشيم و ميفهميديم بادي را كه هيچ وقت آن را نديديم.