• 1405 چهارشنبه 11 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6374 -
  • 1405 سه‌شنبه 30 تير

بچه‌ها آيينه تمام‌قد والدين‌شان مي‌شوند

غزل حضرتي

پسرها دارند بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شوند. هيچ كدام هنوز نزديك سن بلوغ هم نيستند، اما به اندازه پسربچه‌ها مي‌دوند و فعاليت مي‌كنند و قاعدتا عرق مي‌كنند. توي خانه، در همين نيم‌وجب جا، فوتبال كه بازي مي‌كنند، با كولر روشن، موهايشان خيس مي‌شود. هيجان بازي بالاست و به ازاي هر تكلي كه روي زمين مي‌روند، حجم بيشتري از صورت‌شان‌ گر مي‌گيرد. داشتم خانه را مرتب مي‌كردم، با حجم تيشرت و شلوارك در گوشه و كنار خانه مواجه شدم كه هر نيم‌ساعت يك‌بار لباس عوض مي‌كنند و يك لباس ورزشي جديد مي‌پوشند. هر بار بازي بايد با انتخاب يك تيم اروپايي باشد و هر بار بايد لباس آن تيم را بپوشند. «من منچسترم، تو ليورپول. سري بعد تو آرسنال شو، من پاري‌سن‌ژرمن.» و هر بار كه هر كدام يك تيم را انتخاب مي‌كنند، كاپيتان تيم مي‌شوند و بايد طرف مقابل او را به اسم بازيكن اصلي تيم صدا كند و اصولا گزارشگر كه ماكان است و همزمان بازيكن تيم هم هست، بايد حواسش باشد و اسم بازيكن روبه‌رو را درست بگويد.
تي‌شرت‌ها را برمي‌داشتم و بو مي‌كردم. هيچ‌ كدام بوي خاصي نمي‌دادند. در نور مي‌گرفتم تا ببينم كثيفند يا تميز. بروند توي رخت‌چرك‌ها يا بروند توي كمد. يكي‌شان كمي بوي عرق گرفته بود. هم خوشحال شدم و هم تعجب كردم. با خنده رو به پسرها گفتم: «بچه‌ها شما هنوز عرق‌هاتون بو نمي‌ده، چون كوچولوييد. چند سال ديگه كه نوجوون شين، ديگه تو اين خونه نميشه راه رفت. من هر بار بخوام لباساتون رو چك كنم سرم گيج ميره.» هر دو زدند زير خنده كه «چرا سرت گيج ميره؟» گفتم: «چون بوي عرق پسرها خيلي بده. اصلا نمي‌دونين چقدر تنده.» پسر كوچك گفت: «تعريف كن، چه شكلي مي‌شيم؟» گفتم: «مثلا 7، 8 سال ديگه، تو ميشي 14 ساله. قدت يه وجب از من بلندتر شده. كم‌كم داري سيبيل درمياري. من با صداي نازك غر مي‌زنم كه اورهان، بيا اين لباس كثيفاتو بردار، حالم بد شد. تو در حالي كه يه سر و گردن از من بلندتري، مياي به شوخي مي‌گي باشه مامان كوچولو، اينقدر حرص نخور.» خوشش آمده بود. ريسه رفت از خنده. گفت: «بازم بگو، ماكان چه شكليه اون موقع؟» گفتم: «ماكان كه ديگه سيبيل درآورده، 16 سالشه. چند انگشت از تو بلندتره، كشيده شده، با صداي كلفت. مياد به تو تشر مي‌زنه كه اينقدر مامان طفلي رو اذيت نكن، لباساي بوگندوت رو از رو زمين جمع كن.» اين‌بار ماكان زد زير خنده، گفت: «اون موقع هم تو داري مامان رو حرص ميدي. حواست هست؟» اورهان كه به حرف او توجهي نمي‌كرد، همچنان داشت از اين داستان تخيلي لذت مي‌برد و قهقهه مي‌زد. «اون موقع تو همين ‌قدري هستي يا توام بزرگ ميشي؟» گفتم: «من ديگه رشدم رو كردم، از اين بزرگ‌تر نميشم كه. همين ‌قدري مي‌مونم.» ماكان گفت: «كي گفته اينقدري مي‌موني؟ تو كوچيك‌تر ميشي. مگه نمي‌دوني آدما وقتي پير ميشن، قدشون هم كوچيك ميشه.» با اين حرف، حالا من بودم كه داشتم ريسه مي‌رفتم. خودم را تصور مي‌كردم كه آب رفته‌ام و دو پسر سيبيل كلفت با صداهاي دورگه و قدي كه دارند روزبه‌روز بلندتر مي‌شوند. رو به بچه‌ها گفتم: «از الان ياد بگيرين لباس‌هاتون رو جمع كنين از رو زمين، چون من ديگه اين كارو نمي‌كنم. يهو يه روزي مي‌رسه مي‌بينين كمدتون خالي شده و هيچي براي پوشيدن ندارين.» اينها را كه گفتم هر دويشان برگشته بودند به بازي و اصلا انگار صدايم را نشنيدند. حس كردم با خودم حرف زدم و غرغركنان راهم را كشيدم و رفتم توي اتاق كه به هم ريختگي آنجا را ببينم و حرص مجدد بخورم.
من آدم سخت‌گيري هستم و نيستم. يك جاهايي رها مي‌كنم بچه‌ها را و با خودم مي‌گويم: بگذار بچگي‌شان را بكنند، حالا مهم نيست كه از تنبلي نمي‌خواهد اين كار را بكند. يك جا از در دروازه رد نمي‌شوم و اصرار كه بايد اين كار را خودت تنهايي انجام دهي. مثلا سر اينكه شب‌ها در اتاق‌شان بخوابند حساس بودم. همه تلاشم را كردم به ‌موقع جدايشان كنم و در سن مناسب خوابيدن در اتاق خودشان را تجربه كنند. موفق هم شدم. اما از سال گذشته كه زندگي شكل ديگري گرفت، من ديگر آن آدم سخت‌گير نبودم. شب‌هاي زيادي ما سه نفر در آغوش هم مي‌خوابيم. گرچه براي من جا نيست و مجبور مي‌شويم تخت را به عرض بخوابيم، اما ترجيحم اين است با هر كاري كه مي‌توانم، از اضطراب‌شان بكاهم. بچه‌ها ولي دوست دارند يك وقت‌هايي مسووليت‌هايي را برعهده بگيرند. ما در هفته گذشته اولين خريد نانوايي پسرها را تجربه كرديم. دم نانوايي ايستادم، ساك پارچه‌اي را دست ماكان دادم با كارتم، او را فرستادم كه نان بخرد. نانوا كه من را ديده بود و از اين كار خوشش آمده بود، با پسرم دست داد، نان را برايش برش زد و كارت را كشيد و نان‌ها را برايش چيد توي ساك و گفت: «خوش اومدي.» پسر كوچك هم دوست داشت خريدي مستقل انجام دهد، دفعه بعد با برادرش پياده شد و عين همان كار را انجام داد و از شنيدن قربان صدقه‌هاي من قند آب شد در دلش. روز بعدش يك كيسه زباله خشك را دادم دست پسر بزرگ و گفتم: «اين رو مي‌بري بندازي تو سطل تو كوچه؟» او هم از خدا خواسته پريد و كيسه را از من گرفت. از آنجايي كه بايد مي‌رفت توي خيابان، دنبالش رفتم تا در را برايش نگه دارم و در عين حال حواسم هم به او باشد. زباله را انداخت و با ذوق برگشت به خانه. اما كافي است بگويم: «بچه‌ها ظرف‌هاي خوراكي‌تون رو بذارين تو سينك.» يا «اورهان، پوست خوراكي كه خوردي رو بنداز تو سطل.» همه‌اش با اين جمله مواجه مي‌شوم كه «وايسا يه ديقه، الان دارم كارتون مي‌بينم. مامان آنقدر نگو، باشه، مي‌ندازم.» اين در حالي است كه يك ساعت از خوردن آن خوراكي گذشته.
پسرها دارند بزرگ مي‌شوند، بزرگ و بزرگ‌تر. آنها كم‌كم رسم زندگي را ياد مي‌گيرند. شايد بعضي اوقات استرس اين را مي‌گيرم كه چرا آداب فلان كار را بلد نيستند يا اگر نتوانند درست معاشرت كردن را ياد بگيرند چه. اما با خودم مي‌گويم بچه‌ها هر آنچه من انجام دهم را ياد مي‌گيرند. آنها خوب مي‌دانند كجا بايد چه كار كنند. آرام باش، نفس بكش و درست عمل كن. آنها هم قطعا شبيه تو خواهند شد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون