بروسلي، پرونده مرگ
مرتضي ميرحسيني
چند نسل، و حتي در ايران خود ما، فيلمهايش را بارها ديدهاند. هنوز هم سينماي رزمي را با او و آنچه از خودش به يادگار گذاشت ميشناسند و نامش را در صدر فهرست ستارگان فيلمهاي اينچنيني جاي ميدهند. البته اگر فيلمهاي مهم او را بشماريم، حتي به تعداد انگشتان يك دست هم نميرسيم و از همين چند فيلم هم شايد حداكثر دو يا سه فيلم را جدي بگيريم. بروسلي بازيگري را از همان كودكي تجربه كرد، اما فصل اصلي زندگي سينمايياش با «رييس بزرگ» (1971) و «مشت خشم» - در ايران «خشم اژدها»- (1972) شروع شد و با «اژدها وارد ميشود» (1973) به اوج رسيد. همين «اژدها وارد ميشود» به روزهاي اكران نزديك ميشد كه ناگهان خبر مرگ لي منتشر شد و ذهن هوادارانش را درگير كرد. مبهوت بودند و ميپرسيدند واقعا چه اتفاقي افتاده است. نه حادثهاي مثل تصادف خودرو وجود داشت و نه هواپيمايي سقوط كرده بود. خبري از شليك گلوله هم به گوش نميرسيد. بيشترشان شخصيت سينمايي لي، آن قهرمان بيباك و ظلمستيز را عميقا باور كرده بودند و نميتوانستند بپذيرند كه مرگ او - كه نه بيمار بود و نه سن و سالي داشت- مرگي ساده، بدون داستاني مخوف در پشت پرده باشد. شايعه قتل او دهان به دهان ميشد و مطبوعات براي فروش بيشتر به آن دامن ميزدند و با اظهارنظرهايي از اين و آن داغترش ميكردند. پاسخهاي ساده خريداري نداشت و كسي روايتهاي بدون پيچيدگي و توطئه را قبول نميكرد. اما ماجرا از چه قرار بود؟ لي بيستم جولاي براي صحبت درباره شروع كاري جديد به خانه بازيگر زني به اسم بتي يينگ رفت. ريموند چاو هم كه تهيهكننده سرشناسي بود و قبلا در چند پروژه با هم همكاري کرده بودند همراهش بود. هنوز چند دقيقه از ورود به آن خانه نگذشته بود كه سردرد به جانش افتاد. آنقدر شديد شد كه نميتوانست ناديدهاش بگيرد. از يينگ قرص مسكني گرفت. آن را خورد و براي استراحتي كوتاه به يكي از اتاقهاي خواب رفت. چشمانش را بست. خوابيد. ديگر بيدار نشد. آنچه بر اين مرگ سايه ميانداخت و قضاوتها را منحرف ميكرد، هم محل وقوع آن و هم نام آن دو نفر ديگر درگير در ماجرا بود. هم يينگ و هم چاو، چهرههاي مشهوري بودند اما شهرتشان به بدنامي- يكي به هرزگي و اعتياد، ديگري فساد مالي و تباني- آلوده بود. رقيب هم كم نداشتند و اين رقبا از هيچ فرصتي براي حمله به اين دو چشمپوشي نميكردند. صحبت از اين وسط افتاد كه آن جلسه كاري، دسيسهاي شوم از ريموند چاو با همدستي بتي يينگ براي سربهنيست كردن لي بوده است، چون لي از چندي پيش تصميم گرفته بود پروژههاي بعدياش را با تهيهكنندگان ديگري پيش ببرد. نه حرفهاي چاو در روايت آنچه واقعا روي داده بود كسي را قانع كرد و نه توضيحات يينگ به شايعات خاتمه داد. هر دو متهم شدند و تا سالها در افكار عمومي متهم ماندند (بعدها كه پسر بروس لي در پروژهاي سينمايي با گلوله واقعي كشته شد، باز بحثهاي اينچنيني درباره مرگ پدر و نيز پسر بالا گرفت). اما گزارشهاي تحقيقي، روايت توطئه و قتل را تاييد نميكنند. چند پزشك از مدتي قبل نشانههايي از ورم مغزي را در لي تشخيص داده بودند و حتي يكي از آنها نيز داروي ديلانتين كه آن زمان در مهار صرع استفاده ميشد براي او نوشته بود. كمي بعد، در مه همان سال، در دستشويي استوديوي گلدن هاروست (هنگكنگ) بيهوش شد و دو- سه ساعتي بيهوش ماند. دماي بدنش بالا رفت و تنفسش براي لحظاتي قطع شد. چشمانش را هم كه باز كرد، زبانش باز نميشد. البته چند دقيقه بعد، زودتر از آنچه انتظار ميرفت روبهراه شد و با خنده و شوخي به آنهايي كه دور تختش را گرفته بودند گفت هيچ مشكلي ندارد و حالش كاملا خوب است. دستور پزشك براي ماندن در بيمارستان و انجام چند آزمايش ديگر را رد كرد. لجاجت نميكرد. مطمئن بود حالش خوب است. حتي چند هفته بعد كه براي كاري - صحبت با شركتي كه كار پخش جهاني فيلم «اژدها وارد ميشود» را به عهده داشت - به ايالات متحده رفته بود، در لسآنجلس با پزشك معتمدش مشورت كرد. آنجا چند آزمايش از او گرفتند و مغزش را هم اسكن كردند، اما خطري را كه وجود داشت نديدند. روحيه بالا و تندرستي ظاهري لي هم پزشك امريكايي و همكارانش را به خطا انداخت. حتي گفتند آن بيهوشي ناگهاني در استوديوي گلدن هاروست نيز احتمالا از خستگي و فشار زياد كاري بوده است. بعد از مرگ لي، جسدش را در هنگكنگ كالبد شكافي كردند و نمونهها را براي بررسي دقيقتر به آزمايشگاهي پيشرفته در استراليا فرستادند. چند پزشك سرشناس نيز پرونده لي را بازبيني كردند. جمعبندي نظرات اين شد كه رگهايي در مغز لي به يكي از تركيبات موجود در آن قرص مسكني كه در خانه بتي يينگ خورده بود حساسيت نشان داده، متورم شده و اين ورم هم مرگ او را رقم زده است.