سياست ايراني در آينه بونصر و بوسهل
مهدي خاكيفيروز
روزگاري كه دولت غزنوي بر نيمي از جهان اسلام سايه افكنده بود و هر فرماني كه از بارگاه سلطان برميخاست، سرنوشت شهري را دگرگون ميكرد، در پس پرده آن شكوه و جلال، نبردي ديگر نيز برپا بود. نبرد دو شيوه در كشورداري، دو خوي در سياست و دو روايت از قدرت. يكي قدرت را امانتي ميديد كه بايد با خرد، مدارا و دورانديشي نگاه داشت و ديگري آن را غنيمتي ميپنداشت كه هر چه زودتر بايد به چنگ آورد و هر رقيبي را از ميدان به در كرد. اگر امروز، پس از گذشت نزديك به هزار سال، اوراق تاريخ بيهقي را ورق بزنيم، درمييابيم كه آن روايت كهنه، فقط حكايت مردمان آن عصر نيست. آينهاي است كه سيماي بسياري از سياستمداران روزگار ما را نيز بازميتاباند. در ميان همه مرداني كه در آن تاريخ بزرگ از كنار چشم خواننده ميگذرند، دو چهره بونصر مشكان و بوسهل زوزني بيش از ديگران در خاطر ميمانند. هر دو دبير بودند، به دستگاه فرمانروايي راه داشتند، سياست را ميشناختند و رموز ديوان را از بر داشتند. دانش و تجربه هر دو اندك نبود. با اين همه، فاصله ميان آنان، فاصله دو منش بود. تاريخ، بيش از آنكه آنان را با منصبشان به ياد آورد، با خوي و كردارشان به خاطر ميسپارد. در نگاه بيهقي، بونصر مشكان مردي است كه عقل را بر خشم مقدم ميدارد و آينده را پيش از امروز ميبيند. سخن را به اندازه ميگويد، راز را نگاه ميدارد، آبروي مردمان را سرمايه حكومت ميشمارد و ميداند كه اقتدار، با هياهو به دست نميآيد. از همين رو است كه بيهقي هرگاه از استاد خويش ياد ميكند، احترام از لابهلاي واژگانش آشكار است. آن احترام، احترام شاگرد به معلم نيست؛ اداي دين مورخي است كه دريافته بزرگي يك دولت، پيش از هر چيز، به بزرگي مرداني وابسته است كه قلم و تدبير را در خدمت آن ميگذارند. در سوي ديگر، بوسهل زوزني ايستاده است. مردي با ذهني تيز، حافظهاي نيرومند و ارادهاي استوار، اما گرفتار خصلتهايي همچون شتاب در داوري، سوداي غلبه تام بر رقيب و دل سپردن به كينههاي كهنه. همينها بارها سياستورزي بوسهل را از جاده خرد بيرون ميبرد. بيهقي هرگز فضل او را انكار نميكند. اگر ميخواست ستايشنامهاي بنويسد، نام بوسهل را با سكوت كنار مينهاد. اگر هم ميخواست رسالهاي در نكوهش دشمنان بنگارد، همه تقصيرها را بر گردن او ميافكند. هنر بيهقي در همين انصاف است. ميگويد بوسهل دانش داشت، اما دانش هميشه آدمي را از لغزش بازنميدارد. گاه خرد در كتابها بسيار است و در سينه صاحبان كتاب اندك. ماجراي حسنك وزير، ميدان آشكار شدن اين دو خوي است. آنجا كه گردباد سياست برميخيزد و سرنوشت مردي بزرگ بر لبه شمشير و چوبه دار قرار ميگيرد، تفاوت ميان بونصر و بوسهل نيز روشنتر ميشود. بوسهل، پيروزي بر رقيب را چنان ميخواهد كه گويي همه مصلحت دولت در همان خلاصه شده است. تلخي گذشته را به امروز ميآورد و سياست را با حسابهاي شخصي درهم ميآميزد. بونصر اگرچه فرزند همان دستگاه است و حدود فرمانروايي را ميشناسد، حرمت انسان را نيز از ياد نميبرد. او ميفهمد كه شكستن شخصيت يك مرد، آسانتر از بازگرداندن اعتماد به يك حكومت است. بيهقي در هيچ جا شعار نميدهد. همين سكوت او، بلندترين فرياد تاريخ است. او به جاي آنكه بنويسد چه كسي خوب است و چه كسي بد، كردار آدميان را پيش چشم خواننده ميگذارد و داوري را به عقل او ميسپارد. از همين رو، بونصر و بوسهل، شخصيتهاي يك كتاب تاريخي نيستند. دو تيپ ماندگار سياستورزياند كه در هر دورهاي با نامي تازه زاده ميشوند. هر حكومتي، هر ادارهاي، هر حزب و هر نهادي، دير يا زود ميان اين دو راه قرار ميگيرد. راه نخست، راه گفتوگو، تحمل نقد، حفظ حرمت مخالف، سنجيدن پيامدها و ترجيح مصلحت عمومي بر پيروزي شخصي است. راه دوم، راه حذف، شتاب، انتقام، خودبرترپنداري و فرسودن سرمايه اجتماعي در ميدان رقابتهاي بيپايان. تفاوت اين دو راه، گاه در ظاهر اندك است، اما در پايان، فاصلهاي به درازاي تاريخ ميان آنان پديد ميآيد. ايران امروز نيز از اين قاعده بيرون نيست. صورت مساله عوض شده، ابزارها دگرگون شده، رسانهها جاي قاصدان را گرفتهاند و شبكههاي ارتباطي جاي ديوان رسالت را، اما طبيعت سياست چندان تغيير نكرده است. همچنان كساني هستند كه گمان ميكنند اقتدار از راه بلندتر سخن گفتن، تندتر نوشتن و سختتر برخورد كردن حاصل ميشود. همچنان مرداني يافت ميشوند كه موفقيت خويش را در شكست ديگري جستوجو ميكنند. در برابر آنان نيز كساني ايستادهاند كه باور دارند دوام هر نظام سياسي، بر اعتماد، گفتوگو، انصاف و صبر استوار است. كشوري كه بوسهلهايش از بونصرهايش بيشتر شوند، شايد در كوتاهمدت نظم ظاهري خود را حفظ كند، اما آرامآرام از درون فرسوده ميشود، زيرا كينه، هر اندازه هم در لباس تدبير ظاهر شود، توان ساختن ندارد. انتقام، هيچ ديواني را آباد نكرده است. حذف رقيب، هيچ سرمايهاي براي آينده نميآفريند. سياستي كه همه توان خود را صرف مغلوب كردن ديگران كند، فرصتي براي ساختن فردا نخواهد يافت. در مقابل، حضور بونصرها، حتي اگر كمشمار باشد، اميد را زنده نگه ميدارد. آنان پيش از سخن گفتن ميانديشند، پيش از داوري ميشنوند و پيش از تصميم، آينده را ميبينند. چنين كساني، هيجان روز را فداي مصلحت ساليان نميكنند. آوازهشان شايد از صاحبان جنجال كمتر باشد، اما اثرشان بر سرنوشت كشور، ماندگارتر است. تاريخ، دفتر خاطرات مردگان نيست؛ كارگاه تجربه زندگان است. اگر از بيهقي چيزي بياموزيم، همين است كه دولتها بيش از آنكه با كمبود منابع آسيب ببينند، از كمبود خرد آسيب ميبينند. هيچ تمدني با فزوني بوسهلها به آرامش نرسيده و هيچ جامعهاي از حضور بونصرها زيان نديده است. شايد بزرگترين درس تاريخ بيهقي نيز همين باشد كه سياست، پيش از آنكه ميدان غلبه باشد، ميدان اخلاق است. قدرت، اگر از خرد جدا شود، به شتاب خود را ميفرسايد و اگر با انصاف همراه شود، حتي پس از هزار سال نيز به نيكي از آن ياد ميشود. امروزه نيز پرسش همان است كه هزار سال پيش بود: در هنگامه تصميمهاي دشوار، در روزگار اختلافها و رقابتها، در لحظههايي كه انتخاب ميان مدارا و حذف، ميان تدبير و هيجان، ميان آينده و امروز پيش روي ما قرار ميگيرد، ايران به كدام گروه بيشتر نياز دارد؟ پاسخ را بيهقي سالها پيش نوشته است. پاسخ، در احترام او به بونصر نهفته است و در اندوهي كه از سرگذشت بوسهل در سطرهايش موج ميزند. تاريخ هر بار كه ورق ميخورد، همين حقيقت را تكرار ميكند كه كشورها با بونصرها آباد ميشوند و با بوسهلها، هزينههاي سنگينتري براي آموختن همان درسهاي كهن ميپردازند. سياست بيش از هر چيز، هنر ساختن اعتماد است. مردان خردمند، حتي در اوج اختلاف، راه بازگشت را ويران نميكنند و پلهاي گفتوگو را استوار نگه ميدارند. هر نسلي كه بونصرهاي خويش را پاس بدارد، سرمايهاي براي آينده فراهم ميآورد و هر نسلي كه بوسهلها را الگوي كاميابي بشمارد، دير يا زود، بهاي سنگين آن انتخاب را در عرصه حكومت، اقتصاد و جامعه خواهد پرداخت.