• 1405 سه‌شنبه 10 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6386 -
  • 1405 چهارشنبه 14 مرداد

آخرین تابستان موسولینی

مرتضی میرحسینی

ترسیده بود. فکرش را هم نمی‌کرد که کار به اینجا بکشد. به دنبال هیتلر راه افتاد و ایتالیا را درگیر جنگ، آن‌ هم جنگی به آن بزرگی کرد. البته در شروع همه ‌چیز خوب پیش می‌رفت و چنین به نظر می‌رسید که کسی، چه در شرق و چه در غرب حریف هیتلر نمی‌شود. مطمئن بود که آلمان جنگ را می‌برد. اما نبرد. آن برتری و پیشروی‌های اولیه نه کار جنگ را یکسره کردند و نه چشم‌اندازی از ختم درگیری‌ها شکل دادند. جنگ گره خورد و به درازا کشید. هزینه‌ها و تلفاتش بالا رفت. بعد هم که ورق برگشت و پیشروی، تقریبا در همه‌ جا به عقب‌نشینی تغییر کرد. سر و کله هواپیماهای متفقین روی آسمان ایتالیا پیدا شد. چند شهر و نیز رم بمباران شدند. سیسیل به اشغال متفقین درآمد. اقتصاد ایتالیا نیز نشانه‌های فروپاشی را آشکار کرد و چند شهر صنعتی مانند تورین و میلان را به اعتصاب و تعطیلی کشاند. موسولینی گیر افتاده بود. به بیرون کشیدن ایتالیا از جنگ فکر می‌کرد، به اینکه این ماجرای خونین و پرهزینه را هرچه زودتر تمام کند. اما این کار برایش بسیار بزرگ و عملا ناممکن بود. به دیدن هیتلر رفت. اما دهانش به گفتن آنچه در سر داشت باز نشد. شایعاتی از تبانی فاشیست‌ها برای برکناری‌اش را می‌شنید و حتی اسامی آنهایی را که برای جانشینی‌اش در نظر گرفته بودند به گوشش می‌رسید. تصمیم به استعفا نداشت. از رهبری دست نمی‌کشید و به میل خود از قدرت کنار نمی‌رفت. حتی در شورای سران فاشیست برای ماندن در مقام رهبری جنگید. بحث کرد و برای هر اتهامی که به او بستند پاسخی ارائه داد. اما یاران قدیمی‌اش تصمیم‌شان را گرفته بودند. همان‌ها که قسم خورده بودند تا پای مرگ کنارش می‌ایستند، حالا حرف دیگری می‌زدند. به نظرشان او باید می‌رفت. شاید آن جملات مورخ ایتالیایی امیلیو جنتلیه درست بود که نوشت: برای خدایی که نشان بدهد خطاپذیر است مقدر شده مومنانش با همان شوری که زمانی ستایشش می‌کردند، سرنگونش کنند. رای به برکناری‌اش دادند. نپذیرفت. به خشم و قهر از جلسه بیرون زد. چند ساعت بعد به دیدن پادشاه ایتالیا، ویکتور امانوئل سوم رفت. شاید فکر می‌کرد که او پشتش می‌ایستد و بقای قدرتش را، دست‌کم برای مدتی دیگر، تضمین می‌کند. اشتباه می‌کرد. آلن تیلور می‌نویسد: «موسولینی به پشتیبانی پادشاه اطمینان داشت. ویکتور امانوئل در لباس نظامی او را پذیرفت، از کار برکنارش کرد و به آگاهی‌اش رسانید که ژنرال بادولیو جانشین اوست. موسولینی همین‌که از آنجا رفت به دست سربازان مسلح توقیف شده و از در جنبی او را به جزیره لیپاری بردند. ظاهرا این کار به خاطر حفظ جان او صورت گرفت. نِنی، دوست سوسیالیست پیشین موسولینی در روزهای پیش از جنگ که او را پیشاپیش به آنجا آورده بودند، حاضر نشد با او سخن بگوید. در سراسر ایتالیا فاشیسم یک‌شبه از صفحه روزگار ناپدید شد. رهبران فاشیسم گریختند، برخی به پرتغال، برخی از روی بی‌خردی به آلمان. نیروی شبه‌نظامی فاشیستی بی‌آنکه اقدامی برای مقاومت از خود نشان بدهد از هم پاشید. چه در مرگ و چه در زندگی، فاشیسم نیرنگ و بهانه‌ای بود بی‌آنکه پایه و اساسی داشته باشد.» اما داستان موسولینی، بعد از فاشیسم ادامه داشت. مدتی در زندان ماند. تابستان 1944 را در حبس به پایان برد. به مسیری که طی کرده بود، به خیانت‌هایی که احساس می‌کرد به او شده، به واکنش احتمالی هیتلر و نیز به گام بعدی متفقین فکر می‌کرد و هنوز باخت را نپذیرفته بود. نمی‌خواست بپذیرد. ولو آنکه واقعیت را هم انکار کند و چشم به روی تغییر شرایط ببندد. خبرهای بیرون را جسته گریخته می‌شنید. می‌شنید که کار جانشین تحمیلی او نیز پیش نمی‌رود که متفقین جز به تسلیم بی‌چون‌ و چرای ایتالیا رضایت نمی‌دهند که ایتالیا، با یا بدون او نیز تا مدتی نامعلوم درگیر جنگ خواهد ماند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون