روزنامهنگاري ملي درآمدي بر حقيقتنگاري ايراني
ابوالفضل فاتح
روز خبرنگار امسال، فرصت مغتنمي است تا بازخواني دو پارادايم در عرصه رسانه را مدنظر قرار دهيم: «روزنامهنگاري هژمونيك» و «روزنامهنگاري ملي». اين دو، نه صرفا دو شيوه اطلاعرساني كه دو فلسفه و نگاه متفاوت به مفاهيمي چون رسانه، پيام، حقيقت، انسان، آگاهي، ميهن و قدرت هستند.
روزنامهنگاري هژمونيك - روزنامهنگاري در غرب، در بستر مجموعهاي متكثر از نظريهها، ساختارهاي مالكيت، سنتها، استانداردها و معيارهاي حرفهاي شكل گرفته است و بسته به جريانهاي فكري و مناسباتي كه مالكيت، اقتصاد و سياست و اهداف رسانه و نيروي انساني آن را تعريف ميكنند، ميتواند طيفي گسترده، از رسانههاي انسانمحور، آزاديخواه، تكثرگرا و انتقادي تا رسانههاي هژمونيك و وابسته به كانونهاي قدرت را دربر گيرد. مراد از روزنامهنگاري هژمونيك كه ريشههاي تاريخي آن را ميتوان در نظم استعماري جستوجو كرد، روزنامهنگاري است كه واقعيتهاي تعيينكننده جهان را از دريچه منافع قدرتهاي مسلط صورتبندي و بازنمايي ميكند. از اين رو، شاهد هستيم كه در قرن بيستويكم و عصر هوش مصنوعي، پلتفرمهاي تحت مالكيت و كنترل ابرشركتها و قدرتهاي مسلط، مدلهاي زباني، موتورهاي جستوجو، الگوريتمهاي توصيهگر و قواعد رتبهبندي چگونه در برجستهسازي، حاشيهراني و قاببندي روايتها مداخله و همچنان در طيف وسيعي از رسانههاي جريان اصلي، مناسبات هژمونيك را بازتوليد ميكنند...
چراكه هژموني، صرفا تحميل برتري اقتصادي، سياسي يا نظامي يك قدرت نيست، بلكه سازوكار تحميل روايتي منفعتبنياد از واقعيتها، به عنوان روايتي جهانشمول بر ديگر ملتها نيز هست. اين نوع روزنامهنگاري، با بهكارگيري پيچيدهترين سازوكارهاي زباني و روايي، از سوگ ما روايت ميسازد، اما در برابر ساختارهاي مولد رنج ما يا پيشگيري از آن رنجها، كمتر مسووليتي براي خود قائل است. گاه با فضاسازي و ناديده گرفتن ريشههاي يك بحران، به جنگها يا تداوم آن مشروعيت گفتماني ميبخشد و گاه مشروعترين حقوق يك ملت را به پاي استيلاي قدرتها قرباني ميكند. براي ضعفها، مرثيه ميسرايد، اما نقاط قوت و ظرفيتهاي راهبردي را هدف قرار ميدهد. به شكلگيري يا تداوم شرايطي دامن ميزند كه به فاجعه ميانجامد و سپس از مصيبتِ قربانيان همان جنگ سوژهاي ميآفريند تا اعتبار حرفهاي و منافع رسانهاي خود را بر آن بنا كند. بارها مشاهده شده كه در اين گفتمان رسانهاي، اصلِ خشونتها و جنگها تخطئه نميشوند و اگر هم چنين شود، غالبا ساختارهاي مولد و بانيان اصلي آن مورد خطاب قرار نميگيرند و به نوعي، تراژدي از عاملان اصلي خود جدا ميشود. در چنين منظومهاي، رنج و محروميت و فلاكت انسانها، ديگر موضوعي براي مسووليت اخلاقي نيست، بلكه سرمايهاي براي جذب مخاطب و كسب اعتبار است كما اينكه بسياري ديگر از سوژهها نيز قرباني تجاريسازي و قطبيسازي هستند. حساب آن دسته رسانههاي مستقل يا ملهم از مكاتب آزاديبخش و انساني جدا، اما بسياري از رسانههاي جريان اصلي در نظام رسانهاي هژمونيك، تا جايي از انسان و آزادي و برابري سخن ميگويند كه انسانِ موضوع آن در دايره نژادي و هويتي آنان قرار گيرد يا رنگي به رنگينكمان منافع آنان بيفزايد وگرنه در سراسر جهان غرب، چند رسانه جريان اصلي، به واقع و بهنگام، رنج جهان غيرمسلط را با عمق، استمرار و حساسيتي متناسب پوشش دادهاند و زمينههاي تاريخي، بانيان و ساختارهاي مولد اين جنگها و نسلكشيها و انسانزداييها را بهطور جدي و مستمر مورد پرسش قرار داده يا در برابر آن ايستادهاند؟ اين شيوه روايت در اين بخش از رسانههاي جريان اصلي، بر يك پيشفرض معرفتي و تاريخي استعماري استوار است: غرب به عنوان تنها معيار و مسير توسعه و تمدن بازنمايي ميشود و ملتهاي ديگر در جايگاه «ديگري» صورتبندي ميشوند كه ذاتا عقبماندهاند يا قرباني گناهي هستند كه خود مرتكب شدهاند و مسووليت تاريخي قدرتها كمرنگ يا حذف ميشود. اگر بخشي از وضعيت امروز غرب محصول نوآوري و دانش باشد، بخش چشمگيري از آن ريشه در بهرهكشي، نسلكشي و چپاول ديگر ملتها دارد. در مقابل، بسياري از آنچه امروز در بسياري از كشورهاي مستقل ديده ميشود، نه نقطه صفر تمدن كه تقلايي است براي بازسازي ويرانههايي كه قرنها ميراث استعمار، ساختارهاي نابرابر جهاني و مداخلات خارجي برجاي گذاشته است.
از اين رو، رسانههاي ما بيش از هر زمان، نيازمند شناخت جامعتر از حقيقت امروز جهان هستند؛ حقيقتي كه در بسياري از موارد، در چنبره روايتهاي هژمونيك و اشكال گوناگون برتريطلبي گرفتار شده است. رسانهاي كه چارچوببندي خود را بر پيامدها استوار سازد و تنها «پيامدها» را برجسته و درباره «زمينهها و عاملان» سكوت پيشه كند، تصويري ناقص و جهتدار از واقعيت ارايه ميدهد. اين سازوكار در مواردي نهتنها به كتمان حقيقت كه به پمپاژ ناحقيقت ميانجامد. دردناكتر آنكه اين الگوي روايي، محدود به رسانههاي جريان اصلي غرب نمانده و نه تنها در بخش بزرگي از رسانههاي داخلي ما عينا ترجمه كه متاسفانه در مفاهيم توليدي ما نيز همان پارادايم، بازتوليد ميشود و بخشي از روزنامهنگاري ما نيز همچنان جهان را با همان چشم تفسير ميكند. از اين رو، هر رسانه خارجي يا داخلي ميتواند در درجات مختلف واجد عناصر هژمونيك باشد.
روزنامهنگاري ملي - در برابر اين جريان، سخن از «روزنامهنگاري ملي» قد علم ميكند. تفاوت بنيادين اين دو، در معرفتشناسي رسانه نهفته است؛ يكي حقيقت را در چارچوب منافع قدرتهاي مسلط بازنمايي ميكند و ديگري با شناخت و تحليل مناسبات قدرت، آن را از منظر خير عمومي، منافع ملي و كرامت انسان ميكاود. در اين نگاه، مفهوم «ملي»، ازجمله ريشه در مرزبندي با استعمار دارد و ارزشهاي بنيادين روزنامهنگاري ملي در تمايز با روزنامهنگاري هژمونيك نواستعماري صورتبندي ميشوند. ضمن آنكه اين روزنامهنگاري، در پي فاشيسم نژادي و ناسيوناليسم افراطي يا خودبرترپندار نيست. اين نگاه نميگويد وطن يا نژاد من بالاترين است، بلكه در پي آن است كه چه چيزي براي ميهن و مردم من بهترين است!
البته روزنامهنگاري ملي با «پروپاگانداي داخلي» يا «روزنامهنگاري دولتي» يا «روابطعمومي» كه متاسفانه در بخش بزرگي از رسانههاي كشورها ازجمله كشورما فراگير شده، متمايز است. روزنامهنگاري وابسته در هر جاي جهان، بيش از آنكه روزنامهنگاري باشد، گرفتار آفت قدرت، مالكيت و تبليغات است و با «حقيقتنگاري» فاصله بسيار دارد. اين نوع روزنامهنگاري، دچار مونولوگ و اطلاعرساني از بالا به پايين شده، با ناديده گرفتن يا فراموشي جامعه و انكار مطالبات آن، نوعي «روزنامهنگاري قدرتمحور» و «توجيهگر» و در مواردي «روزنامهنگاري» را پديد ميآورد. روزنامهنگاري ملي، بايد «معرفت بنياد» و «ضلع سومي» باشد كه از وابستگي تحريريه به كانونهاي قدرت، ثروت و منافع سازمانيافته داخلي و نيز روايتهاي هژمونيك خارجي پرهيز كند.
اصول «روزنامهنگاري»، در همه جاي جهان بايد مبتني بر حقيقتكاوي و حقيقتنگاري، پاسخگويي و نقادي باشد و روزنامهنگاري ملي نيز از آن مستثنا نيست. آنچه روزنامهنگاري را «ملي» ميكند، نه تغيير در اصول جهانشمول حرفهاي، بلكه تعلق آن به حافظه تاريخي، تجربه زيسته، فرهنگ و افق تمدني و حتي زبان و ادبياتي است كه از پنجره آن به روايت حقيقت ميپردازد و ميكوشد امكان شناخت و تحقق خير عمومي و منافع بلندمدت ملت را فراهم آورد و نماد و برآيند خرد جمعي ملت و سرزميني باشد كه به آن تعلق دارد. از اين روي، هر كشور صاحب تمدن، فرهنگ و تاريخي ميتواند روزنامهنگاري ملي خود را داشته باشد. گفتوگوي فرهنگي مغتنم است، اما روزنامهنگاري را نميتوان به انتقال بيواسطه الگوها، فناوريها و تكنيكهاي ديگر فرهنگها فروكاست. روزنامهنگاري ملي از سنتهاي بومي نه تنها رنگ ميپذيرد كه ريشه ميگيرد و به آن احساس تعلق دارد. روزنامهنگاري صرفا «رويدادنگاري» به مفهوم «روايت ساده رخدادها» و انعكاس خام واقعيت نيست؛ گزينش، اولويتبندي، برجستهسازي و چينش واقعيتها نيز هست. وقتي سخن از انسان، انتخاب و اولويت به ميان ميآيد، ديگر بيطرفي مطلق در حد ادعا باقي ميماند و منظومهاي از باورها، سنتها و ارزشها و هنجارها و سياستها نقشآفريني ميكنند كه بخواهيم يا نخواهيم در همه جاي جهان اعمال ميشود. وقتي سخن از «حقيقتنگاري ايراني» به ميان ميآيد، روشن است كه «حقيقت» جغرافيا ندارد و ايراني و خارجي نميشناسد، اما زاويه ديد، مسالهگزيني، منافع ملي و حساسيتهاي اخلاقي ميتوانند متعلق به هر سرزمين و اينجا ايران باشند. از اينرو در مواجهه با يك رويداد واحد، روايتِ يك روزنامهنگار ايراني با روايت روزنامهنگاري برخاسته از زيستبوم ديگر، با هر ميزان مشابهت، از تمايزات خاص خود برخوردار خواهد بود و مسالهگزيني آنها و شيوه روايت و دلالتها و حساسيتهاي گفتماني و حتي ادبيات و ادب واژههاي آنها هرگز يكسان نخواهد بود. وقتي رسانه بخشي از وجدان و حافظه يك ملت است و وقتي روزنامهنگاري ملي در بستر تمدني سرزميني چون ايران تعريف شود، ميتوان از «روزنامهنگاري ايراني» با پارادايم هنجاري و مباني معرفت شناختي متناسب با مولفههاي تمدني و فرهنگي ايران سخن به ميان آورد. اينك كه آميزه تكنولوژي، نيروي انساني و ديگر تحولات اجتماعي، افقهاي جديدي پيش روي اطلاعرساني گشوده است و صدها استاد و تربيتيافته دانشگاهي و هزاران جوان بيادعا، با انگيزه و تحصيلكرده از سراسر كشور، در تحريريهها يا در قالب رسانههاي شهروندي به توليد و نشر محتوا مشغولند و به روزنامهنگاري ابعاد بيسابقهاي بخشيدهاند، زمينهاي مساعدتر از هميشه براي تحقق «روزنامهنگاري ملي» فراهم آمده است.
با وجود موانع، نگارنده، صورتبندي روزنامهنگاري ملي و ايراني را نه آرزويي انتزاعي، بلكه امري ممكن و قابل تحقق ميداند. همانگونه كه از معماري ايراني، سينماي ايراني، موسيقي ايراني، نقاشي ايراني و فرش ايراني سخن ميگوييم و اين تعابير صرفا به قلمرو جغرافيايي اشاره ندارند، بلكه بيانگر سنت، هويت، زبان، زيباييشناسي و جهانبيني خاصي هستند، روزنامهنگاري ايراني نيز در سطحي ديگر، شاخصههاي خود را دارد. به زبان ساده هر ساختماني كه در ايران ساخته شود، لزوما نمونهاي از معماري ايراني نيست. به همين قياس، «روزنامهنگاري در ايران» را نيز بايد از «روزنامهنگاري ايراني» متمايز دانست؛ اولي مفهومي جغرافيايي است، اما دومي به يك هويت حرفهاي، سنت و پارادايم اشاره دارد. به عنوان نمونه، تجربه سالهاي آغازين ايسنا كه در بستر سياسي اجتماعي و رسانهاي مساعد دوران اصلاحات شكل گرفت، به اعتبار ساختار بديع سازماني و مديريتي، سرمايه انساني جوان و متمايز، تمايز در الگوي تحريريه، شيوه تحرير، مفهوم خبر و توليد محتوا با اهتمام به «هر دانشجو يك خبرنگار / هر ايده، يك خبر» و نيز تلاش براي تحقق «ايران به روايت ايران» و افقگشايي به سوي «جهان به روايت ايران»، يكي از تجربههاي قابل مطالعه در مسير شكلگيري نوعي روزنامهنگاري ملي و «حقيقتنگاري ايراني» بوده است؛ تجربهاي كه در تحول آرايش رسانهاي ايران، ازجمله شكستن انحصار خبري، تعديل خطوط قرمز، ارتقاي جايگاه خبرگزاريها، تحول در تلقي از نقش رسانه و روزنامهنگار و دگرگوني در فرهنگ توليد و مصرف خبر، سهمي قابلتوجه داشت و در زمان خود توانست پاسخي واقعي به مهمترين چالش رسانههاي داخلي يعني بحران «مرجعيت و اعتماد» باشد و لذا به سرعت به مرجع نخست اخبار ايران تبديل شد. اين تجربه، نمونهاي عملي و عيني در پيش روي قرار داد تا برخي اصول و مولفههاي آنچه با عنوان «روزنامهنگاري ملي» ياد شد، نه صرفا در مقام نظريه، بلكه در عرصه عمل نيز آزموده شود؛ هرچند اين الگو در زيستبوم رسانهاي امروز، باتوجه به چالشهاي هوش مصنوعي، پلتفرمهاي جهاني و دگرگوني در رفتار رسانهاي جامعه، نيازمند بازتعريف و ترميم است. اين نوشتار، صرفا تلاشي مقدماتي براي آغاز يك پرسش و گفتوگو درباره صورتبندي مفهومي «روزنامهنگاري ملي» و «روزنامهنگاري ايراني» بود و تأمل در اين پرسش و گفتوگو درباره مباني، اصول و مولفههاي آن را به پژوهشگران و روزنامهنگاران عزيزمان ميسپارم.