• 1405 پنج‌شنبه 19 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6397 -
  • 1405 پنج‌شنبه 29 مرداد

جهان جارموش و ملال هستي

مكث در آستانه غريبگي

سعيد صالحيان

سينماي جيم جارموش همواره سينماي درنگها، پرسهزنيها و حاشيههاي به متن تبديل شده است. او فيلمساز لحظاتي است كه سينماي بدنه اصلي هاليوود آنها را دور ميريزد؛ لحظاتِ كشآمده انتظار، سكوتهاي سنگين ميان دو جمله معمولي و سيگارهايي كه تا انتها دود ميشوند بدون آنكه اتفاق دراماتيكي رخ بدهد. در فيلم جديد او «پدر، مادر، خواهر، برادر» اين زيباييشناسي مينيماليستي به يكي از بنياديترين و در عين حال شكنندهترين نهادهاي بشري يعني «خانواده» تابانده شده است. جارموش در اين اثر، فراتر از روايت يك درام خانوادگي متعارف، دست به يك جراحي پديدارشناختي ميزند تا پوسته ضخيم روزمرّگي را بشكافد و ما را با هسته سخت تنهايي انسان مواجه كند.

فيلم با همان لحن آرام و طمأنينه خاص كارگردان، بستر روابط ميان چهار ركن اصلي يك ساختار فاميلي را به زمين بازي پرسشهاي اگزيستانسيال تبديل ميكند. در عصري كه سرعت و اتصالات مجازي، وهم همبستگي را ايجاد كردهاند، جارموش دوربين خود را در فواصل ميان اين آدمها ميكارد تا نشان دهد نزديكترين افراد به ما، چطور ميتوانند غريبهترين جهانها را در خود حمل كنند. «پدر، مادر، خواهر، برادر» فراخواني است براي تماشاي ملال هستي؛ ملالي كه نه از سر بيحوصلگي، بلكه برخاسته از اضطراب عميق «بودن در جهان» و ناتواني ابدي انسان در فهم كامل «ديگري» است. جارموش با اين فيلم به ما يادآور ميشود كه خانواده، شايد نه يك مأمن مطلق، بلكه آخرين تلاش غريزي انسان براي فرار از تنهايي مطلق كيهاني است.

 

ساختار موزاييكي و كلاژ تنهايي انسان مدرن

جارموش براي روايت اين پرتره خانوادگي، از يك ساختار سنتي خطي پرهيز ميكند؛ در عوض، او سراغ فرمي موزاييكي و اپيزوديك ميرود كه در آن هر شخصيت، قلمرو نامریي، اما نفوذناپذير خود را دارد. تقسيم فيلم به بخشهاي مجزاي «پدر»، «مادر»، «خواهر» و «برادر» صرفا يك انتخاب فرمي براي جذابيت بصري نيست، بلكه اين مهندسي ساختار، مستقيما از يك دغدغه فلسفي عميق سرچشمه ميگيرد: «تنهايي اگزيستانسيال». جارموش با اين تفكيك هندسي به ما نشان ميدهد كه هر يك از اعضاي يك خانواده، به‌‌رغم اشتراك در ژنتيك، تاريخچه و سقف مشترك، در جزيرهاي مجزا و دورافتاده از ديگري زيست ميكنند. اين فرم كلاژگونه، يادآور ديدگاههاي پديدارشناختي است كه در آنها هر انسان، جهان پديداري منحصربهفرد خود را دارد؛ جهاني كه هرگز نميتواند بهطور كامل توسط ديگري تجربه يا لمس شود. دوربين جارموش با طمأنينه و بدون عجله، ابتدا يكي را قاب ميگيرد، در خلوت او شريك ميشود و سپس با يك كات يا جابهجايي آرام، سراغ ديگري ميرود، بدون آنكه پل ارتباطي محكمي ميان اين بخشها برقرار كند. اين گسستهاي فرمي، آينهاي است در برابر وضعيت انسان مدرن؛ انساني كه در انبوهترين تجمعات و حتي در صميميترين نهادهاي اجتماعي، همچنان با واگرايي عميقي دستبهگريبان است. جارموش در اين بخشها، به جاي تاكيد بر «رابطه» بر «فاصله» تمركز ميكند؛ فاصلهاي كه اتمهاي يك خانواده را در يك مدار مشترك، اما در گريز دايم از يكديگر نگه داشته است.

 

ديالكتيك سكوت  و هياهوي ناگفتهها

در سينماي متعارف، ديالوگ ابزاري است براي پيشبرد پيرنگ، افشاي اطلاعات و آشكار كردن درونيات شخصيتها. اما در«پدر، مادر، خواهر، برادر»، زبان كاركردي كاملا معكوس پيدا ميكند. جارموش با مهارتي فيلسوفانه نشان ميدهد كه زبان و كلمات، بيش از آنكه ابزاري براي تفاهم و اتصال باشند، ديوارهايي دفاعي هستند كه شخصيتها براي پنهان كردن حقيقت عريان به دور خود ميكشند. ديالوگهاي ميان اعضاي خانواده در فيلم، غالبا روزمره، تكراري، سطحي و حتي ملالآور است؛ تعارفاتي درباره آبوهوا، احوالپرسيهاي گذرا يا پرسشهايي درباره امور جاري زندگي. اين همان چيزي است كه مارتين هايدگر آن را «وراجي» يا «گفتار بياصالت» مينامد؛ هياهويي كلامي براي فرار از مواجهه با حقيقت اصيل وجود.

ارزش فلسفي فيلم، اما در تقابل اين كلام سطحي با «سكوتهاي طولاني» نهفته است. درخشانترين لحظات فيلم زماني رخ ميدهند كه كلمات تمام ميشوند و شخصيتها در قابهاي ثابت جارموش، رو به نقطهاي نامعلوم خيره ميمانند. اين سكوتها، حفرههاي خالي متن نيستند، بلكه اتفاقا پرترين و سنگينترين دقايق فيلمند. در اين فواصل، مخاطب با هياهوي ناگفتهها مواجه ميشود؛ با تمام آن واژههايي كه به دليل ترس از قضاوت، شرم يا نااميدي از درك شدن، هرگز به زبان نميآيند. جارموش به ما نشان ميدهد كه تراژدي روابط انساني در آن چيزي نيست كه به زبان ميآوريم، بلكه در سنگيني سكوتي است كه براي مدفون كردن ناگفتههايمان به كار ميبنديم. اين ديالكتيك ميان «گفتار ميانتهي» و «سكوت لبريز» تعليقي اگزيستانسيال خلق ميكند؛ جايي كه تماشاگر در صندلي سينما، ناگهان خود را نه در حال تماشاي يك فيلم، بلكه در آستانه بازخواني هولناك روابط خود با نزديكانش مييابد. جارموش با اين تمهيد، سكوت را از يك «عنصر منفي»  (غياب صدا) به يك «ماده ملموس» (حضور سنگين معنا) تبديل ميكند تا يادآور شود كه صميميت، گاهي نه در به اشتراك گذاشتن واژهها، بلكه در توانايي تحمل سكوتهاي ناگزير است.

 

معماري  غريبگي

در جهان سينمايي جارموش، جغرافيا هرگز يك پسزمينه خنثي يا تزييني نيست؛ فضاها در آثار او زنده هستند، نفس ميكشند و به اندازه بازيگران در پيشبرد حس فيلم نقش دارند. در «پدر، مادر، خواهر، برادر»، جغرافيا مستقيما به ابزاري براي بازنمايي روانآگاهي و تشتت دروني كاراكترها تبديل ميشود. دوربين با طمأنينهاي فيلسوفانه، نماهايي داخلي از اتاقهاي خلوت، راهروهاي بيانتها، و جادههاي مهآلود را قاب ميگيرد كه بيش از آنكه نشاندهنده يك آدرس فيزيكي باشند، تصويرگر اقليم روحي شخصيتها هستند. اين رويكرد ما را به ياد مفهوم فلسفي «لا-مكان» در نظريات معاصر مياندازد؛ فضاهايي كه در آنها هويت، اصالت و پيوندهاي تاريخي انسانها رنگ ميبازد. خانهاي كه قرار است كانون گرم خانواده باشد، در قابهاي ايستا و سرد جارموش به يك ايستگاه ترانزيت يا هتل موقت شبيه ميشود؛ مكاني كه آدمها صرفا در آن «حضور فيزيكي» دارند، اما سكناگزيني به معناي فلسفي كلمه (آنگونه كه هايدگر از آن به عنوان غايت زيستن ياد ميكرد) اتفاق نميافتد. اين جابهجاييهاي مدام ميان اتاقهاي در بسته و جادههاي بيانتها، بازتابي از سرگرداني هويت انسان مدرن است. فضاها در اين فيلم نه مأمن، بلكه مرزهايي فيزيكي هستند كه غريبگي اعضاي خانواده را تشديد ميكنند؛ مكانهايي كه به ما يادآوري ميكنند فاصله ميان دو انسان در يك اتاق، ميتواند به اندازه فاصله ميان دو كهكشان باشد.

 

زمان كشآمده و  ملال  زاينده

بسياري از مخاطبان سينماي بدنه، احتمالا ريتم كند و ايستاي «پدر، مادر، خواهر، برادر» را كسالتبار يا ملالآور توصيف خواهند كرد؛ اما براي تماشاگري كه با جهانبيني جارموش آشناست، اين ملال، نه يك نقص فني، بلكه يك «ملال زاينده» و استراتژيك است. جارموش در اين فيلم زمان را كش ميآورد. او دست به زمانكشي نميزند، بلكه زمان را به رخ ما ميكشد. در دوراني كه سينما و رسانهها با تدوينهاي شتابزده و بمباران اطلاعات، مجالي براي تامل باقي نميگذارند، اين فيلم با نماهاي طولاني و مكثهاي بيانتهايش، ما را با شتاب ويرانگر زمان مواجه ميكند.

اين تمهيد فرمي، پيوندي وثيق با مفهوم هايدگري «ملال عميق» دارد. از نظر هايدگر، ملال سطحي زماني رخ ميدهد كه ما منتظر چيزي هستيم (مثلا قطار)؛ اما ملال عميق زماني سراغمان ميآيد كه كل هستي و وجود، در سكون و بيمعنايي فرو ميرود. اين همان نقطهاي است كه انسان از خواب غفلت روزمرگي بيدار و با «بودن محض» خود روبهرو ميشود. كاراكترهاي جارموش در اين فيلم، در حال «اتلاف وقت» نيستند؛ آنها در حال «تجربه كردن وقت» هستند. زمان كشآمده در فيلم به مخاطب اين فرصت را ميدهد تا از پوسته بيروني درام عبور كند و به وزن سنگين هر ثانيه از زندگي پي ببرد. جارموش ملال را از يك عارضه رواني به يك ابزار معرفتشناختي ارتقا ميدهد؛ تازيانهاي آرام براي بيدار كردن ذهنهايي كه به شتاب اعتياد پيدا كردهاند. اين تمپوي غريب به ما يادآور ميشود كه مواجهه اصيل با خويشتن و پذيرا شدن جهان ديگري، ابدا كار آساني نيست، بلكه نيازمند شجاعتي اگزيستانسيال براي ايستادن در برابر جريان پرشتاب، فراموشكار و بلعنده زمان است. او زمان را به زنجير ميكشد تا ما را وادار كند به جاي غرق شدن در توهم «حركت» با حقيقت عريان «بودن»  روبهرو  شويم.

 

مرثيهاي براي ارتباط يا پناهگاهي براي اميد؟

در تحليل نهايي«پدر، مادر، خواهر، برادر» را نميتوان صرفا يك مرثيه بدبينانه براي انقطاع نسلها دانست؛ جارموش فيلمسازي پناهنده به انديشه است كه در تاريكترين لايههاي تنهايي نيز نشانههايي از جريان سيال زندگي را باقي ميگذارد. دو موتيف كليدي در تمام اپيزودهاي فيلم، اين مدعاي فلسفي را اثبات ميكنند: گفتوگوهاي مداوم شخصيتها درباره «آب» و حضور غريب «اسكيتسواران».آب در كهنالگوها و تفكر فلسفي، همواره مظهر سيلان، گذار زمان و صيرورت است. وقتي اعضاي خانواده در ميان آن همه گسست، مدام به آب اشاره ميكنند، گويي ناخودآگاه در حال تمناي همان پويايي و اتصالي هستند كه در روابطشان خشكيده است؛ آب در اينجا تقاضايي پنهان براي شسته شدن غبار غريبگيها و به جريان افتادن عواطف منجمد است. از سوي ديگر، حضور اسكيتسواراني كه در ميانه اپيزودها ظاهر ميشوند و فيلم با عبور آنها به حالت تصوير آهستهSlow-motionدرميآيد، مانند يك پرانتز استعلايي در دل واقعيت انجماديافته فيلم عمل ميكند. اين اسكيتسواران، با آن حركت سيال، بيوزن و رها روي آسفالت سخت شهر، گويي از جهان ملالآور كاراكترها فراتر رفتهاند. اسلوموشن شدن فيلم در اين لحظات، يك درنگ خلسهآور است؛ گويي زمان براي لحظهاي از حركت باز ميايستد تا زيبايي محض و رهايي را در وسط هياهوي تنهايي انسان مدرن قاب بگيرد. آنها نماد پيوند از دست رفته ميان انسان و جهان هستند.

جارموش با اين دو نشانه به ما ميگويد كه اگرچه ما در جزيرههاي تنهايي خويش محبوسيم و هرگز نميتوانيم ديگري را بهطور كامل فتح كنيم، اما سيلان آب و رهايي آن حركتهاي آهسته نشان ميدهند كه امكان گشايش و اميد به اتصال هنوز زنده است. فيلم با اين پرسش ما را در تاريكي سالن سينما رها ميكند: آيا ما شهامت آن را داريم كه از ديوارهاي سيماني دفاعي خود دست بكشيم و مانند آن اسكيتسواران، در جريان سيال و پيشبينيناپذير هستي رها شويم؟ «پدر، مادر، خواهر، برادر» مرثيهاي است كه در رگهايش خون اميد جريان دارد؛ دعوتي صميمانه براي پذيرش تنهايي يكديگر و درنگي در آستانه پاييز ارتباط.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون