جنگ اقتصادي ترامپ و بازتوليد فشار مرحلهاي
ابراهيم متقي
بررسي رسانههاي سياسي، دفاعي و امنيتي امريكا بيانگر اين واقعيت است كه تداوم جنگ و كنش متقارن امريكا عليه ايران نميتواند به نتايج مطلوب عملياتي منجر شود. علت اصلي چنين فرآيندي را ميتوان «بازتوليد مقاومت» در انديشه راهبردي ايران دانست. هويت مقاومت محور اصلي كنش سياسي ايران در فضاي جنگ و صلح هست. در روند تهاجم نظامي امريكا و اسراييل عليه ايران، اگرچه بخش قابلتوجهي از تاسيسات نظامي، اقتصادي و صنعتي جمهوري اسلامي درگير جنگ و منازعه شد، اما امريكا نتوانست به اهداف تاكتيكي خود براي محدودسازي قدرت ايران نايل شود. نظريهپردازان مسائل ايران از جمله «گراهام فولر» به اين موضوع اشاره داشتهاند كه فرهنگ سياسي ايران مبتني بر نشانههايي از «قيامتگرايي انقلابي» است. آنچه در مفهوم شهادت و آموزه كربلا براي ساخت سياسي و اجتماعي ايران به وديعه گذاشته شده را ميتوان زيربناي انديشه مقاومت در برابر تهديدات قدرتهاي بزرگ و بازيگران فرادستي دانست كه صرفا از ابزار قدرت براي غلبه، نابودي و محدودسازي بازيگران رقيب بهره ميگيرند. ايران در سالهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي همواره به اين موضوع توجه و اشاره داشته كه هيچگونه كنش تعاملي با نظام سلطه و قدرتهاي استكباري نخواهد داشت. راهبرد ايران در دوران جنگ با عراق و سالهاي پس از دفاع مقدس مبتني بر بهينهسازي جبهه مقاومت و بازتوليد كنش هويتي به عنوان مزيت نسبي ژئوپليتيكي بوده است. طبيعي است كه در چنين شرايطي، جنگ امريكا و اسراييل عليه ايران نه تنها منجر به تسليم نخواهد شد، بلكه انگاره مقاومت و انتقام را در افكار عمومي جامعه ايران بازتوليد خواهد كرد. واقعيتهاي راهبردي بيانگر آن است كه مقاومت ايران زمينه تغيير در الگوي كنش تاكتيكي و راهبردي ايالاتمتحده را به وجود آورده است. امريكا به اين موضوع واقف هست كه هرگونه كنش تاكتيكي عليه منابع اقتصادي و نظامي ايران با واكنش متقابل و نامتقارن ايران روبهرو ميشود.
در چنين شرايطي، نه تنها امريكا نقش نظامي و راهبردي خود براي حفاظت از «امنيت انرژي» در «اقتصاد سياسي جهاني» را از دست ميدهد، بلكه بياعتمادي كشورهاي منطقهاي به جايگاه و موقعيت امريكا براي دفاع از آنان را بازتوليد ميكند.
1. مقاومت ايراني و ناكامي تاكتيكي امريكا - تغيير در الگوي رفتاري و سياست امريكا نسبت به ايران، تابعي از موازنه كنش نظامي و عملياتي كشورهايي است كه درگير جنگ بودهاند. ايران در روند دفاع از حوزه سرزميني، اجتماعي و ساختاري خود به ناچار از سازوكارهاي كنش نامتقارن بهره گرفت. كشورهايي كه در فضاي موازنه قدرت تاكتيكي قرار ندارند، اما اراده خود را براي كنش متقابل به كار ميگيرند، طبيعي است كه سازوكارهاي مقاومت و جنگ نامتقارن براي منصرفسازي اقدامات دشمن را مورد استفاده قرار ميدهند. تجديدنظر در سياست نظامي و الگوي كنش راهبردي امريكا از اواسط آگوست 2026 در دستور كار برنامهريزان راهبردي كاخ سفيد قرار گرفت. در چنين شرايطي بود كه امريكا ادامه جنگ و عمليات نظامي با ايران را به عنوان كنش مطلوب و موثر تلقي نكرده و در نتيجه درصدد برآمد تا شكل جديدي از سياست و الگوي كنش راهبردي را در دستور كار قرار دهد. تغيير در الگوي كنش تاكتيكي امريكا انعكاس مقاومت و كنش متقابل نامتقارن ايران در برابر اقدامات تهاجمي ايالاتمتحده بوده است. اهداف جديد امريكا در شرايطي حاصل ميشود كه روند محدودسازي قدرت ايران از طريق كشورهاي منطقهاي و حلقه محاصره اقتصادي جمهوري اسلامي انجام پذيرد. واقعيتهاي كنش ديپلماتيك و راهبردي امريكا بيانگر آن است كه فشار اقتصادي ايالاتمتحده عليه ايران در حال افزايش است. اگر چنين راهبردي منجر به كاهش درآمدهاي نفتي، محدود شدن ذخاير ارزي و افزايش فشارهاي اقتصادي عليه ايران شود، در آن شرايط جمهوري اسلامي نيز از سازوكارهاي كنش متقابل نامتقارن براي مقابله با كشورهاي مرجع فشار و تحريم اقتصادي ايران بهره ميگيرد. شوراي آتلانتيك در بررسي وضعيت ايران و مساله جنگ امريكا عليه جمهوري اسلامي به اين موضوع ميپردازد كه جنگ نه تنها ميزان انسجام داخلي ايران را كاهش داده، بلكه مشروعيت ساختاري جمهوري اسلامي را نيز بازتوليد كرده است. در دوران قبل از جنگ، نشانههايي از اعتراض سياسي و فشار افكار عمومي عليه حكومت وجود داشت. جنگ به عنوان نقطه پاياني براي گذار مسالمتآميز جامعه و حكومت از شرايط بحراني محسوب ميشود. در چنين شرايطي، طبيعي است كه اولا اراده ساخت سياسي براي كنش نظامي و امنيتي افزايش مييابد. ثانيا گروههاي اجتماعي در شرايطي كه واقعيتهاي كنش تهاجمي بازيگر مهاجم خارجي را لمس ميكنند، ترجيح ميدهند تا از «سياست سكوت و اميد» براي گذار مرحلهاي از دوران بحران استفاده نمايند. در فضاي كنش نظامي امريكا، به دليل بهرهگيري ايران از سازوكارهاي مقاومت و اقدام نامتقارن، نه تنها ساخت اجتماعي در فضاي مقابله و رويارويي با ساختار سياسي واقع نشد، بلكه حمايت دوفاكتو و فراگير خود را براي مقاومت در برابر تهديدات خارجي منعكس ساخت.
2. الهامپذيري تاكتيكي ترامپ از نگرش نفيو - براساس چنين نشانهها و شاخصهايي است كه «ريچارد نفيو» عضو تيم مذاكرهكننده وزارت خزانهداري امريكا با ايران كه قبلا كتاب «هنر تحريم» را به نگارش درآورده بود، با انتشار مقالهاي در «نشريه فارنافرز» به اين موضوع اشاره دارد كه ترامپ بدترين راهبرد را در برابر ايران به كار گرفته است. «نفيو» نگرش خود براي محدودسازي قدرت و قابليت سياسي و ساختاري ايران را باز تحليل نموده و بيان ميدارد كه جنگ منجر به بسيج افكار عمومي و ارتقاي روح ناسيوناليسم ايراني گرديده است. در نگرش ريچارد نفيو، چنين فرآيندي بيشترين مازاد سياسي و امنيتي را براي جمهوري اسلامي به وجود آورده است. نفيو به دولت ترامپ توصيه ميكند كه جنگ نظامي و كنش عملياتي عليه ايران را پايان داده و
در ازاي آن، از سازوكارهايي استفاده نمايد كه منجر به «فشار تدريجي» و «محدوديتهاي ژئوپليتيكي» عليه ايران خواهد شد. انديشه نفيو تاثير قابلتوجهي بر سياست و انگاره كنش تاكتيكي دونالد ترامپ براي بهكارگيري راهبرد جنگ اقتصادي عليه ايران بهجا گذاشته است. نفيو به اين موضوع اشاره دارد كه وقتي دونالد ترامپ جنگ با ايران را آغاز كرد، در ابتدا از مردم ايران خواست كه عليه نظام سياسي قيام نمايند و دولت خود را پس از پايان جنگ به دست گيرند. ترامپ جنگ عليه ايران را «تنها فرصت موثر براي گروههاي نسلي» دانست. مقاومت ايران در برابر حملات نظامي امريكا و اسراييل منجر به تغيير در مواضع سياسي ترامپ شد. نبردهاي نظامي با اهداف سياسي پيوند درهمتنيدهاي داشته و روند جنگ، زمينه تغيير در مواضع كشورها را به وجود ميآورد.
3. ضرورتهاي راهبردي تجديدنظر در كنش عملياتي ترامپ- مقاومت ايران در روند جنگ امريكا و اسراييل منجر به تغيير مواضع امريكا شد. «ونس» و «هگست» در روزهاي پس از جنگ به اين موضوع اشاره داشتند كه هدف امريكا از منازعه عليه ايران، جلوگيري از ساخت سلاح هستهاي توسط جمهوري اسلامي بوده است. توضيح آنكه ترامپ پس از آن به اين موضوع اشاره داشت كه با ترور علي خامنهاي و فرماندهان نظامي حكومت، عملا تغيير رژيم رخ داده و رهبران جديد ايران از آموزهها و الگوهاي بسيار منطقيتري بهره ميگيرند. نفيو اشاره دارد كه ارزيابي ترامپ كاملا اشتباه بوده، زيرا رهبران جديد ايران كه عمدتا ژنرالهاي سپاه پاسداران هستند، داراي رويكرد افراطيتري نسبت به رهبران سياسي گذشته ميباشند. تجربه تاريخي بيانگر آن است كه تغيير رژيم از طريق جنگ تاريخي و بمباران كاري بسيار دشوار و اغلب داراي عواقب فاجعهباري مانند آنچه در عراق و ليبي رخ داد را به همراه دارد. وظيفه اصلي هرگونه تغيير حكومت برعهده مردم ايران است. ايرانيها طي پنج سال گذشته بارها با اعتراضات گسترده عليه سركوب، فساد و سوءمديريت اقتصادي حاكميت به خيابانها آمدند و پتانسيل ادامه اين اعتراضات را دارند. ترامپ بايد در مذاكرات صلح بسيار دقيق و انتخابگر باشد. هرگونه توافق جامع كه شامل رفع گسترده تحريمها شود، حتي اگر محدوديتهايي را در برنامه هستهاي موشكي و حمايت از نيروهاي نيابتي داشته باشد، منجر به تقويت نظام سياسي شده و به حكومت موجود جان تازهاي ميدهد. هرگونه حمايت مالي از ايران، نهادهاي نظامي و انتظامي ايران را قدرت ميبخشد. در اين شرايط نظام سياسي از بقا و اقتدار بيشتري برخوردار ميشود تا قدرت خود را تثبيت نموده، اقتصاد را تحت كنترل قرار گرفته و فشار مردمي را كاهش دهد، بنابراين لازم است تا امريكا از توافقهاي بزرگ كه منجر به آزادسازي اقتصادي يا افزايش درآمد عمومي دولت ميشود، خودداري نمايد.
نتيجه - راهبرد جنگ اقتصادي دونالد ترامپ را ميتوان ادامه كنش رفتاري دانست كه نئوليبرالهاي وزارت خزانهداري امريكا در دوران جو بايدن به آن پايبند بودند. گذار از تحريم اقتصادي و انجام عمليات نظامي پردامنه عليه ايران، چالشهاي جديدي را اجتنابناپذير ميساخت. ضرورتهاي راهبردي ايجاب ميكند كه امريكا به جاي توافق جامع، از توافق محدود و واقعبينانه استقبال به عمل آورد؛ توافقي كه دربرگيرنده آتشبس، بازگشايي تنگه هرمز، توقف حملات مستقيم و نيابتي ايران عليه امريكا، اسراييل و كشورهاي حوزه خليجفارس باشد. ممكن است اين توافق شكننده باشد و مساله هستهاي را حل نكند، اما منجر به پيشگيري از اختلال در تجارت جهاني شده و ازسوي ديگر، قدرت اقتصادي حكومت ايران را در حداقل ممكن حفظ مينمايد.
استاد دانشگاه تهران