كاربافي اردكان ميراثي در تار و پودِ زندگي
فاطمه خدادادي آققلعه
بيستويكم مرداد ماه، روز حمايت از صنايع كوچك، ميتواند فرصتي براي بازانديشي در معناي «كوچك» در نظام توليد فرهنگي و اقتصادي ايران باشد. آنچه در مقياس اقتصادي كوچك به نظر ميرسد، لزوما در مقياس فرهنگي و تاريخي كماهميت نيست. بسياري از مهارتها و فنون دستي كه طي نسلها در شهرها و روستاهاي ايران شكل گرفتهاند، سهم محدودي در اقتصاد رسمي دارند، اما در شكلگيري هويت مكان، حافظه جمعي و تداوم فرهنگي نقشي اساسي ايفا ميكنند. كاربافي اردكان را بايد در چنين چارچوبي فهم كرد؛ نه صرفا به عنوان يك صنعتدستي، بلكه به مثابه بخشي از نظام دانش و فرهنگ مادي اين شهر.
اردكان در دي ماه ۱۴۰۴ با تصويب شوراي عالي ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايعدستي به عنوان «شهر ملي نساجي سنتي (كاربافي)» ثبت شد. اين عنوان ميتواند فرصتي براي بازخواني جايگاه كاربافي در تاريخ اجتماعي، اقتصاد محلي و فرهنگ مادي اردكان باشد؛ اما زماني اهميت واقعي پيدا ميكند كه از يك عنوان رسمي فراتر رود و به برنامهاي براي تداوم اين سنت تبديل شود.
كاربافي را نميتوان تنها براساس محصول نهايي آن تعريف كرد. اهميت اصلي اين هنر در «دانش توليد» نهفته است؛ دانشي كه در شناخت ماده، آمادهسازي نخ، كار با ابزار، تنظيم تار و پود و مهارت دست بافنده شكل گرفته است. اين دانش عمدتا از طريق مشاهده، تجربه و تكرار منتقل شده و حاصل انباشت تجربه نسلهاست. بنابراين، هر بافته فقط يك شيء نيست؛ حامل بخشي از يك نظام دانشي است. از اين منظر، كاربافي نمونهاي از ميراث فرهنگي ناملموس است. حامل اين ميراث انسان است و بقاي آن به استمرار يك عمل وابسته است. اگر حاملان يك مهارت از ميان بروند، خودِ دانش نيز ممكن است امكان بازتوليدش را از دست بدهد. بنابراين، حفظ كاربافي به معناي نگهداري چند نمونه پارچه در موزه نيست؛ مساله اصلي، حفظ زنجيره انتقال دانش از استاد به شاگرد و از يك نسل به نسل ديگر است. اهميت كاربافي اردكان همچنين در پيوند آن با مكان نهفته است. اردكان تنها ظرف جغرافيايي اين هنر نيست؛ بخشي از معناي آن را ميسازد. معماري خشتي، شرايط اقليمي، محدوديت منابع، شيوه زندگي و اقتصاد خانوار در شكلگيري فرهنگ مادي اين منطقه نقش داشتهاند. در چنين بستري، كار و توليد از زندگي روزمره جدا نبوده و خانه، ابزار، ماده و مهارت در كنار يكديگر معنا پيدا ميكردهاند. از همين منظر، ميتوان ميان كاربافي و معماري نيز نسبتي برقرار كرد. معماري با سامان دادن ماده و ساختار، فضايي براي زندگي ميسازد؛ بافندگي نيز ماده خام را از طريق نظمي دقيق به ساختاري قابل استفاده تبديل ميكند. تار و پود، مانند عناصر يك ساختار، در نسبت با يكديگر معنا مييابند. تكرار، تناسب، كشش و پيوستگي كيفيت نهايي را شكل ميدهند. كاربافي را ميتوان نوعي «ساختن» در مقياس ماده دانست؛ ساختني كه به جاي خشت و آجر، با نخ و دست انجام ميشود.
اما مساله امروز كاربافي را نميتوان صرفا با ستايش گذشته توضيح داد. تغيير الگوي مصرف، گسترش توليد صنعتي و كاهش صرفه اقتصادي توليد دستي، بسياري از صنايعدستي را با خطر گسست مواجه كرده است. اگر يك مهارت نتواند با اقتصاد معيشت حاملان خود ارتباط داشته باشد، انتقال آن به نسل بعد دشوار خواهد شد. نميتوان از جوانان انتظار داشت مهارتي را بياموزند كه چشمانداز اقتصادي روشني براي ادامه آن ندارد. از اين رو، حمايت از صنايع كوچك نبايد به تسهيلات، نمايشگاه يا بازارهاي مناسبتي محدود شود. تداوم كاربافي به مجموعهاي از اقدامات نياز دارد: مستندسازي فرآيند توليد، شناسايي حاملان دانش، آموزش و انتقال مهارت مياننسلي، حمايت از مواد اوليه و ابزار، ايجاد بازار پايدار و پيوند دادن بافندگان با حوزه طراحي و پژوهش. حمايت اقتصادي از توليدكننده در اينجا بخشي از حفاظت فرهنگي است. در عين حال، حفظ سنت به معناي تكرار عينبهعين گذشته نيست. يك سنت زماني زنده ميماند كه بتواند با شرايط جديد وارد گفتوگو شود. طراحي ميتواند به شناخت ظرفيتهاي نهفته در ساختار، ماده و زيباييشناسي كاربافي كمك كند و امكانهاي تازهاي براي حضور آن در زندگي امروز ايجاد كند؛ بدون آنكه دانش و ويژگيهاي بومي آن از ميان برود.
عنوان «شهر ملي نساجي سنتي (كاربافي)» براي اردكان ميتواند فرصتي براي پيوند ميراث با توسعه محلي باشد. ايجاد كارگاههاي زنده، آموزش، مستندسازي، تقويت بازار و پيوند كاربافي با گردشگري فرهنگي ميتواند اين هنر را از يك موضوع موزهاي به بخشي از زندگي امروز تبديل كند. كارگاه نيز ميتواند فضايي براي مشاهده فرآيند توليد و شناخت دانش بافندگان باشد؛ جايي كه مخاطب به جاي ديدن صرف يك محصول، با داستان شكلگيري آن مواجه شود. كاربافي همچنين ميتواند بستري براي تقويت اقتصاد محلي و بازتعريف نقش مهارتهاي بومي در زندگي معاصر باشد. اگر اين دانش در كنار آموزش، طراحي، بازار و گردشگري قرار گيرد، ميراث نه تنها حفظ ميشود، بلكه ميتواند دوباره به يك فعاليت زنده، مولد و معنادار براي جامعه محلي تبديل شود؛ چيزي فراتر از يك يادگار تاريخي. درنهايت، ارزش كاربافي اردكان در خودِ پارچه خلاصه نميشود. اهميت آن در شبكهاي از روابط است؛ انسان و ماده، مهارت و تجربه، خانه و كار، فرد و جامعه، گذشته و آينده. هر تار و پود بخشي از اين روابط را در خود ثبت كرده است. اينجاست كه صنعت كوچك، معنايي فراتر از توليد پيدا ميكند و به بخشي از روايت يك شهر بدل ميشود. حفاظت از كاربافي، درنهايت، حفاظت از «پارچه» نيست؛ حفاظت از دانش بافتن است. پارچه را ميتوان در موزه نگه داشت، اما دانش را تنها با تداوم زندگي آن ميتوان حفظ كرد. اگر دستهايي براي بافتن باقي نمانند، آنچه باقي ميماند تنها صورت خاموش يك ميراث خواهد بود. آينده كاربافي اردكان، مانند خودِ بافت، به تداوم تار و پودهايي وابسته است كه گذشته را به آينده پيوند ميدهند.معمار و پژوهشگر