هرمز، غزه و سوريه
سه كانون ژئوپليتيك
هرمز، غزه و سوريه سه كانون ژئوپليتيك
سوريه؛ ميدان بازآرايي معماري امنيتي: سوريه سومين گره اين شبكه است، اما كاركرد آن متفاوت است. اگر هرمز بيشتر با اقتصاد و انرژي و غزه با مشروعيت و حقوق بينالملل پيوند دارد، سوريه مستقيما به معماري امنيتي و موازنه قدرت منطقهاي مربوط ميشود. گزارشهاي مربوط به پيشروي نيروهاي اسراييلي در قنيطره، حمله به پايگاه ابوظهور و واكنش تركيه به مداخلات نظامي اسراييل، نشان ميدهد كه سوريه همچنان ميدان رقابت بر سر تعيين حدود نفوذ بازيگران منطقهاي است. حمايت پاكستان از حاكميت و تماميت ارضي سوريه و توافق اسلامآباد و دمشق براي توسعه همكاريهاي دفاعي -امنيتي نيز نشان ميدهد كه مساله سوريه ديگر يك پرونده داخلي يا صرفا عربي نيست، بلكه بخشي است مهم از رقابت گستردهتر براي شكلدهي به نظم امنيتي جديد غرب آسيا.در اين چارچوب، مخالفت تركيه با عاديسازي مداخلات نظامي اسراييل در كشورهاي همسايه نيز قابل توجه است. اين موضع نشان ميدهد كه آنكارا در حال تعريف نقش خود نه به عنوان يك بازيگر مداخلهگر، بلكه به عنوان يكي از مدعيان شكلدهي به ترتيبات امنيتي آينده منطقه است. وجه مشترك اين سه گره آن است كه هيچ كدام ديگر تنها تحت مديريت يك قدرت خارجي قرار ندارند. عمان در هرمز، مصر و قطر در غزه، تركيه در سوريه و فلسطين و چين و روسيه در سطح ديپلماسي كلان، هر يك بخشي از فرآيند مديريت بحران را برعهده گرفتهاند.موضع چين كه تحريم و فشار را راهحل پايان دادن به تنشهاي منطقه نميداند، موضع روسيه كه تصميم درباره مذاكره با امريكا را حق مستقل ايران ميشمارد و تاكيد سازمان ملل بر ضرورت بازگشت به مذاكرات، همگي نشانههايي است از افزايش وزن راهحلهاي ديپلماتيك و چندجانبه در برابر رويكرد يكجانبهگرايانه. البته نبايد از اين نشانهها نتيجه گرفت كه نظم امريكايي بهطور كامل پايان يافته است. حضور نظامي امريكا در منطقه، ازجمله ورود ناو هواپيمابر «جرج واشنگتن» نشان ميدهد كه قدرت سخت واشنگتن همچنان يكي از متغيرهاي تعيينكننده است. اما تفاوت اساسي اينجاست كه قدرت نظامي امريكا ديگر به تنهايي قادر به تعريف نظم منطقهاي نيست. قدرتهاي منطقهاي و فرامنطقهاي ديگر نيز در تعيين قواعد بازي سهم بيشتري مطالبه ميكنند. در كنار اين تحولات، جنگي بس مهمتر نيز جريان دارد؛ «جنگ روايتها» ادعاهاي متعارض درباره وضعيت كشتيراني در هرمز، گزارشهاي متفاوت درباره توان نظامي امريكا، اخبار مربوط به ناوهاي هواپيمابر و حتي اختلاف پنتاگون با رسانه نظامي Stars and Stripes نشان ميدهد كه طرفهاي منازعه تلاش ميكنند ادراك افكار عمومي و بازارها را مديريت كنند.در جنگهاي جديد، واقعيت نظامي به تنهايي تعيينكننده نيست؛ برداشت از واقعيت نيز بخشي از قدرت است. اگر يك طرف بتواند خود را پيروز، طرف مقابل را فرسوده و بازار را نسبت به آينده متقاعد كند، حتي بدون تغيير فوري در ميدان نظامي ميتواند بر محاسبات سياسي نيز اثرگذار باشد.
ما مردهشوی نيستيم
اصلاح روندهاي باطل و غيرمفيد در يك جامعه با يادآوري روزنامهنگاران ممكن است، روزنامهنگاري بسيار دشوار است مسووليتپذيري بسيار بالا ميخواهد مردهشوي مرده را بد و خوب بشويد پس از دفن در خاك بر خاك ميشود اما روزنامهنگار اگر كارش را درست انجام ندهد بيداد ميشود و سراسر يك جامعه را غلط و اشتباه ميگيرد و مردم يك جامعه اسير غلط غلوط اشتباهات كلان ميشوند و تراستيها جامعه را به ويژهخواري ويرانگر ميرسانند، قبول كنيد كه ما مردهشوي نيستيم مردهشوييي تفاوتهاي بسيار اساسي با روزنامهنگاري دارد، اساسا روزنامهنگاري با همه شغلهاي دنيا متفاوت است، چراكه مسووليتپذيري اجتماعي در آن به حد فراوان بايد وجود داشته باشد كه شاخص و تاثيرگذار باشد و جامعه را متحول سازد، روزنامهنگار بايد شغلش را در خدمت مردم و حقيقتمحوري شاخص قرار دهد و اين پرشكوهترين كار دنياست، طرفداري از اين و آن شغل روزنامهنگار نيست. طرف حق بودن و جانب حق را گفتن و گرفتن و آشكار كردن حق و حقيقت در جامعه روزنامهنگار بودن است و چه سخت است كه در بالاترين سطح مسووليتپذيري اجتماعي روزنامهنگار باشي و طرف اين و آن نباشي؛ بسي دشوار است، به همين دليل است كه افراد زيادي در روزنامهنگاري حضور دارند اما افراد اندكي از آنها در چنين ويژگيهايي شاخص قرار ميگيرند و برجسته ميشوند، چراكه هنر روزنامهنگاري و مسووليتپذيري اجتماعي را بسيار آموختهاند دغدغهمندند و بدين واسطه قلمدار محسوب ميشوند و تاثير نثر و سخنشان عميق و فراگير است، روزنامهنگاري هنر منفعتپرستان و طرفداران قيل و قال و اين و آن نيست، روزنامهنگاري عيار بودن است كه طرف مظلوم باشي و در برابر ظلم بايستي، روشنگر باشي فهيمانه و پلشتيهاي يك جامعه را گوشزد كني تا روندهاي باطل محو شود و چه دشوار است روزنامهنگار بودن در اين كره خاكي كه پر از بيداد و ظلم است و تقابل با منفعتپرستان.
روزنامهنگار براي خودش نيست، براي منفعت خود نميجنگد، اصلا منفعت شخصي برايش مهم نيست و يك مطالبهگر اجتماعي است در ساحت روزنامهنگار بودن پس نميتواند داد را ول كند و بيداد را بچسبد پس روزنامهنگار مردهشوي نيست، چراكه نميتواند چشم روي همه نقصانهاي جامعه ببندد و منفعت شخصي را ملاك قرار دهد و مكتبش باشد. روزنامهنگار همچون يك بازرس در همه جا سرك ميكشد تا به نفع عامه جامعه يك كشور بهتر اداره شود، اگر ما روزنامهنگاران بفهميم كه چه مسووليت بزرگي به گردن داريم، ديگر خودمان را فراموش ميكنيم. روزنامهنگار مردهشوي نيست، مطالبهگر است. نقطه حياتي اميد مردم است براي رسيدن به جامعه بهتر و شرايط بهنگام. روزنامهنگاري وجدان بيدار جامعه است.