اسلاميندوشن ميراثي راهگشا براي ايران امروز
محمدجواد حقشناس
سوم شهريور، زادروز مردي است كه بخش بزرگي از عمر خود را با قلم و انديشه در راه شناخت ايران سپري كرد؛ استاد محمدعلي اسلاميندوشن. سخن گفتن از او، همچون خواندن آثارش، سهل و ممتنع است، چراكه در زندگي او شعر، داستان، ترجمه، حقوق، دانشگاه، نقد ادبي، تاريخ و سفرنامه در كنار هم قرار گرفتهاند، اما در پس همه اين گوناگونيها، يك رشته پيوسته ديده ميشود: ايران و فرهنگ. اكنون كه چند سال از درگذشت او ميگذرد، شايد پرسش مهمتر از يادآوري زندگي و آثارش اين باشد كه اسلاميندوشن چه ميراثي براي ايران برجاي گذاشت و چرا امروز، بيش از هميشه، خواندن و فهميدن او ضرورت دارد؟
اسلاميندوشن جواني خود را با شعر آغاز كرد و به داستاننويسي نيز پرداخت، اما به تدريج بيشتر توان خود را صرف نوشتن در زمينه فرهنگ و جامعه، نقد ادبي، ترجمه، سفرنامه و پژوهش كرد. در ميان انبوه نوشتههاي او، ايران همان نخ تسبيحي است كه بخش بزرگي از آنها را به هم پيوند ميدهد. خود او با نگاهي به اين كارنامه ميگفت: «اين احساس خشنودي را نميتوانم پنهان دارم كه بيش از هر كس ديگر، دو كلمه ايران و فرهنگ بر قلمم رفته است.» اين جمله شايد كوتاهترين تعريف از يك عمر كوشش فكري او باشد. ايران براي اسلاميندوشن تنها يك نام، يك سرزمين يا خاطرهاي از گذشته نبود؛ يك مساله زنده بود. او ميكوشيد ايران را بشناسد، گذشتهاش را بخواند، بزرگانش را به نسلهاي تازه معرفي كند و از ميراث فرهنگي آن براي فهم امروز و فردا بهره گيرد. در اين ميان، فردوسي و شاهنامه جايگاهي ويژه داشتند. عشق اسلاميندوشن به فردوسي، صرفا دلبستگي يك اديب به بزرگترين حماسهسراي زبان فارسي نبود. او شاهنامه را يكي از ستونهاي ماندگاري ايران ميدانست؛ كتابي كه در آن زبان، تاريخ، فرهنگ، اخلاق و خاطره جمعي ايرانيان در كنار هم نشستهاند. از همين رو بود كه انديشه ايجاد «ايرانسراي فردوسي» را در سر داشت. او نميخواست فردوسي تنها در كتابها و در ستايشهاي رسمي باقي بماند؛ ميخواست شاهنامه و انديشه فردوسي به زندگي فرهنگي جامعه بازگردد و نسلهاي امروز و فردا با آن پيوند برقرار كنند. نگاه او به شاهنامه، تنها نگاه به گذشته نبود. در سخني كه از او به يادگار مانده، درباره سنت اخلاقي ايراني ميگويد: «فراموش نكنيم كه ما ايراني هستيم و در سنت ايراني، مقداري شرم، ادب، نزاكت و پوشش بوده كه حتي دشمن در برابر دشمن رعايت ميكرده.» سپس به شاهنامه اشاره ميكند و يادآور ميشود كه در سراسر اين اثر سترگ، با وجود رويارويي دشمنان با يكديگر، سخني بيرون از قاعده لطف و ادب نميتوان يافت. اين سخن امروز معناي ويژهاي دارد. شايد يكي از ميراثهاي راهگشاي اسلامي ندوشن براي زمانه ما همين باشد كه ايراندوستي را با اخلاق، خرد و رعايت حرمت ديگري پيوند ميزد. ميتوان اختلاف داشت، ميتوان نقد كرد و حتي در برابر يكديگر ايستاد، اما نبايد ادب و حرمت انسان را از ياد برد. براي او فرهنگ ايراني فقط مجموعهاي از آثار و بناها نبود، شيوهاي براي زيستن نيز بود. اسلاميندوشن ايران را از خلال بزرگان فرهنگ آن ميشناخت، اما در گذشته متوقف نميشد. خيام، عطار، سعدي و فردوسي براي او تنها چهرههاي درخشان تاريخ نبودند؛ هر يك دريچهاي بودند براي فهم ايران و ايراني. شايد به همين دليل است كه نوشتههاي او امروز نيز خواندنياند. در روزگاري كه مساله هويت، نسبت نسل جديد با گذشته، رابطه ايران با جهان و آينده كشور بار ديگر به پرسشهاي جدي جامعه تبديل شده، بازگشت به نويسندهاي كه ايران را با نگاهي تاريخي، فرهنگي و خردورزانه مينگريست، ميتواند راهگشا باشد. اسلاميندوشن ايراندوستي را با جهانگريزي اشتباه نميگرفت. ايران را در برابر جهان قرار نميداد و شناخت فرهنگ ايراني را به معناي بستن درهاي كشور نميدانست. او بر اين باور بود كه ملتي كه خود را بشناسد، با اعتماد بيشتري ميتواند با جهان گفتوگو كند. از همين رو، ميراث او براي امروز فقط «دوست داشتن ايران» نيست؛ شناختن ايران و پذيرفتن مسووليت در برابر آن است. در اين ميان، «صفير سيمرغ» تصويري گويا از پيوند او با ميراث فرهنگي ايران به دست ميدهد. او در سفر به نيشابور، تنها يك شهر را نميديد؛ در پس خاك و كشتزار و آفتاب آن، تاريخ ايران، خيام و عطار را ميجست. درباره نيشابور نوشته بود: «كمتر شهري در سراي ايران ميتوان يافت كه به اندازه نيشابور عبرتانگيز و پرخاطره باشد؛ شهر پرشكوه و نازنين كه روزگار مانند پهلوانان تراژديها، بزرگترين عزتها و بزرگترين خواريها را بر او آورده است.» سرانجام، نيشابور آخرين منزل او شد؛ انتخابي كه با آنچه سالها پيش درباره خيام و عطار و اين شهر نوشته بود، پيوندي عميق داشت. شيرين بياني، همسر گرامي او، در مراسم خاكسپاري، زندگي اسلاميندوشن را به جادهاي تشبيه كرد كه سه ايستگاه داشت؛ ندوشن، تهران و نيشابور؛ ندوشن، زادگاه و ريشه؛ تهران، محل زندگي، خانواده، دانشگاه و آفرينش و نيشابور، آخرين منزل و خانه ابدي.
در سخنان او، تصوير ديگري نيز به چشم ميخورد: سيمرغ عطار؛ پرندهاي كه در آن «من»ها به «ما» تبديل ميشوند. چه زيباست كه اين تصوير براي روايت زندگي اسلاميندوشن نيز به كار آمده است؛ مردي كه از ندوشن برخاست، در تهران زيست و نوشت و سرانجام در نيشابور، در كنار خيام و عطار، آرام گرفت. اما ميراث او در اينجا پايان نمييابد. اسلاميندوشن تنها مجموعهاي از كتابها و مقالهها براي ما به جا نگذاشت؛ نوعي نگاه به ايران برجاي گذاشت: نگاهي كه عشق را با نقد، گذشته را با آينده، فرهنگ را با زندگي و ايراندوستي را با خرد و اخلاق پيوند ميدهد. شايد به همين دليل، امروز بايد او را بيش از گذشته بخوانيم. نه فقط براي آنكه نويسندهاي بزرگ را به ياد آوريم، بلكه براي آنكه در ميان انبوه پرسشهاي امروز، بخشي از پاسخ را در ميراث فكري او جستوجو كنيم. سالها پيش، در كتابي با عنوان «مردي كه ايران را از ياد نبرد»، كوشيدم بخشي از اين ميراث را روايت كنم. امروز، در زادروز او، شايد پرسش را بايد به سوي خودمان برگردانيم: آيا ما نيز ايران را به ياد داريم؟ اسلاميندوشن ايران را از ياد نبرد. او از ندوشن برخاست، در تهران انديشيد و نوشت و سرانجام در نيشابور آرام گرفت. پيكرش در كنار خيام و عطار آرميد، اما دغدغهاش همچنان پيش روي ماست: ايران را بشناسيم، نقد كنيم، دوست بداريم و براي آيندهاش مسووليت بپذيريم. شايد بهترين اداي دين به مردي كه ايران را از ياد نبرد، اين باشد كه ما نيز همراه با خواندن و فهميدن آواي ارزشمندش، ايران را از ياد نبريم.