آن سوي بنبست
قادر باستاني تبريزي
واشنگتن و تهران هر دو به فشار حداكثري روي آوردهاند تا طرف مقابل را به عقبنشيني وادار كنند، اما همين بنبست ميتواند نقطه آغاز يك انتخاب تازه باشد. وقتي هزينه ادامه تقابل براي هر دو طرف رو به افزايش است، راهحل پايدار در يافتن مسيري براي بازگشت به تفاهم است. اين تصور در امريكا بيش از گذشته تقويت شده كه جنگ و اقدام نظامي به فروپاشي جمهوري اسلامي منجر نميشود و ممكن است نتيجهاي معكوس داشته باشد و با افزايش انسجام و تابآوري جامعه، ظرفيت مقاومت كشور را بالا ببرد. از طرف ديگر، ايران كشوري با وسعت، جمعيت، منابع و توان مهندسي قابل توجه است و بخش مهمي از خسارتهاي ناشي از جنگ، قابل بازسازي و حتي بهينهسازي است. از همين رو، به نظر ميرسد بخش مهمي از راهبرد امريكا و اسراييل از ميدان نظامي به ميدان داخلي منتقل شده و افزايش نارضايتي عمومي، تشديد شكاف در سطوح مختلف حاكميت و ايجاد اختلال در كاركردهاي اقتصادي و اجتماعي كشور را هدف قرار داده است. در چنين شرايطي، ابزارهاي اقتصادي و مالي اهميت بيشتري پيدا ميكنند. شايد از همين منظر بتوان توضيح داد كه چرا در مقطع كنوني، نقش وزارت خزانهداري امريكا و ابزارهاي تحريمي، بيش از اظهارنظرهاي نظامي يا ديپلماتيك، در كانون سياست واشنگتن درباره ايران قرار گرفته است. راهبرد ترامپ تركيبي از فشارهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، امنيتي و نظامي است و در كوتاهمدت، بر تشديد تحريمها و تنگتر كردن حلقه محاصره اقتصادي متمركز شده است. در سوي مقابل، راهبرد ايران بر تداوم بستن تنگه هرمز استوار است تا از اين طريق، هم بر افكار عمومي امريكا فشار وارد كند و هم معادلات بينالمللي را تحتتاثير قرار دهد. اين راهبرد، در ذات خود، امكان توسل به عمليات نظامي پيشدستانه براي شكستن محاصره را نيز دربر دارد، اما اجراي چنين راهبردي پيش از هر چيز به يك پيششرط حياتي نيازمند است؛ اطمينان از استحكام جبهه داخلي. در شرايطي كه طرف مقابل ميكوشد فشار خارجي را به نارضايتي و شكاف داخلي تبديل كند، حفظ رضايت و همراهي مردم، بخشي از امنيت ملي و توان بازدارندگي كشور است. از اين منظر، فشار معيشتي و هر عاملي كه شكاف ميان جامعه و حاكميت را عميقتر كند، ميتواند به همان اندازه كه تحريم و فشار خارجي تهديدآميز است، توان كشور براي عبور از بحران را تضعيف كند. در جنگ فرسايشي، استحكام جبهه داخلي و حفظ انسجام ملي، يكي از اصليترين اركان قدرت كشور است و اين واقعيت در پيام رهبري به مناسبت هفته دولت نيز بهصراحت مورد تاكيد قرار گرفت. با اين حال، متاسفانه برخي جريانهاي تُندرو گويي خود را از اين توصيه راهبردي مستثنا ميدانند و حتي پس از صدور اين پيام، نه تنها از مسير پيشين خود عقب ننشستند، بلكه بر آن اصرار بيشتري ورزيدند و حملات خود به دولت را تشديد كردند. نكته مهم در شرايط كنوني، تغيير و پيچيدهتر شدن سياست امريكا در قبال ايران است. اظهارات مقامات كاخ سفيد، به ويژه ترامپ، نشان ميدهد كه واشنگتن از اقدامات شتابزده و پُرهزينه به سمت فشارهاي عميقتر و هدفمندتر حركت كرده و دامنه تقابل را از «حكومت» به عرصههاي اقتصادي و اجتماعي ايران گسترش داده است. آنچه از مجموعه تحولات برميآيد، شكلگيري يك راهبرد گسترده براي افزايش فشار اقتصادي است كه اگر با تدبير و سياستگذاري درست با آن مواجه نشويم، ميتواند در ميانمدت هزينههاي سنگيني بر اقتصاد و زندگي مردم تحميل كند. محور ديگر اين راهبرد، تلاش براي كاهش اهميت راهبردي تنگه هرمز است. توسعه مسيرهاي جايگزين انتقال انرژي، از جمله مسيرهاي دريايي شمالي و تغييرات اقليمي كه امكان استفاده اقتصادي از برخي مسيرهاي پيشتر ناممكن يا پُرهزينه را فراهم كرده، در بلندمدت معادلات سنتي انتقال انرژي را تغيير خواهد داد. سخنان ترامپ درباره ايجاد خطوط لوله و مسيرهاي موازي نيز در همين چارچوب قابل تحليل است. با اين حال، هر تهديدي بايد محركي براي بازانديشي و اصلاح راهبردها باشد. اگر واشنگتن به اين نتيجه رسيده كه فشار تدريجي و فرسايشي موثرتر از اقدام نظامي مستقيم است، پاسخ ايران نيز بايد از جنس تقويت اقتصاد، افزايش تابآوري و انسجام ملي، كاهش آسيبپذيري و گشودن مسيرهاي تازه ديپلماتيك باشد.
در چنين شرايطي، هدف امريكا حركت به سمت تضعيف تدريجي و ميانمدت ايران است و اين دقيقاً فرصتي در اختيار كشور ميگذارد تا با وحدت داخلي، اصلاحات هوشمندانه و ديپلماسي فعال، زمين بازي را تغيير دهد.
امروز مساله اصلي كشورمان اقتصادي است، اما پاسخ نهايي آن سياسي است. جنگ اقتصادي با شناخت واقعبينانه از صحنه بينالمللي و اتخاذ تصميمهاي دشوار، اما سنجيده، مديريت ميشود. احياي يادداشت تفاهم اسلامآباد و ارايه پيشنهادهاي مشخص، معنادار و قابل اجرا ميتواند بخشي از راهحل باشد. فرصت انتخاب ميان دو مسير - استهلاك مديريتشده يا اصلاحات پُرهزينه- هر روز تنگتر ميشود، اما در همه سناريوها يك اصل ثابت است كه بدون وحدت در جبهه داخلي و بدون صداقت با افكار عمومي درباره هزينه واقعي تصميمها و دشواريهاي مسير پيشرو، هيچ اصلاح پايداري امكانپذير نيست. آن سوي اين بنبست، هنوز امكان انتخاب وجود دارد و عبور از آن، بيش از هر چيز به تصميمگيري واقعبينانه، شجاعت در انتخابهاي دشوار و اجماع ملي درباره چگونگي عبور از بحران نيازمند است.