• 1405 دوشنبه 9 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6405 -
  • 1405 دوشنبه 9 شهريور

طنز در قامت درد ملي

علي‌اصغر شعردوست

طنز در شعر اميني، هرگز به شوخي‌هاي زودگذر نمي‌انجامد. او با لبخند، زخم مي‌نماياند و با شوخي، جدي‌ترين دردهاي اجتماعي را روايت مي‌كند. طنز در نگاه او از حاشيه به متن رسيده و به ضرورتي بدل شده است؛ ابزاري براي گفتنِ ناگفتني‌ها و آيينه‌اي تمام‌نما براي روزگارِ مخاطب. او در عين طنزپردازي، از تعهدِ انساني و ملي خود غافل نمي‌ماند و ايران را با چشمي واقع‌بين و همراه با درد مي‌نگرد؛ چهره‌اي از وطن‌دوستي كه در نقدِ عاشقانه تجلي مي‌يابد و در ستايشِ صرف خلاصه نمي‌شود.
اسماعيل اميني در ۱۸ دي ۱۳۴۲ در تهران‌ زاده شد و از جواني، همكاري با سالنامه گل‌آقا او را در كانون طنز جدي ايران قرار داد؛ طنزي كه ريشه در نقد اجتماعي و آسيب‌شناسي فرهنگي دارد. او پژوهشگري است كه كمبود منابع مكتوب در حوزه طنز را دريافته و با تحقيق در اين عرصه، رتبه نخست بخش پژوهش جشنواره بين‌المللي طنز را به خود اختصاص داده است. دكتراي ادبيات و مدرك درجه‌ يك هنري در رشته شعر از شوراي عالي ارزشيابي هنرمندان، همراه با تدريس در دانشگاه و داوري جشنواره‌هايي چون شعر فجر، همگي بر جايگاه والاي او در عرصه طنز و ادبيات گواهي مي‌دهند. آثار پژوهشي و شعري او، از مجموعه‌هاي «جلسه شعر» و «بوستان بي‌درخت» تا «تبسم دوست» و «لبخند بر لب شعر» هر يك گوشه‌اي از اين نگاه را به تصوير مي‌كشند.اميني در شعر «غمگين نبينمت، ايران!» لحني به كار مي‌گيرد كه اگر چه از وزن و قافيه‌اي كلاسيك برخوردار است، اما در آن، دردِ امروزِ ايران جريان دارد: 
«غمگين نبينمت، ايران!
تنها نبينمت، تهران!
دردت به جانم ايرانم!
ايرانِ دستخوش توفان
در ورطه‌ها نخواهي ماند
زيرا خداست كشتيبان
با ابر، گريه مي‌بارم
با غصه‌هاي بي‌پايان
هم‌رنجِ كودكي زخمي
هم‌دردِ مادري نالان»
او با تكرارِ ايران و تهران، از كلي‌گويي مي‌پرهيزد و وطن را در مصداقِ عيني‌اش، يعني پايتخت و خاك عزيز، خطاب قرار مي‌دهد. اين خطابِ مستقيم، نشان از رابطه‌اي صميمي و بي‌پرده با وطن دارد. او از ايرانِ دستخوش توفان مي‌گويد، اما در همان آغاز، نويدِ رهايي را نيز به همراه مي‌آورد: «در ورطه‌ها نخواهي ماند / زيرا خداست كشتيبان...» غم او، غمِ فردي نيست؛ خود را هم‌رنج كودكي زخمي و همدرد مادري نالان مي‌خواند و با توده مردم هم‌آوا مي‌شود.
در ادامه، اميني از آتش گرفتن و ويران نشستن خود مي‌گويد، اما اين آتش و ويراني، پايان كار نيست: 
«آتش گرفته‌ام آتش
ويران نشسته‌ام، ويران
با آسمان ببين مرگ است
آتش به جان بزن باران
اهريمنانِ جنگ‌افروز
شيطان همه، همه شيطان
ايرانيان سرافرازان
رزمندگان سلحشوران
صف در مصافِ اهريمن
دل‌هاي روشن از ايمان
سربازهاي غيرتمند
اسفندهاي آتشدان...»
او باران را به آتش‌ زدنِ آسمان فرا مي‌خواند و در اين تعبيرِ شاعرانه، نشان مي‌دهد كه حتي در اوج نااميدي، به تغيير و تحول مي‌انديشد. اهريمن در برابر ايرانيان سرافرازان صف آراسته است و اميني، ايرانيان را دل‌هاي روشن از ايمان مي‌خواند. تصوير سربازهاي غيرتمند چون اسفندهاي آتشدان، در كنار غربت و گمنامي‌شان، يادآور رنج‌هايي است كه بر اين سرزمين گذشته است. اما از دلِ همين آتش، تولدي ديگر رقم مي‌خورد: 
«در غربتند و گمنامي
آماج خشم ناانسان
از چشم زخمِ اهريمن
انسان در آتش است اين سان
خاكستري كه ققنوس است
اين آتشي است جاويدان
غم مي‌رود تو مي‌ماني
لبخند بر لب و شادان
تهران، دليرِ من، تهران
ايران، عزيزِ ما، ايران»
خاكستري كه ققنوس است، از دلِ آتش حياتِ جاويدان مي‌يابد. اين همان نگاهِ ايران‌دوستانه‌اي است كه در آن، مرگ، پايان كار نيست و از دلِ هر ويراني، تولدي ديگر رقم مي‌خورد. لبخندِ پاياني، لبخندي است كه از سرِآگاهي و اميد بر لب‌هاي مخاطب مي‌نشيند.
شعر دوم اميني، با عنوان «تدفين روياي كودك در آوار» لحني تندتر وعريان‌تر دارد و طنز در آن، به تلخ‌ترين شكل ممكن خود مي‌رسد: 
«تدفين روياي كودك در آوار
كابوس تبديل انسان به آمار
گرگان و آدم‌نمايان هماهنگ
خندان، هيولاي خونخوار اخبار
اجلاس شوراي امنيت پوچ
هيچ است و هيچ است و هيچ است و تكرار
انسان وتو شد به اجلاس شيطان
درمانده در مرز ديوان و ديوار
مرزي ندارد دروغ و وقاحت
گرگ از تريبون رسمي به انكار
اما سراسر دروغ است هر چيز
اين سو و آن سو دروغ است در كار
آزادي و عشق و انسان در آتش
صلح و رهايي در آتش گرفتار
در زادگاه رسولان، فلسطين
مظلوم ناچار تنهاي پيكار»
او از كابوس تبديل انسان به آمار مي‌گويد؛ نقدي بر جهاني كه در آن، انسان‌ها به عدد و رقم تقليل يافته‌اند. «گرگان و آدم‌نمايان هماهنگ / خندان، هيولاي خونخوار اخبار» تصويري است از رسانه‌هايي كه با لبخند، جنايت راروايت مي‌كنند.شوراي امنيت را پوچ مي‌خواند و با تكرارِ «هيچ است»، بر بي‌اثري و ناكارآمدي آن در برابر جنايت‌هاي جهاني تاكيد مي‌كند؛ نشان مي‌دهد كه دروغ و وقاحت، مرزي نمي‌شناسد: «مرزي ندارد دروغ و وقاحت / گرگ از تريبون رسمي به انكار...» اميني در اين شعر از مرزهاي ايران فراتر مي‌رود و نگاهش به فلسطين نيز مي‌رسد؛ جايي كه مظلوم ناچار تنهاي پيكار است. اين گستردگي نگاه، نشان مي‌دهد كه عشق به وطن در شعر او، هرگز به مرزهاي سياسي محدود نمي‌شود و دردِ مظلوم را در هر جاي جهان، دردِ خود مي‌داند.
اسماعيل اميني با تكيه بر پژوهش و دانش، طنز را به ابزاري براي آگاهي‌بخشي تبديل مي‌كند و با تكيه بر ايمان و عشق به وطن، از ايرانِ آرماني خود سخن مي‌گويد؛ ايرانِ سرافرازي كه از دلِ آتش، ققنوس‌وار برمي‌خيزد و در آن، غم مي‌رود و او مي‌ماند با لبخند بر لب و شادان. اين لبخند، همان لبخندي است كه اميني در تمامِ آثار خود، چه در طنز و چه درپژوهش، به دنبال آن است؛ لبخندي كه از روي ناداني زده نمي‌شود و از سرِآگاهي و اميد به فردايي بهتر بر لب‌هاي مخاطب مي‌نشيند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها