ميراث خاچاطور كساراتسي
مهدي خاكيفيروز
نميدانم چرا از ميان روزهاي تقويم، اين يكي هر سال يقهام را ميگيرد. يازدهم شهريور، روز ملي صنعت چاپ. نه تعطيل رسمي است، نه كسي برايش كيك ميآورد سر كار. يك اسم ساده است، آن هم در حاشيه تقويم. اما من هر سال همين روز، بياختيار، برميگردم به يك كلاس در دانشكده فني دانشگاه تهران، يك بعدازظهر سال ۱۳۷4 كه دقيق نميدانم پاييز بود يا اوايل زمستان و صداي پرطنين زندهياد دكتر كارو لوكس.
الان كه نگاه ميكنم، خندهام ميگيرد از اينكه ما آن موقع چقدر كم ميدانستيم با چه آدمي طرفيم. براي ما استادي بود كه كنترل درس ميداد و گاهي وسط فرمولها، يكهو ميرفت سراغ چيزهايي كه هيچ ربطي به امتحان ميانترم و پايانترم نداشت. سالها بعد فهميدم كه او «پدر علم رباتيك ايران» و بنيانگذار درس هوش مصنوعي در ايران است. دكترايش را در مهندسي كنترل از بركلي گرفته و سال ۱۳۵۵ برگشته بود ايران و به همان دانشكدهاي پيوسته بود كه درس دانشگاهياش را از آن شروع كرده بود. بعدها كارش كشيده بود به منطق فازي و شبكههاي عصبي و همه آن چيزهايي كه آن سالها اسمشان را هم درستوحسابي بلد نبوديم. ارمني بود، اهل اصفهان، متولد ۱۳۲۸. اين را هم آن روزها نميدانستيم يا شايد ميدانستيم و برايمان مهم نبود، چون هجده-نوزده ساله بوديم و دنيا برايمان فقط همان چند واحد درسي بود كه بايد پاس ميكرديم.
آن روز، يادم نيست از كجا رسيد به تاريخ. شايد يكي از بچهها چيزي پرسيده بود، شايد خودش حوصلهاش از فرمولهاي با حروف يوناني سر رفته بود. يادم است كه يك لحظه كتاب را بست، به ديوار تكيه داد و گفت بگذاريد چيزي بگويم كه شايد جاي ديگري نشنيده باشيد و بعد از چاپخانه گفت. از اصفهان. از جلفا. گفت كه در دوره شاهعباس، وقتي ارمنيان را از جلفاي قديم، همان جلفاي نخجوان، كوچاندند به اصفهان و برايشان محلهاي ساختند به همان نام، جلفاي جديد، يكي از كارهايي كه آنجا كردند، اين بود كه در كليساي وانك يك دستگاه چاپ راه انداختند. رهبرش كشيشي بود به اسم خاچاطور كساراتسي. سال ۱۰۱۷ خورشيدي، ۱۶۳۸ ميلادي، اولين كتابي كه در اين خاك چاپ شد و بيرون آمد، زبور داوود بود. به ارمني، بيش از پانصد صفحه و نكتهاش اين بود كه كاغذش را خودشان ساختند، مركبش را خودشان تركيب كردند، حتي خود دستگاه چاپ را، همانجا سرهم كردند. يعني نه اينكه يك دستگاه از اروپا آورده باشند و رويش كار كرده باشند؛ صنعت را از نو، در دل يك محله مهاجرنشين و براي چاپ كتاب مقدس از صفر ساختند. من همان لحظه فكر كردم چقدر عجيب است كه استاد ما، همين آدمي كه پاي همان تخته سياه ايستاده و دارد اين را تعريف ميكند، خودش هم از همان جلفاي اصفهان است. آن موقع نگفتم، شايد خجالت كشيدم بپرسم.
قصه او همانجا تمام شد. زنگ خورد يا شايد حواس كلاس رفت سراغ فرمول بعدي. درست يادم نيست. اما آن يك تكه، همان جلفا و همان زبور داوود، در ذهنم افتاد و رهايم نكرد. سالها بعد، هر بار كه دستم به كتاب يا مقالهاي درباره تاريخ چاپ ميرسيد، ناخودآگاه دنبال ادامه همان قصه ميگشتم.ميخواستم بدانم قبل و بعدش، در ايران و بقيه دنيا، چه شد.
ما فكر ميكنيم هميشه از همه عقبتر بودهايم، اما وقتي همسايهها را نگاه ميكني، تصوير پيچيدهتر ميشود. مثلا هند.اولين روزنامه شبهقاره، بنگال گازت، سال ۱۷۸۰ درآمد كه با فونتهاي انگليسي بود. فارسي كه زبان دربار و ديوان هند بود، ديرتر رسيد به روزنامه. يعني اوايل دهه ۱۸۲۰ ميلادي، چند روزنامه فارسيزبان در كلكته منتشر شد، از جمله يكي به دست رام موهن راي، مصلح هندي كه در شماره اولش نوشته بود چرا فارسي را انتخاب كرده است، چون هنوز زبان نفوذ بود. يك خبرنامه هم بود به اسم جام جهاننما كه كمپاني هند شرقي براي انگليسيهاي مقيم كلكته منتشرش ميكرد. هر بار اين را ميخوانم چيزي بر دلم سنگيني ميكند. زبان ما، اول به دست استعمار افتاد كه با آن حرف بزند، بعد رسيد به دست خودمان.
و عثماني هم سرگذشت مشابهي داشت. آنجا هم مقاومت زيادي جلوي چاپ بود تا اينكه يك اهل ترانسيلوانيا به اسم ابراهيم متفرقه توانست در قرن هجدهم در استانبول چاپخانه راه بيندازد. اما اولين روزنامه رسمي و تركزبانشان، تقويم وقايع، ديرتر آمد. اول نوامبر ۱۸۳۱. فاصلهاش با اولين روزنامه خودمان فقط شش سال است. و اولين روزنامه ما، البته داستان ميرزا صالح شيرازي است. جواني كه همراه چند محصل ديگر، دوره فتحعليشاه، فرستادندش انگليس براي ياد گرفتن فنون تازه. آنجا حروفچيني و ساخت مركب را ياد گرفت، برگشت، چاپخانه راه انداخت و سال ۱۲۵۳ قمري -۱۸۳۷ ميلادي- كاغذ اخبار را درآورد. اولين روزنامه ايراني. حتي، به گمان بعضي، در چاپ تصوير هم از الگوي هنديها الهام گرفته بود. انگار همان مسيري كه از كلكته رد شده بود، آخرش به تهران رسيده باشد. بعدش اميركبير بود كه وقايع اتفاقيه را راه انداخت و كمكم روزنامههايي مثل وطن -اولين روزنامه دوزبانه فارسي و فرانسه- و چند تاي ديگر آمدند كه بعضيشان، مثل اختر در استانبول يا حبلالمتين در كلكته، اصلا بيرون از ايران چاپ ميشدند، چون اينجا، جا برايشان نبود، چون شاه و دربار، تحمل روزنامه را نداشتند كه بعدها، شيخ فضلالله نوري هم حكم به حرمت روزنامه داد.
اينها را من، نه آن روز در كلاس كه بعدها، تكهتكه خودم پيدا كردم. اما هر بار كه ميخوانمشان، باز همان صدا در گوشم است: «بگذاريد يك چيزي بگويم كه شايد جاي ديگري نشنيده باشيد.» سال ۱۳۸۹ بود كه خبر رسيد كارو لوكس، در پنجاهونهسالگي، از دنيا رفته. تشييعش از همان دانشكده فني شروع شد تا در دانشگاه، بعد مراسمي در يك كليسا در خيابان سي تير و بعد او را در گورستان ارامنه تهران خاك كردند. حالا هر يازدهم شهريور، بيآنكه بخواهم، همان كلاس زنده ميشود. بوي گچ، صداي خودكار و دفتر جزوهها و آن مكثي كه استاد قبل از هر داستان ميكرد. دنياي من اين روزها بيشتر از صفحه گوشي ميگذرد تا از كاغذ و شايد همين باعث شده كمتر يادم بماند كه حروف چاپي، از جلفاي قرن هفدهم تا تهران قرن نوزدهم، از كلكته تا استانبول، چه راهي را طي كردهاند تا به دست ما برسند. هر سال همين روز، براي خاچاطور كساراتسي، براي ميرزا صالح شيرازي و براي آن استادي كه بيآنكه مجبور باشد، درسي اضافه به ما داد، در دل سپاس و درود ميفرستم.