بوي تند شيره و هل
محمد خيرآبادي
نشستهاي و در سكوت، لاي صفحات كتاب غرق شدهاي. برايت عادت شده دنيا را از لاي كلمات ببيني، چون آنجا امنتر است. در اين ترمينال قديمي با صندليهاي چرمي تركخورده، تو ترجيح ميدهي ناظر باشي؛ كسي كه از دور تماشا و تحليل ميكند و به نزديك شدن و لمس كردن چيزها علاقهاي ندارد.
ناگهان، سكوت خاكستري را خندهاي ميشكند. گروهي وارد ميشوند؛ چند نفر زن و مرد ميانسال كه انگار از دنيايي ديگر آمدهاند. چهرههايشان بوي خورشيد و باد ميدهد و با يك هماهنگي غريزي حركت ميكنند. يكي از آنها، زني با شالي به رنگ زعفراني، درست در صندلي كنار تو مينشيند.
آنها به سرعت بساطشان را پهن ميكنند. نانهاي محلي و ميوههاي رنگارنگ بيرون ميريزند و بوي تند و شيرين شيره و هل، فضاي سرد سالن را ميگيرد.
«بفرماييد... بفرماييد يك تكهبرداريد!»
زنِ شالزعفراني با لبخندي گرم، ظرف شيريني را به سمت تو ميگيرد. تو با همان دقت و ترس هميشگي، لبخند كمرمقي ميزني و ميگويي: «ممنونم، ميل ندارم.» در واقع تشنه آن شيريني هستي، تشنه آن خندههاي بيدليل، اما ديواري بلند از سنگين بودن و عميق فكر كردن دور خودت كشيدهاي.
آنها درباره دشتهاي دوردست و روستاهايي ميگويند كه در هيچ نقشهاي نيستند. تو گوش ميدهي و با تمام وجود ميخواهي بپرسي: «چطور اينقدر راحت هستيد؟» اما صداي درونيات ميگويد: «نه، تو يك ناظري. تو با آنها فرق داري.» آنها عكس ميگيرند و شوخي ميكنند. نگاههايشان پر از دعوت است؛ دعوتي براي اينكه از اين صندلي سنگي بلند شوي و به دنياي آنها بپيوندي. اما تو ترجيح ميدهي كتابت را بخواني و در تخيلت، خودت را متفاوتي ببيني كه به هر فرصتي براي لمس زندگي جواب مثبت نميدهي.
ناگهان صداي بلند بلندگو ميپيچد: «مسافران اتوبوس به مقصد رشت، لطفا هر چه سريعتر به سكوي شماره ۵ مراجعه كنند.» آنها با شور و هيجان از جا بلند ميشوند. زن شالزعفراني قبل از رفتن، نگاهي به تو مياندازد و ميگويد: «سفر بخير، اميدوارم خوش بگذره.» و ميروند. وقتي ميروند، فضا دوباره خاكستري ميشود. بوي شيره و هل حالا بوي حسرت ميدهد. نگاه ميكني به كتابت؛ جملاتش ديگر معنا ندارند. تو تمام دنياي آنها را تحليل كردي، اما هيچكدام را تجربه نكردي. آنها به مقصد خودشان ميروند و تو در همان سالن ماندهاي؛ در ايستگاه ترس از لمس ناشناختهها. تا كي دوباره فرصتي پيش بيايد كه در آن جرئت كني يك تكه شيريني از دست غريبهاي بگيري و با او بخندي.