• 1405 دوشنبه 16 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6411 -
  • 1405 دوشنبه 16 شهريور

تهران، جوانان شهرستاني را نمي‌بيند

علي خورسند جلالي

يك جوان ۲۵ ساله را تصور كنيد كه در لاهيجان، كرمان، سنندج يا زاهدان زندگي مي‌كند. دانشگاه رفته، زبان مي‌داند، كتاب خوانده، كار كرده و ايده‌اي براي آينده دارد. شايد حتي از بسياري از هم‌نسلانش در تهران توانمندتر باشد. اما يك تفاوت ساده ميان او و جواني كه در تهران زندگي مي‌كند وجود دارد؛ او در جايي ايستاده كه كمتر در ميدان ديد كشور قرار دارد. مدتي است كه وقتي درباره اين موضوع فكر مي‌كنم، يك تجربه پژوهشي خودم مدام به ذهنم برمي‌گردد. موضوع پايان‌نامه‌ام بررسي خاستگاه اجتماعي نخبگان سياسي ايران بود و براي اين كار، يكي از متغيرهايي كه بررسي كردم، محل تولد كارگزاران سياسي، به‌ ويژه سفرا، بود. 
انتظار نداشتم پراكندگي محل تولد كاملا يكدست باشد؛ اما چيزي كه در داده‌ها ديده مي‌شد، تمركز محسوس تهران بود. 
تهران با فاصله از بسياري از نقاط ديگر در صدر قرار داشت. اين فقط يك عدد در يك جدول آماري نيست. پشت چنين پراكندگي‌اي مي‌توان پرسش بزرگ‌تري را ديد: چرا وقتي به بالاترين سطوح قدرت، سياست، رسانه و بسياري از عرصه‌هاي حرفه‌اي نگاه مي‌كنيم، تهران اين‌قدر بيشتر از وزن جمعيتي خود حضور دارد؟ اينجاست كه مفهوم مركزگرايي از يك اصطلاح دانشگاهي به تجربه روزمره جوانان تبديل مي‌شود. 
وقتي از تمركز در تهران حرف مي‌زنيم، اغلب به وزارتخانه‌ها، دانشگاه‌ها، شركت‌هاي بزرگ، رسانه‌ها يا امكانات فرهنگي اشاره مي‌كنيم، اما مساله عميق‌تر از اينهاست. تهران در ايران فقط محل توزيع بخشي از فرصت‌ها نيست؛ يكي از مهم‌ترين محل‌هاي توليد ديده‌ شدن است. 
ممكن است يك جوان شهرستاني سال‌ها در شهر خودش فعاليت كند، اما براي ورود به شبكه‌اي كه او را در مقياس ملي معرفي كند، راه چنداني پيش رويش نباشد. رسانه‌اي كه درباره كار او بنويسد، ناشري كه كتابش را منتشر كند، نهادي كه او را به يك نشست دعوت كند، شركتي كه سرمايه‌گذاري كند يا شبكه‌اي از آدم‌هايي كه او را به آدم‌هاي ديگري معرفي كنند، بخش بزرگي از اينها در تهران متمركز شده‌اند. اينجاست كه يك اتفاق عجيب رخ مي‌دهد؛ جوان شهرستاني براي اينكه ديده شود، اغلب بايد ابتدا از شهر خودش خارج شود. 
تهران در بسياري از موارد استعداد يك شهرستاني را زماني جدي مي‌گيرد كه او ديگر در شهرستان نيست. اين مساله فقط درباره مهاجرت نيست. يك سازوكار اجتماعي پشت آن وجود دارد.
 مركز، آدم‌هايي را كه در مدار خودش قرار گرفته‌اند، راحت‌تر مي‌بيند. كسي كه در يك دانشگاه تهراني درس خوانده، در يك رسانه تهراني كار كرده، در نشست‌هاي تهران حضور داشته و با شبكه‌هاي حرفه‌اي پايتخت ارتباط پيدا كرده، حتي اگر متولد يك شهر كوچك باشد، به ‌تدريج وارد همان ميدان ديده ‌شدن مي‌شود.
 به بيان ديگر، تهران گاهي جوان شهرستاني را نمي‌بيند؛ او را وادار مي‌كند براي ديده‌شدن تهراني شود. شايد به همين دليل باشد كه در ايران عبارت جوان شهرستاني خودش كمي عجيب است. ما معمولا از جوان تهراني با همين عنوان ياد نمي‌كنيم. اما براي جواني كه از مشهد، رشت، تبريز، اهواز، كرمان يا بندرعباس آمده، يك صفت جغرافيايي به نام شهرستاني مي‌گذاريم؛ گويي تهران وضعيت طبيعي و بقيه كشور استثنا هستند. 
مساله حتي در زبان هم خودش را نشان مي‌دهد. وقتي يك جوان غيرتهراني موفق مي‌شود، خيلي وقت‌ها داستان موفقيت او با اين نكته آغاز مي‌شود كه از يك شهرستان شروع كرد و به تهران رسيد. انگار رسيدن به تهران بخشي از موفقيت او بوده است، نه صرفا تغيير محل زندگي‌اش. اين وضعيت براي خود تهران هم هزينه دارد. 
شهري كه بخش بزرگي از استعداد كشور را جذب مي‌كند، به مرور با فشار جمعيت، مسكن، ترافيك و زيرساخت مواجه مي‌شود. در سوي ديگر، شهرهايي كه جوانانشان را از دست مي‌دهند، بخشي از نيروي انساني و اجتماعي خود را از دست مي‌دهند. يك جوان وقتي براي پيدا كردن فرصت از شهرش خارج مي‌شود، فقط محل زندگي‌اش را تغيير نداده؛ ممكن است رابطه‌اش با همان شهر، شبكه اجتماعي‌اش و حتي انگيزه‌اش براي بازگشت نيز تغيير كند. اما شايد مهم‌تر از همه، چيزي باشد كه ديده نمي‌شود؛ استعدادهايي كه اصلا مهاجرت نمي‌كنند و به همين دليل هيچ‌وقت وارد ميدان ديد ملي نمي‌شوند. ما معمولا درباره كساني حرف مي‌زنيم كه موفق شدند از شهرستان به تهران بيايند. كمتر درباره كساني حرف مي‌زنيم كه توانايي داشتند اما فرصت ورود به اين شبكه را پيدا نكردند. درنتيجه، ممكن است تصويري كه از جوان موفق ايراني داريم، تا حدي محصول يك فيلتر جغرافيايي باشد. اين يعني مركزگرايي فقط منابع را متمركز نمي‌كند؛ مي‌تواند تصويري كه ما از استعداد و شايستگي داريم را هم تحت‌تاثير قرار دهد. براي حل اين مساله، الزاما قرار نيست تهران كوچك شود يا امكانات پايتخت را از آن بگيريم.  
مساله اين است كه چرا براي توليد اعتبار، ارتباط و فرصت، هنوز بايد تا اين اندازه به تهران نزديك بود. اگر يك پژوهشگر در گيلان، يك برنامه‌نويس در يزد، يك فيلمساز در كردستان يا يك كارآفرين در سيستان بتواند بدون ترك شهرش به شبكه‌هاي ملي وصل شود، بخشي از اين تمركز خود به ‌خود كاهش پيدا مي‌كند. شايد سياست درست، فقط انتقال اداره‌ها و سازمان‌ها از تهران به شهرهاي ديگر نباشد. بايد بخشي از شبكه ديده‌ شدن هم از مركز خارج شود. 
در كشوري كه بخش بزرگي از جمعيتش خارج از پايتخت زندگي مي‌كنند، عجيب است كه براي ديده‌شدن در مقياس ملي، هنوز فاصله جغرافيايي با تهران تا اين اندازه اهميت داشته باشد. مساله جوان شهرستاني اين نيست كه حتما مي‌خواهد جاي جوان تهراني را بگيرد. مساله اين است كه مي‌خواهد بدون ترك شهرش هم بتواند وارد رقابت شود. 
شايد سوال اصلي همين باشد: چرا يك جوان بايد اول شهرش را ترك كند تا كشورش او را ببيند؟

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها