وقت آن رسيده كه كمي هم ازسكوتها حذفشدنها و فرصتهاي رفته حرف بزنيم
روز سينما، روزي براي دوباره ديدن
رضا كياني
شايد روز سينما، پيش از آنكه روز تبريك باشد، روزِ مكث باشد؛ روزي كه سينما براي چند لحظه از پشت پرده بيرون بيايد، چراغهاي سالن را روشن كند و از خودش بپرسد: من كجاي اين سرزمين ايستادهام؟ ما عادت كردهايم در چنين روزي از افتخارات بگوييم؛ از فيلمها، جشنوارهها، نسلها و نامها.
اما شايد وقت آن رسيده باشد كه كمي هم از شكستها، سكوتها، حذفشدنها و فرصتهاي از دسترفته حرف بزنيم.
روز سينما ميتواند نقطهاي باشد براي ديدن آنچه بودهايم، فهميدن آنچه شدهايم و انديشيدن به آنچه هنوز ميتوانيم بشويم.
هويت، آن تصوير ثابتي نيست كه يكبار در آينه ديده باشيم و تمام. هويت، بيشتر شبيه خود سينماست؛ هر بار كه چراغ روشن ميشود، قاب عوض ميشود.
ما در طول تاريخ، با هر حادثه، هر سوگ، هر شادي، هر مهاجرت، هر نسل تازه و هر گفتوگوي تازه، كمي تغيير كردهايم.
گاهي چيزي از گذشته را نگه داشتهايم، گاهي چيزي را كنار گذاشتهايم و گاهي چيزي كه خيال ميكرديم از دست رفته، دوباره از دل تاريكي بيرون كشيدهايم.
پس اگر سينما ميخواهد از هويت حرف بزند، نبايد به دنبال يك ايراني ثابت بگردد؛ چنين ايرانياي شايد فقط در قابهاي قديمي وجود داشته باشد.
ايراني امروز، انساني است ميان چند زمان؛ يك پايش در حافظه است و پاي ديگرش در آينده، با گذشتهاي كه هنوز با او حرف ميزند و جهاني كه هر روز شكل تازهاي به او پيشنهاد ميكند.
شايد راز ماندگاري فرهنگ ما هم همين باشد: ما هميشه گذشته را فقط حفظ نكردهايم؛ آن را دوباره خواندهايم.
اسطورهها، قصهها، شعرها و خاطرهها هر بار در ذهن نسلي تازه، معنايي تازه پيدا كردهاند.
سينما نيز اگر بخواهد از اين فرهنگ الهام بگيرد، نبايد فقط نقش و نگار گذشته را به تصوير بكشد؛ بايد به روح آن نزديك شود؛ به آن ميل ديرينه براي جستوجوي انسان، براي سفر از ظاهر به معنا، از تاريكي به روشنايي و از من به ديگري.
در اين مسير، شايد سينما بيش از هر چيز به شناخت لايههاي پنهان انسان نياز دارد. به آن بخشهايي از وجودمان كه خودمان هم هميشه نميشناسيم؛ به سايهها، ترسها، ميلها، خاطرات و آرزوهايي كه گاهي در سكوت زندگي ميكنند و يك روز ناگهان در قاب سينما خودشان را نشان ميدهند و شايد اسطوره نيز براي ما چيزي جز همين حافظه پنهان نباشد؛ چيزي كه قرنها پيش اتفاق افتاده، اما هنوز درون ما ادامه دارد.
هنر ميتواند آن را دوباره بيدار كند، نه براي بازگشت به گذشته، بلكه براي فهميدن اكنون.
سينماي فردا - اگر بخواهد زنده بماند - بايد جرات كند انسان امروز را با تمام تناقضهايش ببيند؛ نه انساني كه دوست داريم باشد، بلكه انساني كه واقعا هست؛ با ترسهايش، با تنهايياش، با اميدهاي كوچك و بزرگش، با گذشتهاي كه رهايش نميكند و آيندهاي كه هنوز نميداند چگونه بايد به آن وارد شود. شايد روز سينما، روز جشن گرفتن همين ناتمام بودن باشد.
چون سينما، مثل هويت، هيچ وقت تمام نميشود.
هر فيلم، يك پرسش تازه است و هر نسل، يك بازنويسي تازه، و هر قاب، پيشنهادي تازه براي اينكه خودمان را جور ديگري ببينيم.
پس بياييد امسال، به جاي آنكه فقط براي سينما دست بزنيم، كمي به آن گوش بدهيم.
ببينيم چه ميگويد، چه چيزهايي را پنهان كرده، چه چيزهايي را هنوز نتوانسته بگويد و چه صداهايي منتظرند تا وارد قاب شوند.
و شايد بد نباشد در همين لحظه، يك چيز ديگر را هم به ياد بياوريم: سينما از آغاز، فرزند اين خاك نبود. هنري بود كه از جايي ديگر آمد؛ زاده جهاني ديگر، با زبان و قواعدي كه نخست براي ما غريبه بود. اما بعضي هنرها وقتي وارد سرزميني ميشوند، ديگر همان هنر روز اول نميمانند.
آرامآرام، در كوچههاي اين سرزمين راه ميروند، با حافظه مردمش آشنا ميشوند، به قصههايش گوش ميدهند، كنار شعرش مينشينند و از اسطورههايش چيزي ياد ميگيرند. سينما هم در ايران چنين سفري را طي كرد؛ از يك مهمان تازهوارد، به بخشي از رويا و دغدغه ما بدل شد؛ با فرهنگ ما درآميخت و كمكم آن ميل ديرينه به معنا، به پرسش از انسان، به رفتن از ظاهر به باطن و از تاريكي به روشنايي را در خود جاي داد. آنقدر كه امروز ديگر دشوار است سينماي ايران را فقط هنري وارداتي دانست؛ گويي آن كودك غريبه، سالهااست در اين خانه بزرگ شده و صداي خودش را پيدا كرده است. و حاصل اين همخانهشدن، كم نبوده است. فيلمهايي كه از مرزهاي اين سرزمين گذشتهاند، نام ايران را در جهان شنيدني كردهاند، در جشنوارهها ايستادهاند، ديده شدهاند، جايزه گرفتهاند و گاهي حتي تصويري تازه از ما به جهان نشان دادهاند؛ تصويري كه نه از جنس شعار، كه از جنس انسان، قصه، سكوت و نگاه بوده است. شايد همينجا، جشن از شكل ديگري از مسووليت حرف بزند.
وقتي سينما توانسته چنين جايگاهي پيدا كند، فيلمساز امروز ديگر فقط سازنده يك فيلم نيست بلكه او در برابر حافظهاي ايستاده كه قرنها پيش از او نوشته شده، در برابر فرهنگي كه شعر، اسطوره و ادبيات و تاريخ را با خود حمل ميكند و در برابر جهاني كه هنوز منتظر است ما را از زبان خودمان بشنود. اين مسووليت، الزاما به معناي ساختن فيلمهايي درباره گذشته نيست؛ شايد برعكس، يعني آنقدر امروزمان را عميق و صادقانه ببينيم كه ريشههاي آن گذشته را بتوان در آن پيدا كرد. يعني اگر روزي جهان از پشت قاب سينماي ما به ايران نگاه كرد، فقط نقش بناهاي قديمي يا لباسهاي تاريخي را نبيند؛ آدمهاي ما را ببيند، ترسها و روياهايشان را، تناقضهايشان را، و آن روحي را كه قرنها از دل اين فرهنگ گذشته و هنوز در ما زنده است.
شايد بزرگترين جشن براي سينماي ايران اين نباشد كه بگوييم، چه بودهايم؛ بلكه اين باشد كه شهامت كنيم بپرسيم: از اين پس، چه كسي ميتوانيم باشيم؟