وقتي فناوري، انديشيدن و خلاقيت ادبي را جعل ميكند
ما، ادارههاي يكنفره در عصر هوشوارهها
عليرضا پنجهيي
چهل كتابِ ناچاپيده داشته باشي، دستياري نداشته باشي، امكان و سازوكار انتشار نداشته باشي و مجبور باشي يكتنه هم نويسنده باشي، هم ويراستار، هم بايگان، هم روابط عمومي، هم پيگير چاپ و نشر و هم پاسخگوي كساني كه حتي فرصت خواندن كارت را ندارند، آنوقت شايد حق داشته باشي فكر كني حقيقت ديگر گم نشده است؛ حقيقت انگار زير انبوهي از توليدات نمايشي، مصرف فوري و زبالههاي فرهنگي پنهان شده است.
فضاي مجازي را با وعده دموكراتيزه شدن رسانه به ما فروختند. قرار بود صداهاي تازه امكان شنيده شدن پيدا كنند، دسترسي به دانش و فرهنگ آسانتر شود و ديوارهاي انحصار فرو بريزد. بخشي از اين وعده البته تحقق يافت، اما همزمان اتفاق ديگري افتاد: ديدهشدن جاي خوانده شدن را گرفت، لايك جاي نقد را، فالوئر جاي مخاطب را و شوآف جاي كار را.
مجله نحيف شد، كتابفروشي خلوت شد و كافه، در بسياري از مناسبات فرهنگي، جاي پاتوق كتاب و كتابخوان را گرفت. اعتراض به كافه نيست؛ اعتراض به جابهجايي اولويتهاست. كافه ميتواند محل گفتوگو باشد، اما وقتي گفتوگو جاي مطالعه را بگيرد، عكس كتاب جاي خواندن كتاب بنشيند و حضور در قاب، مهمتر از حضور در متن شود، ديگر با فرهنگ مواجه نيستيم؛ با نمايش فرهنگ مواجهيم.
حالا هوش مصنوعي و هوشواره نيز وارد ميدان شدهاند و جماعتي كه هنوز با خواندن، انديشيدن و نوشتنِ جدي مساله دارند، يكشبه صاحب شعر، داستان، نقد و نظريه شدهاند. دكمه را ميزنند، محصول را تحويل ميگيرند و گاه چنان با اطمينان نام خود را زير آن ميگذارند كه انگار سالها با زبان، تجربه و انديشه كلنجار رفتهاند.
اما مساله، خودِ هوش مصنوعي نيست. من كه همواره در پي تجربه امكانات تازه و نوآوري بودهام، نه دليلي براي دشمني با تكنولوژي دارم و نه آن را راهحل همهچيز ميدانم. مساله، بيفرهنگي مواجهه با تكنولوژي است. هنوز به ما ياد ندادهاند چگونه با هوشواره مانند يك دستيار هوشمند مراوده كنيم؛ ابزاري براي گسترش تواناييهاي انسان، نه جانشيني براي انديشيدن و آفرينش. ما هنوز فرق ميان استفاده از ابزار و واگذاري خود به ابزار را نميدانيم.
نتيجه روشن است: متنهايي كه زبان دارند، اما صاحب ندارند؛ خوشساختاند، اما بيزيستاند؛ شبيه خلاقيتاند، اما از ژنوم خالق تهي شدهاند. خطر بزرگ هوشواره، توليد متن نيست؛ خطر آنجاست كه انسانِ بيحوصله، آسانترين راه را انتخاب كند و بهتدريج زبان، حافظه، تجربه و امضاي فردي خود را به الگوريتم بسپارد. همانگونه كه تبِ يكسانسازي چهرهها ميتواند نشانههاي فردي، اقليمي و موروثي را به سود الگويي واحد از ميان ببرد، توليد ماشيني بيمهار نيز ميتواند زبانها و صداهاي فردي را يكدست كند. همهچيز صيقليتر ميشود، اما شبيهتر؛ درستتر ميشود، اما بيهويتتر. براي من، تناقض روزگار دقيقا همينجاست: كسي كه هميشه نوآوري را امكان دانسته، امروز حسرتِ زيرساختهايي را ميخورد كه بايد سالها پيش براي ورود جدي و خلاقانه به جهان ديجيتال فراهم ميشد. امكانات تكنولوژيك آمدهاند، اما فرهنگ استفاده، نظام حمايت و سازوكارهاي كشف و پرورش استعداد، همپاي آنها نيامدهاند؛ و شايد مساله اصلي از هوش مصنوعي هم بزرگتر باشد: ما براي انسانهاي مولد چه كردهايم؟
چند نهاد جدي براي كشف و سنجش استعداد داريم؟ چند بنگاه فرهنگي حاضر است روي يك شاعر، نويسنده، پژوهشگر يا هنرمندِ داراي كارنامه سرمايهگذاري كند؟ چند مجموعه وجود دارد كه استعداد را پيش از فرسوده شدن تشخيص دهد و بهجاي مصرفكردنِ نيروي خلاقه، شرايط توليد را براي او فراهم كند؟
امروز بسياري از ما خود يك ادارهايم؛ ادارهاي بدون بودجه، بدون كارمند، بدون دبيرخانه و بدون امكانات. خودمان توليد ميكنيم، ويرايش ميكنيم، بايگاني ميكنيم، پيگيري ميكنيم، معرفي ميكنيم و تازه بايد براي ديده شدن نيز با ارتش شوآفكاراني رقابت كنيم كه گاه از خودِ اثر، دستگاه تبليغاتيشان بزرگتر است. اين شيوه، استعداد را نميپروراند؛ آن را مستهلك ميكند.
ما به نهادهاي واقعي استعدادسنج و حامي نياز داريم؛ به مجموعههايي كه بفهمند سرمايهگذاري روي انسان مولد، سرمايهگذاري فرهنگي است، نه لطف شخصي. نويسنده و هنرمند نبايد ناگزير باشد همه عمرش را صرف كارهايي كند كه ديگران ميتوانند برايش انجام دهند، درحالي كه مهمترين سرمايهاش - زمان و توان آفرينش- در امور اجرايي و روزمره تحليل ميرود.
هوشواره، اگر درست فهميده شود، ميتواند بخشي از همين بار را از دوش انسان مولد بردارد؛ ميتواند منشي، دستيار، بايگان، جستوجوگر و همكارِ فكري باشد، اما نبايد جاي خالق بنشيند.
آينده از آنِ كساني نيست كه بيشترين متن را با ماشين توليد ميكنند؛ آينده از آنِ كساني است كه بتوانند تكنولوژي را در خدمت تجربه، حافظه، زبان، زيستبوم و ژنوم فرهنگي خود بگيرند.
مساله اين نيست كه هوش مصنوعي چه مينويسد. مساله اين است كه در پايان اين همه توليد، اين همه صدا و اين همه متن، هنوز چه كسي حرف خودش را ميزند؟