خوانشِ زن، اسطوره و ايستادگي در رمان «ساحره» اثر براندا لوزانو
مرگ به مثابه آغاز: روايتي زنانه در جهان مردسالار
دو زن مكزيكي كه هويتهاي دور از هم دارند، با مقاومت در برابر سكوت تحميلي خشونتهاي تاريخي و فراموشي فرهنگي به نقاط مشتركي ميرسند كه شخصيتهايشان را به هم پيوند ميدهد
هما شهرامبخت
رمان «ساحره» در دو چشمانداز متفاوت روايتگر داستاني است از مكزيك و دو زن را به تصوير ميكشد؛ يكي شهري و مدرن، ديگري روستايي و ريشهدار در سنت. اين دو زن سرنوشتشان به واسطه قتلي هولناك درهم تنيده ميشود. اين رمان با مرگ پالوما آغاز ميشود؛ زني كه در روستايي دورافتاده قرباني خشونت جنسيتي شده است و روزنامهنگاري به نام زوئي را بر آن ميدارد تا گزارشي درباره آن بنويسد. زوئي به بهانه تحقيق درباره قتل پالوما، ميخواهد با فليسيانا ديدار كند. فليسيانا زني از خويشاوندان پالوماست كه رابطهاي نزديك با او داشته و شخصيتش براي زوئي جذابيتي خاص دارد. او يكي از راويان اصلي رمان و درمانگري سنتي است كه در روستايي كوچك زندگي ميكند و روايت «ساحره» با صداي او آغاز ميشود؛ صدايي كه آيينهاي بومي، گياهان شفابخش و زمزمههاي كهن را به متن ميآورد و فراموشي و خشونت را به مقاومت بدل ميكند.
رمان «ساحره» اثر براندا لوزانو از همان نخستين سطرها خواننده را در مِهي از راز و افسون فرو ميبرد. مرگ پالومـا كه در ظاهر پايان يك زندگي است، در حقيقت آغاز اسطورهاي تازه است؛ مرگي كه به جاي خاموشي، شعلهاي ديگر ميافروزد. اين قتل، پژواكي از زخمهاي اجتماعي مكزيك را به سطح ميآورد. پالومـا زني است كه مرزهاي جنسيت و قيدهاي اجتماعي را درهم شكسته و هويتي چندلايه و سيال بر خود گرفته است؛ ميان زن و مرد، ميان جسم و روح، ميان زمين و آسمان. او همچون درمانگران بومي مكزيك، موجوديتي ميآفريند كه در مرزهاي ناپايدار هستي معلق است؛ واسطهاي ميان گذشته و اكنون، ميان جهان مادي و قلمرو رازآلود روحاني. مرگ او نه فرجام روايت، بلكه آغازي است براي كاوشي ژرف در باب جنسيت، قدرت، حافظه و مقاومت؛ سفري كه خواننده را به قلب تاريك و روشن اسطوره ميكشاند.
در مركز داستان، دو زن ايستادهاند: فليسيانا و زوئي. فليسيانا وارث هنر شفادهي پالومـاست؛ زني كه با گياهان، قارچها و دعاهاي بومي پيوند دارد و ميكوشد تجربهاي را بازگرداند كه جهان مدرن به نابودي كشانده است. او جسم و روح را با لمس، صدا و حركت التيام ميبخشد. زوئي، روزنامهنگاري شهري است. روايتها را ضبط ميكند و در عين حال خود گرفتار زخمها و شكنندگيهاي دنياي مردسالار است؛ جهاني كه نه زبان بومي را ميشنود، نه زن را ميبيند و نه شفادهي را ميپذيرد. اين دو شخصيت، در هم تنيده، نمادي ميشوند از مقاومت زنان در برابر سكوت تحميلي، خشونتهاي تاريخي و فراموشي فرهنگي.
شمنيسم در اين رمان نيرويي مدرن براي نقد است و صرفا بازگشت به سنتهاي كهن نيست. مراسمها، استفاده از گياهان و قارچها، نيايشها و زمزمهها، همه نمادهايي هستند كه نشان ميدهند چگونه زنان بومي قادرند از دل سنت خويش جايگاه از دسترفتهشان را بازپس گيرند و بر محدوديتهاي تحميل شده چيره شوند. اين تجربه يادآور شمنيسم در فرهنگهاي بومي امريكاست، جايي كه شمنها واسطهاي ميان انسان و جهان روحانياند. اما لوزانو اين تجربه را مدرن ميكند و نشان ميدهد كه در جهان امروز، شفادهي و اسطوره ميتوانند به مقاومت و اعتراض بدل شوند. شمنيسم و ارتباط با طبيعت در رمان در هياتي فلسفي جهان مدرن را زير سوال ميبرد. فليسيانا و زوئي، مانند شمنها، از ارتباط با زمين، گياهان و جهان روحاني قدرت ميگيرند. اين قدرت، قدرتي صرفا روحاني نيست، بلكه نقدي مستقيم به جهان مدرن و مردسالار است؛ نقدي كه نشان ميدهد انسان مدرن، با فاصله گرفتن از طبيعت و تجربه جمعي، توان درك شفادهي و اسطوره را از دست داده است. مراسم، گياهان و قارچها نماد مقاومتند؛ مقاومت در برابر فراموشي، خشونت و نابودي فرهنگي.
روايت در «ساحره» ساختاري موازي و درهمتنيده دارد. زمان و مكان خطي نيستند؛ خاطره، خيال، روزمرگي و مراسم شفادهي در هم ميآميزند. اين ساختار به قصد بازنمايي تجربه زنانه و بومي طراحي شده است؛ تجربهاي كه در آن زبان، حافظه، جسم و روح به چالش كشيده ميشود. خواننده با سكوت، لكنت، ترديد و ترس شخصيتها مواجه ميشود؛ سكوتي كه خود تبديل به موتيفي قوي ميشود و نشان ميدهد كه جهان مدرن ظرفيت شنيدن، ديدن و پذيرش زن، شفادهي و زبان بومي را از دست داده است. زبان رمان تكهتكه، دقيق و پرقدرت است. جملات كوتاه و بريده، گاه بدون فعل، گاه با تكرارهاي موزون، اضطراب و هراس شخصيتها را منتقل ميكنند. اين زبان، خود شكلي از مقاومت است؛ زباني كه صدا و وجود زنان را در شرايط بيرحم عيان ميسازد. زبان رمان در انتقال اين فشارها نقشي حياتي دارد. سكوتها، فاصلهها و توقفهاي روايت نه ضعف، بلكه قدرت داستانند؛ شكافهايي كه به خواننده امكان ميدهد حضور و فقدان، اضطراب و مقاومت را تجربه كند. زن در اين فضا قرباني نيست و فعال و مقاوم است؛ زني كه با هر كلمه، هر لمس و هر عمل شفادهي، جهان را به ياد ميآورد و بازآفريني ميكند. شيوه روايت، با حضور موازي زمانها و فضاها، نشان ميدهد كه تجربه زنانه و بومي هيچگاه خطي يا ساده نيست. فليسيانا و زوئي در ميان خاطرهها، مراسم شفادهي، زندگي شهري و مواجهه با خشونت و فقدان حركت ميكنند و خواننده را در اين جريان پيچيده فرو ميبرند. اين جريان موازي، خود نقدي است بر روايتهاي مدرن كه غالبا زن و تجربه او را خطي و قابل كنترل ميكنند. لوزانو با اين تكنيك نشان ميدهد كه تجربه زنانه، تجربه بومي و تجربه شمنيستي ساختاري پيچيده، چندلايه و همزمان شكننده و مقاوم دارد.
در سطح جنسيتي، رمان لوزانو نقدي تند بر جهان مردسالار است. زن در اين جهان، چه درمانگر باشد، چه شمن يا راوي، همواره در معرض فراموشي، سانسور و خشونت قرار دارد. قتل پالومـا نماد خشونتي است كه جهان مدرن بر زن اعمال ميكند. اما حتي اين قتل هم توان خاموش كردن كامل صداي زنان را ندارد؛ صداي فليسيانا كه يادآور مراسم و شمنيسم است و صداي نوشتههاي زوئي. در اين داستان، زن موجودي آسيبپذير نيست؛ او حافظه، زبان و مقاومت است. فقدان پالومـا و پژواك آن در جان فليسيانا و زوئي، با تلخي و عمقي سهمناك نشان ميدهد كه فقدان يك زن نيرومند، تنها خاموشي يك فرد نيست، بلكه فروپاشي كانوني فرهنگي و معنوي است؛ كانوني كه به گرد خويش جهاني از معنا و مقاومت برپا كرده بود. پالومـا موجودي است كه همزمان تاريخ شفادهي بومي، اسطوره و قدرت زنانه را نمايندگي ميكند. حضور او در جهان معاصر تهديدي براي نظم مردسالار است؛ نظمي كه تابِ موجوديتهاي فراتر از مرزهاي جنسيتي را ندارد.
فليسيانا وارث پالومـاست و ناخودآگاه با بحران حافظه، هويت و مرزهاي رواني مواجه ميشود. او با فقدان فيزيكي پالومـا و قدرت نمادين زنانه روبهرو است؛ روانش در پيچوخم خاطرهها و واقعيتهاي روزمره در نوسان است. اين تركيب تصويري دقيق از فشار رواني زنان در برابر بار مسووليتهاي فرهنگي، خانوادگي و اجتماعي ارايه ميدهد. فليسيانا با تجربهاي شكننده مواجه است: تجربهاي كه نه فقط فقدان يك مرجع، بلكه فقدان معنا در جهان مدرن را نشان ميدهد. او با هر اقدام شفادهي، با هر لمس گياه و قارچ، با هر زمزمه دعا، با نقص جهاني مواجه ميشود كه ظرفيت شنيدن و درك هويتهاي غيرمتعارف را از دست داده است. زوئي نيز با روايتگري و ثبت خاطرات، به شكل ديگري با فقدان مواجه ميشود: او بايد نقش شاهد، راوي و حافظه زنده را ايفا كند، در حالي كه خودش گرفتار خشونت و تبعيض است.
نمادها در داستان نقشي مهم دارند. گياهان و قارچها ابزار شفادهي و شمنيسماند، اما همزمان نماد زبان، هويت و مقاومت زنان و بوميان. فقدان پالومـا نماد فراموشي تاريخي و فرهنگي است، در حالي كه حضور فليسيانا و زوئي نمايانگر تلاش براي بازسازي آن ميراث نيز محسوب ميشود. آب، باران و رودخانه نيز عناصر نماديناند؛ آب هم پاك ميكند، هم محو ميكند؛ هم حافظه را زنده نگه ميدارد و هم فراموشي را ايجاد ميكند. نور و سايه، بدن و طبيعت، صدا و سكوت، همه در خدمت بازنمايي تجربه زنانه و بومياند.
پايان رمان، با عدم بازگشت پالومـا و تجربه فليسيانا و زوئي، نقدي است بر فقدان قدرت و حافظه در جهان مدرن. پايان «ساحره» با غيبت پالومـا، تصويري از جهان مدرن را پيش چشم آدمي به تصوير ميكشد كه از عهده حفظ اسطوره، شمنيسم و تجربه برنميآيد. اين غيبت، نه فقط فقدان يك شخصيت، بلكه فقدان حافظهاي جمعي است؛ فقداني كه نشان ميدهد چگونه نظم مردسالار و عقلانيت سرد مدرن توان شنيدن و پذيرش زن را ندارد. لوزانو با اين پايان، جهان امروز را محك ميزند: جهاني بيحس، فراموشكار و خشني كه در آن تجربه زنانه رو به محو شدن است.
در لايههاي عميقتر رمان، رابطه زن با بدن، حافظه و فضا به نقد جامعه و تاريخ پيوند ميخورد. زن در اين اثر نه صرفا موجودي رواني يا عاطفي، بلكه حامل تجربههاي جمعي و تاريخي است؛ تجلي تاريخ، سنت و شفادهي بومي. فليسيانا با لمس گياهان، با خواندن دعا با تاريخ و بدن خود پيوند ميخورد و از اين طريق قدرتي جمعي و نمادين به نمايش ميگذارد؛ قدرتي كه جهان مدرن قادر به درك و حفظ آن نيست. بدن زن در «ساحره» نه تنها مكان تجربه شخصي كه ميدان تجربه جمعي و تاريخي است؛ بدني كه حامل اسطوره، شفادهي و مقاومت است.
رمان نشان ميدهد كه چگونه زنان با خاطره و تاريخ درگير ميشوند. از طرفي خاطرات شفادهي، آيينها و تجربيات پالومـا، بار رواني و فرهنگي زن را شكل ميدهند. حافظه زن كه در برابر فراموشي تاريخي مقاومت ميكند، تبديل به نيرويي ميشود كه زمان و مكان را زير سوال ميبرد. زنان رمان با اين حافظه فعال، به مبارزه با جهان برميخيزند و نشان ميدهند كه بدون حضور آنان، تاريخ و فرهنگ به فراموشي سپرده ميشود.
روايت همچنين رابطه پيچيده ميان زن و قدرت اجتماعي را بررسي ميكند. فليسيانا و زوئي در مواجهه با مردان و جامعهاي كه قادر به درك آنان نيست، منفعل عمل نميكنند. آنان با اعمال، زبان و حضور خود مقاومت ميكنند و نشان ميدهند كه قدرت زنانه همزمان شكننده و پايدار است. اين همزماني شكنندگي و مقاومت، يكي از ويژگيهاي اصلي داستان است و آن را از روايتهاي معمول درباره زنان متمايز ميكند.
نمادهاي ديگري نيز در رمان قابل توجهند: نور و سايه، بدن و طبيعت، صدا و سكوت، آب و زمين. آب، به شكل باران يا رودخانه، هم پاككننده و هم حافظهدار است. نور و سايه حضور و فقدان را بازتاب ميدهند. بدن زن و طبيعت، هر دو ميتوانند هم شفادهنده و هم آسيبپذير باشند. اين نمادها، همراه با ساختار غيرخطي و زبان بريده، تجربهاي چندلايه و روانشناختي ارايه ميدهند كه خواننده را به درك عميقتر جهان زنانه و بومي رهنمون ميكند. «ساحره» فراتر از داستاني درباره مرگ و شفادهي، مطالعهاي ژرف درباره رابطه انسان مدرن با اسطوره، جنسيت و قدرت زنانه است. شخصيتهاي زن، بهويژه فليسيانا، نمونهاي از مقاومت در برابر فراموشي تاريخي و فرهنگياند. آنان نه صرفا شخصيت، بلكه نيرويي فعال و حافظهدار هستند كه جهان را شكل ميدهند. زبان بريده و ساختار موازي روايت، نمادها و شمنيسم، همه در خدمت يك هدفند: نشان دادن مقاومت زنان و تجربه بومي در جهان مدرن و مردسالار.
اين رمان آيينهاي است كه نشان ميدهد چگونه جهان امروز، با بيتوجهي به جنسيت، فرهنگ و حافظه، توان حفظ و درك زنان و تجربه آنان را از دست داده است. لوزانو با نثري ساده اما شاعرانه، با ريتمهاي گفتاري و تكرارهاي موسيقايي، روايت را به تجربهاي شفاهي بدل ميكند؛ تجربهاي كه خواننده را نه تنها به تماشاي داستان، بلكه به مشاركت در مقاومت و حافظه زنان فرا ميخواند.