جان، اسنوتراپي لازم ندارد
نازنين متيننيا
شما را نميدانم ولي من اصولا از اين آدمهاي الكي اميدوارم. از اينهايي كه ته هر ماجرا و غصهاي، انگار چون قلبم تاب نميآورد، يك «ايشالا درست ميشه» ميگم و همهچيز را ميسپرم دست زمان تا درست شود. حالا درست هم نشد، خب بالاخره زمان ميگذرد و آدميزاد هم كه عادت اگر نبود از دست ميرفت، طبق عادت، عادت ميكند و تمام. سختي كمتر ميشود و فكر ميكنم خب تمام شد ديگر. گذشت. خوب شد. درست شد. در واقع دارم خودم را گول ميزنم، ولي چون از اين گول زدن نتيجه حدودي ميگيرم و ادامه ميدهم، روش بدي هم نيست. حالا روانشناسي اين را بخواند ممكن است پوزخند بزند كه اي بابا، اين هم كه دارد فلان ميكند و بهمان و اصلا هم سالم نيست و بايد بيايد تراپي و اينها. ولي اينچيزها هم ديگر از نظر من جواب نميدهد. تراپي در روزگار فعلي، خيلي لاكچري لايف است. مثل شكستن ماتريكس. بايد براي جهاني ديگر باشي كه بروي روي يك صندلي بنشيني و از رنجهاي آدميزاد بگويي و ناله كني. اين رنجهايي كه من ميبينم، ديگر آدميزادي هم نيستند. مثال بخواهم بياورم، اينجوري است؛ فكر كنيد جان اسنو، دم ديواره يخي، درست قبل از مبارزه با وايت واكرها، برود تراپي. از رنجهاي تمام زندگياش بگويد و دغدغه تابآوري. خندهدار است ديگر. حالا من، انگار مدتهاست كه ايستاده روي لبه ديوار يخي و اميدوارم، فقط اميدوارم كه بگذرد و به سرما و ترس غلبه كنم و حالا لازم شد به جنگ وايت واكرهاي زندگيام بروم. اينجوري است ديگر...
حالا زندگي من را رها كنيد، قصدم از اين همه ريسمان بافتن، چيز ديگري است. چيزي ملموس به زندگي. به لحظههايي كه همه ما توي روزمره در اين شرايط داريم و چارهاي هم نداريم ديگر انگار. اينها را تعريف كردم تا بگويم در تمام اين روزهاي اخير، آدم خسته و كلافه، به تعداد موهاي سرم ديدهام. شبيه آن توييت كه ميگويد: «پخ كني، يه ايران گريه ميكند»، پخ كني، بالاخره چهار نفر دوروبرت اشك ميريزند و چيزهايي تعريف ميكنند از زندگيشان كه قلبت را سوراخ ميكند. ميخواهم بگويم، توي اين روزگار، كمتر آدمها را «پخ» كنيم و برعكس اگر ديديم قرار است «پخ» شويم، كمي فقط كمي يواشتر، آرامتر باشيم. فعلا كار خاصي از دست هيچ كدام از ما برنميآيد، اين را ديگر همه ميدانيم و ميدانيد كه منظورم چيست، پس كمي به ادامه بپردازيم و گذر از رنج زمانه. به گذر زمان، به عادت كردن، به تابآوري فكر كنيم. چارهاي كه نيست، ولي مثلا ميشود حواسمان به «پخ» كردن بقيه باشد. نرمتر، آرامتر، ديالوگ كنيم، درك كنيم و آدمها را ببينيم. همه ما خيلي بيشتر از قبل توي خودمان پيچيديم و زندگي را كف دستمان شبيه كاسه چه كنم گرفتيم و راه به جايي نداريم. شبيه به ما زياد است و چيزي جز خودمان هم براي خودمان نمانده. جايي هم نداريم برويم. كاري هم نميشود كرد جز همين رواداري. هر اتفاقي هم كه بيفتد، آن خشمهاي ناگهاني در لحظه، آن عصبيتهاي يهويي دردي به حال ما دوا نميكند. كمي فقط كمي، نقطه ايستايي يكديگر شويم و بهجاي به هم زدن تعادل آن ظرف آب لبریز شده، به رد شدن آرام و آهسته از كنار هم فكر كنيم.