هربرت جرج ولز، بدبينيهاي پدرانه
مرتضي ميرحسيني
از علم هم نوشت. در فهرست چند دهتايي آثارش، چندتايي رمان علمي-تخيلي ديده ميشود كه «مرد نامریي» (1897) و «ماشين زمان» (1895) مهمترينشان هستند. گويا همين عبارت «ماشين زمان» را هم نخستينبار خود او به كار برد. حتي نامش را كنار ژولورن فرانسوي ميآورند و ميگويند اين دو، پدران داستانهاي علمي-تخيلياند كه البته حرف درستي است و سروكله علم، به آن معني كه امروز ميشناسيم نخستينبار در داستانهاي ورن و ولز پيدا شد. اين دو در داستانهايشان از جهاني نوشتند كه با اكتشافات علمي بزرگ و بزرگتر ميشود و هر نسل، خواهناخواه با چيزهايي روبهرو ميشود كه برايش آمادگي ندارد. اينكه اختراعاتي كه به كار ميگيريم زندگي ما را زيرورو ميكنند و دنياي پيچيدهاي كه پيشرفتهاي علمي شكل ميدهد ديگر مثل دنياي ساده گذشته نخواهد بود. اما ولز تفاوتي بزرگ با ژول ورن داشت. به علم بدبين بود. شايد نه به خود علم، به آنچه انسان با علم ميكند و آنچه از پيشرفت دانش ميطلبد و نيز به فرجامي كه پيشبيني ميكرد در انتهاي مسير برايمان رقم خواهد خورد. باورش اين بود كه علم روزي- روزي كه شايد دير شود، اما حتما ميآيد- بسياري از مشكلات را چاره ميكند، تضادها را از بين ميبرد و صلح و آرامشي فراگير را براي همه انسانها شكل ميدهد. دقيقا به همين آينده، به اين آرمانشهر بدبين بود. مطمئن بود جامعه بدون مشكل و بدون تضاد، جامعهاي كه سالهاي طولاني در صلح و آرامش فرو رفته و به رفاه دايمي عادت كرده است، عميقا به سستي و رخوت گرفتار ميشود و در مسير زوال تدريجي و تباهي قطعي ميافتد. در «ماشين زمان» از زبان مسافر زمان گفت: «ترديدي نيست كه در آن دنياي كامل، هيچ مساله يا دشواري حلنشدني اجتماعي وجود نداشته است و در پي آن آرامشي بزرگ آمده است... موجودي كه با محيط خودش كاملا سازگار و دمساز ميشود، يك مكانيزم كامل به شمار ميآيد. طبيعت هيچگاه به هوش، درايت يا آگاهي متوسل نميشود، مگر اينكه عادات و غرايز بيهوده و بيفايده باشند. در جايي كه دگرگوني و حتي نياز به دگرگوني و تغيير وجود ندارد، عقل و شعور و آگاهي نيز وجود نخواهد داشت. فقط آن شمار از موجودات به دانايي و آگاهي متوسل ميشوند كه ناگزير هستند با انواع بيشمار نيازمنديها و خطرات روبهرو شوند.» هربرت جرج ولز بيستويكم سپتامبر 1866 جايي در حاشيه لندن متولد شد. فقير نبودند، اما، دستكم تا جواني، زندگي آساني را هم تجربه نكرد. فرزند چهارم خانواده بود. پدرش مغازه كوچكي را اداره ميكرد و مادرش گاهي براي خدماتي مثل نظافت به خانه اشراف ميرفت. اوايل نوجواني آسيب بدي ديد. پايش شكست و از زندگي عادي افتاد. مدتي خانهنشين شد. سرگرمي ديگري جز كتاب خواندن نداشت. از همنشيني با كتابها به نويسندگي دل بست. تصميمش را گرفت. نوشتن را از همان سالها شروع كرد و تا پيش از انزواي خودخواسته در دوره پاياني زندگي هشتاد سالهاش - كه گويا متاثر از جنگ دوم جهاني بود- يكسره در چند زمينه مختلف، از اخلاق تا تاريخ نوشت. تابستان 1946 در لندن درگذشت. نويسندگي برايش شهرت و اعتبار داشت، هرچند بيشتر نوشتههايش را همان سالها كنار گذاشتند. اما رمانهايش از آزمون زمان جان به در بردند و بعد از او هم خوانندگان پرشماري در گوشهوكنار دنيا، از جمله همين ايران خود ما پيدا كردند. انصافا بهترين رمانهاي او «مرد نامریي» (1897)، «ماشين زمان» (1895)، «جنگ دنياها» (1898) و «جزيره دكتر مورو» (1896) و «نخستين انسانها روي ماه» (1901) رمانهايي خواندنياند و آنهايي را كه موضوعاتي مثل سفر به فضا و حمله مريخيها به زمين و سفر در زمان و امكان خلق گونههاي مختلط انسان و حيوان را جدي ميگيرند، جذب ميكنند.