در جستوجوي اميد از دست رفته
حسن لطفي
درست همان روزي كه دوستي را ميبينم كه چند سال قبل (زير بيست سال) شهردار شهر بزرگي بود، رفيق پزشك و شاعري برايم پيامي ميفرستد كه بيشباهت به حرفهاي من و آقاي شهردار سابق نيست. خانم دكتر كه همراه و به خواست فرزندانش به ديدن تئاتري با ساختاري متفاوت و داستاني تلخ رفته در عين بيان نكات ارزشمند تكنيكي آن نمايش برايم نوشته است: يك نقد اساسي به سوژهاي دارم كه در اين سالها مرگ و مرثيه و تباهي و سياهي را تكرار ميكند. با احترام به قلمي كه ميخواهد خاطرهاي هر چند غمگين و تاريخي تلخ را بر صحنه ببرد تا درس و عبرتي براي آينده باشد، اميدوارم در نظامهاي فرهنگي آينده به تقديس زندگاني و شادماني بپردازيم و جان دادن براي وطن را با زيستن براي وطن جايگزين كنيم و به سمت آسايش دو گيتي برويم كه با دوستان مروت و با دشمنان مداراست و... تهاش هم اضافه كرده دلم زندگي ميخواهد و... . پيام اين خانم دكتر كه شاعر هم هست و گفتههاي آن شهردار سابق كه مهندس هم هست يكبار ديگر دچار آشوب ذهنيم ميكند. هر دو نفرشان پي دنياي شادتر هستند. شهردار سابق كه تازه از سفرش به بلاد فرنگ برگشته پي زدودن خاكستر از گنجينههاي ارزشمندي است كه در ايران هست و در هيچ كشور ديگري نيست. اميدوار به تغييراتي است كه آسايش و آرامش بيشتري براي مردم به ارمغان ميآورد. پي تغييرات همراه با خشونت نيست. دلش با تغيير نگرش كساني است كه قدرت دارند و ميتوانند كاري كارستان كنند. خانم دكتر هم طبع شاعرانهاش او را به روياي از دنياي بدون خشونت و جنگ و... رسانده و پي مدينه فاضلهاي است كه در آن از توپ و تانك خبري نيست و دنيايش جاي خوبي براي شاد زيستن است. البته تا آن زمان هر دو نفرشان در آثار هنري، حرفهاي انديشمندان و روشنفكران و... دنبال لحظات اميدبخش ميگردند. با آنكه كنار اميد مورد نظر هر دو ميايستم ولي نيك ميدانم كه درد و نامرادي هم كم نيست. آنقدر هم هست كه بخشي از جوانان و هنرمندان را به موقعيتي رسانده است كه چشم بر اميد ببندند و... اما نه شايد آنها هم همچون فروغ فرخزاد به وقت ساخت خانه سياه است، ميترسند اگر چشم بر سياهيها و زشتيها ببندند، سياهي و زشتي بيشتر شود. شايد آنها هنوز اميدوارند و... خدا كند اينطور باشد و هيچ كس در ايران چشم از كورسوي اميد برندارد.