نميدانمهاي روزمره
الهه فلاطونی
دخترم با كساني كه اولينبار است ميبيندشان يا كم ميبيند طول ميكشد تا اخت شود. مثلا ۲۴ ساعت زمان ميخواهد! يكي از دوستانم كه هرازگاهي چند ساعتي ميآيد خانه پيشم هم از اين قاعده مستثني نيست. در مورد او من حس ميكنم ازش ميترسد. او از خنده بلند و صداهاي زياد فراري است. اين دوست من هم در دانشكده به خندههايش معروف بود. البته اين بنده خدا جديدا تمام تلاشش اين است كه كل چند ساعتي كه پيش ماست، نخندد و آرام صحبت كند ولي انگار همان بارهاي اول كار خودش را كرده! تمام مدتي كه خانه ماست، دخترم محكم من را ميچسبد. ميدانم ميگذرد و سنش كه بيشتر شود برطرف ميشود ولي راستش يك موقعهايي كلافه ميشوم. گاهي عذاب وجدان ميگيرم. ميگويم نكند كار اشتباهي ميكنم كه دعوتش ميكنم؟ اما اين را هم ميدانم كه نبايد به خاطر ناخوشاينديهاي اينچنيني دوستم را حذف كنم. امروز با دخترم دوتايي رفتيم اطراف خانه پيادهروي كنيم. دوستم هم تماس گرفت و گفت ميآيد كه چيزي كه دستم جا مانده را دم خانه ازم بگيرد. من گفتم ما تو ميدان دم خانه هستيم و بيا همين جا. از ماشين پياده و تا نزديك شد و آمد سمت ما دخترم سرش را طوري چسباند به سر من كه او در زاويه ديدش نباشد. دوستم براي پيادهروي با ما همراه شد. دخترم از بغلم پايين نيامد و به خاطر تماس سربهسرمان خيس عرق شده بودم. بهخاطر دستدرد و كلافگي عرق و اعصابخردي اصل موضوع، طاقتم تمام شد و از او خواستم كمي هم خودش راه برود. من و او جلو ميرفتيم و دوستم پشت سر ميآمد. دخترم با احتياط راه ميرفت و هرازگاهي زيرچشمي پشت سرش را نگاه ميكرد. ملغمه عذاب وجدان و سوال چرا بايد اينجوري باشد؟ و دو راهي «بهتر است از دوستم بخواهم همين جا از هم خداحافظي كنيم» يا «دست به موقعيت نزنم» داشت خفهام ميكرد. احساس ميكردم سوال هميشگي زندگي خودم از خودم را اين دفعه دخترم از من دارد. چرا بايد به خاطر درست بودن چيزي خودم را به زحمت و سختي و تنگنا بيندازم؟ تا اين سن در هر موقعيتي براي خودم يك جواب يا توجيهي پيدا كردهام، اما دخترم چه گناهي كرده؟ شايد او نخواهد چنين روشي داشته باشد؟ شايد او ترجيح بدهد ترسهايش را چال كند و كاري با آنها نداشته باشد. شايد تمام آن دلايلي كه براي من ارزش است يا از جايي به عنوان ارزش خورانده شده براي او ارزش نباشد. در طول راه رفتن هيچ چيز نميگفت. حتي سرش را بلند نميكرد كه من را نگاه كند. يك لحظه ايستادم و زانو زدم كه به صورتش نگاه كنم و ببينم در چه وضعيتي است. ديدم تقريبا خواب است! پلكهايش سنگين شده بود و به زور چشمانش را باز ميكرد. بغلش كردم و در بغلم خوابيد. چشمم به دستش افتاد، ديدم انگار دارد ميلرزد. آنقدر درگير افكار قبلي بودم كه يك لحظه فكر كردم نكند از ترس دارد ميلرزد؟ نكند تمام مدت كه داشت كنار من راه ميرفت از ترس داشت ميلرزيد و من حواسم نبود؟ از حركت ايستادم و ديدم همهچيز آرام است. متوجه شدم به خاطر حركت من است كه دستش تكان ميخورد و لرزشي در كار نبوده. برگشتيم خانه و او را گذاشتم سر جايش بخوابد. با دوستم نشستيم به چاي خوردن و صحبت كردن. بعد از حدود يك ساعت دوستم گفت من بروم خانه. گفتم ناهار بمان. تشكر كرد و گفت بايد بروم. ميخواستم طبق عادت بيشتر اصرار كنم و بگويم حالا بمان ناهار بخوريم بعد برو. يك لحظه بيدار شدن دختر و مواجهه با او را تصور كردم. ديگر اصرار نكردم. با خودم گفتم براي امروز بس است.