انسان در جزييات است
محمد خيرآبادي
تلاش ميكني زنجيرهاي از اتفاقات كوچك و ظاهرا بياهميت را عقب ببري؛ انگار ميخواهي مسير گذشته را دوباره طي كني و نقطهاي را پيدا كني كه در آن بشود فرمان را چرخاند و از كوچه ديگري رفت و سرنوشت را تغيير داد. اما هر چه بيشتر به عقب ميروي، اين حقيقت پررنگتر و شفافتر ميشود كه زندگي مجموعهاي از انتخابهاي آگاهانه نيست و سرنوشت، درست از لاي هزار اتفاق كوچك و تصادفي عبور ميكند. بعضي كتابها درباره مرگند، بعضي درباره زندگي و «شتابان زيستن» بريژيت ژيرو درباره هر دو. كتاب از يك اتفاق واقعي و تكاندهنده آغاز ميشود؛ مرگ ناگهاني كلود، همسر ژيرو، در يك تصادف با موتورسيكلت. اما ژيرو به جاي اينكه صرفا سوگنامهاي براي همسرش بنويسد، سراغ سوالهايي ميرود كه معمولا بعد از فاجعه ذهن آدم را رها نميكنند: اگر فلان كار را نميكرديم چه ميشد؟ اگر آن روز مسير ديگري انتخاب ميشد؟ اگر آن موتورسيكلت اصلا وارد زندگي كلود نميشد؟ ژيرو به دنبال اين نيست كه بفهمد چرا كلود مرد؟ او كارآگاه يا پزشك قانوني نيست. دنبال اين است كه بفهمد وقتي ما در حال دويدن از بين لحظهها هستيم، چطور يك تماس تلفني يا يك خريد يا يك تصميم كوچك يا يك مسير متفاوت يا يك شيء يا يك تاخير چند دقيقهاي همه بيمعناست و درست وقتي اتفاق فاجعهباري رخ ميدهد، يكباره ذهن به عقب برميگردد و به تكتك آنها معنا ميدهد. او انگار اين باور را كه بررسي دقيقتر گذشته ميتواند راز وضعيت بد موجود يا فاجعه را برملا كند، دست مياندازد. ما عاشق اين هستيم كه براي اتفاقات، علت پيدا كنيم. دوست داريم فكر كنيم زندگي يك مسير مشخص دارد و هر اتفاق، نتيجه تصميمي مشخص است. شايد چون پذيرفتن تصادفي بودن دنيا برايمان خيلي سخت است. اصلا چرا هر كس براي خودش در زندگي يك نقطه مشخص دارد كه معتقد است اگر شكل آن نقطه يا جاي آن نقطه تغيير ميكرد همه چيز از امروز بهتر بود؟ چطور ما اين گذشته ساده و خطي را باور كرديم؟ در حالي كه و در جهاني كه اتفاقها روي هم ميلغزند، آدمها به صحنه وارد و از آن خارج ميشوند، انتخابهاي كوچك پيامدهاي بزرگي پيدا ميكنند و در نهايت، چيزي رخ ميدهد كه هيچ كس تصورش را نميكرد. ژيرو در سوگ خودش غرق نميشود. او حتي اجازه نميدهد كلود صرفا به مردي تبديل شود كه مُرده است. با برگشتن به گذشته، دوباره او را در زندگي روزمره پيدا ميكند؛ در عادتها، علاقهها، روابط، تصميمها و جزيياتي كه شايد در زمان زندگياش چندان مهم به نظر نميرسيدند. ما به اينها ميگوييم اتفاقات پيشپاافتاده. اما زندگي واقعي يك انسان را بيشتر همين اتفاقات پيشپاافتاده شكل ميدهند كه هنگام وقوع، حتي ارزش به خاطر سپردن هم ندارند. اگر اين را بپذيريم شايد توجهي دوباره به چيزهايي داشته باشيم كه آنقدر عادياند كه معمولا نميبينيمشان. بعد از يك فقدان، آدم تازه متوجه ميشود چقدر از زندگي را در لحظهاي كه در آن حضور داشته، نديده است. زندگي را بزنيد روي دور كند، چون انسان در جزييات است (شيطان هم احتمالا) .