• 1405 پنج‌شنبه 9 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6432 -
  • 1405 پنج‌شنبه 9 مهر

يك چشمك كافي است

نازنين متين‌نيا

حواسم پرت است؛ فكر مي‌كردم پاييز كه از راه برسد و فصل عوض شود، حال من هم بهتر مي‌شود. ولي نشده. بيرون از من، اوضاع بهم ريخته است و بايد ابرانسان باشي كه ذره‌اي آن تغييرات بيروني روي تو اثر نداشته باشد و حواست پرت نشود، حالت بد نباشد، به زندگي روتين ادامه دهي و تاب بياوري. يك زماني، مثلا اوايل دهه نود، فكر مي‌كردم ديگر آن روي زندگي كه در دهه شصت ديديم را نبينيم. مثلا چه مي‌دانم برنج و روغن و گوشت كوپني را. يا بقالي‌هايي كه در بهترين حالت با چندتا كمپوت، بستني ساده چوبي و كيك‌هاي اسفنجي و... مايه خوشحالي كودكي ما بودند و همين كه سهم‌مان از خريد خانه، يك ويفر موزي و‌ پرتقالي بود خوشحال مي‌شديم. فكر مي‌كردم در آستانه تغييرهاي بزرگ جهان، دسترسي‌هاي سريع و راحت، داشتن‌هاي بي‌شمار، محال است كه روزگار تغيير كند و چيزي نباشد و مردم هم دوام بياورند و اتفاقي هم نيفتد.
 اينترنت بود، بقالي‌ها سوپرماركت و هايپرماركت شده بودند، نمايندگي‌هاي هرچيزي با بهترين كيفيت با گارانتي و اصالت در دسترس بودند و غمي هم اگر بود، غم‌هاي بسيار عميق فرهنگي و اجتماعي بود. داشتيم براي تغيير حركت مي‌كرديم، سمباده زدن روي ناهنجارهاي فرهنگي و اجتماعي. ايراد مي‌گرفتيم از كيفيت و محتواي كتاب‌ها، فيلم‌ها، سريال‌ها، نمايش‌ها، كنسرت‌ها و روزنامه‌ها و مجلات. غم اينكه سرانه مطالعه كم شده مهم بود. مثلا يادداشت مي‌نوشتيم كه چرا فلان هنرمند كم‌كار شده. در حوزه علوم اجتماعي هم همين بود شرايط. دغدغه‌ها در محتوا و معنا بود، در كيفيت و نه كميت. همين‌ها آدم را زياده‌خواه مي‌كرد، بلندپرواز، با اراده به سمت تغيير و تصحيح. مثلا همين صفحه. اگه برويد و آرشيو را بخوانيد و موضوعات يادداشت‌هايي كه توي اين دوازده سيزده سال، اينجا نوشتم و كار كردم، به‌نظرتان بسيار «لاكچري» مي‌آيد. چه‌جوري بگويم مثلا يادداشت داشتيم درباره نقش نور در فضاي شهري و تاثيرش روي شهروندان. ناصر فكوهي نوشته بود. يا زندگي شبانه، شهر روشن در شهر، چطور در زندگي اجتماعي، پيشرفت، توسعه تاثير مي‌گذارد. اصلا همين كلمه «توسعه» آن‌روزها، عجيب نبود. ساده و دم‌دستي بود. واژه لازم براي بلندپروازي‌هاي اجتماعي بود. اين‌جوري نبود كه همين حالا كه اين يادداشت را مي‌نويسم، ناگهان متوجه شوم كه چقدر از «توسعه» توي نوشته‌هاي اخيرم كم استفاده كردم. چقدر يك روزي مهم بوده و حالا به نظر دور از دسترس. 
چه مي‌گفتم... باورتان مي‌شود حواسم همين‌جوري پرت است. يادم مي‌رود از كجا شروع كردم. يكهو ياد چه‌چيزهايي افتادم. مي‌دانم متوجه مي‌شويد. احتمالا شما هم شبيه من شده‌ايد. حواس‌پرت، سرشلوغ، با دغدغه‌هايي كه روزگاري حتي به آنها فكر هم نمي‌كرديد، چه برسد به اينكه بشود مشكل زندگي و حواس و خورد و خوراك را بگيرد. ولي شده است ديگر.
 زندگي آدم در سطح بقا، در لايه‌هاي اول. دغدغه‌ و مفاهيم پيچيده ديگر خيلي دور است. خيلي گم است. حالا ديگر عادت كرديم به فيلم‌هاي ساده، كتاب‌هاي نخوانده، تئاترهاي نديده و گذران روزگار بدون بحث‌هاي عميق، چالش‌هايي مرتبط با فكر، با معنا، با مفهمومي نزديك به خود واقعي مفهوم زندگي. البته كه از نظر من، اين‌هم يك جنس تجربه است از زندگي. خوب يا بدش را كاري ندارم. ولي مثلا فكر مي‌كنم حالا توي اين شرايط آدميزاد تا كجا بايد پيش برود و وسط هزار دغدغه و رنج روزمره، تمركز و حواسش را هم براي افكار متعالي‌تر نگه دارد. مثلا همين‌جوري كه لحظه‌اي قيمت طلا و دلار دارد مي‌رود بالا و دخل و خرج ماه بعدش را دارد حساب و كتاب مي‌كند با تورم، به اين‌هم فكر كند كه «توسعه» در جوامع مختلف چطور رخ داده و حالا توي اين شرايط نقش توسعه، نور در شب و زندگي شبانه اجتماعي چقدر مهم است؟ يا ساده‌تر حتي، چرا هنوز توي خيابان مردم زباله مي‌ريزند، مسووليت اجتماعي ندارند و از اين‌جور چيزها؟ 
نمي‌شود ديگر. آدمي كه حواسش پرت است، پرت است. حالا شما اينها را بسط بدهيد به همه؛ به مردم يك شهر، مردم يك سرزمين. حواس‌پرتي دارد كار دستمان مي‌دهد. در سطح اوليه همه‌چيز درگير و كلافه و سرشلوغيم و البته كه حق داريم اما، واقعا دارد چه اتفاقي براي ما مي‌افتد؟ آن شور و ميل به تغيير، پيشرفت، اصلاح، كجا رفته؟ چطور مي‌شود ديگر كاري به كار اصل زندگي نداشته باشيم و غرق در روزمره شويم؟ اگر اين كلاف باز نشود چه؟ چه اتفاقي براي نسل‌هاي بعدي مي‌افتد؟ براي آينده‌اي كه قرار بود متفاوت باشد؟ 
واقعيت اينكه اين‌همه حواس‌پرتي و دغدغه، دارد ما را متوقف مي‌كند. بي‌انگيزه براي تغيير، براي فهم زندگي. جايي در ميانه جنگيدن براي زندگي و پشت كردن به آن مانده‌ايم انگار. حالا قصدم آسيب‌شناسي نيست. چون شرايط مشخص است. نمي‌دانم. شايد قصدم تلنگر زدن است. به خودم. به شما كه اينها را مي‌خوانيد، به همه آدم‌هاي شبيه ما.
دارم تلنگر مي‌زنم كه فقط آن حس و غريزه دروني خوابش نبرد. گم نشود. همچنان حساس بماند. نشد كاري هم بكند مهم نيست. همين كه روشن بماند هم توي اين شرايط كافي است. همين كه بدانيم خاموش و گم نمي‌شود و هست تا روزي كه اوضاع آرام شود و فرصت بالا آمدن و نقش داشتن پيدا كند هم كافي است. همين. به همين اندازه هم در اين حواس‌پرتي‌ها، بايد قانع بود. به فراموش نكردن تمام آن قدم‌هايي كه برداشتيم و به عقب هم بازنگشتيم. فعلا تا همين‌جا، تا همين چشمك زدن گاه و بي‌گاه‌ مفاهيم كمال و آرماني زندگي، بايد قانع بود. تا بعد و روزگاري كه آرام شويم و ادامه دهيم. از همان‌جايي كه متوقف شديم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون