راوي وحشت
اسدالله امرايي
كرم چوب نوشته لايلا مارتينس، نويسنده اسپانيايي با ترجمه سحر قديمي در نشر خوب منتشر شده. در كرم چوب نويسنده داستاني كوچك را به پرسشي بزرگ تبديل ميكند. آيا ميتوان از گذشتهاي كه هرگز بهدرستي دفن نشده، رها شد؟ مارتينس پاسخ سادهاي نميدهد. خانه همچنان ميجود، سايهها همچنان برميگردند و زخمهاي قديمي همچنان از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشوند. اين رمان كوتاه، در ظاهر داستان خانهاي قديمي و دو زن از دو نسل يك خانواده است؛ اما خيلي زود روشن ميشود كه اين خانه صرفا محل وقوع ماجرا نيست. خانه در اين رمان موجودي زنده، خشمگين و گرسنه است؛ چيزي كه گذشته را در خود نگه داشته و هرگز اجازه نميدهد مُردگان واقعا بميرند. مارتينس با استفاده از همين فضاي وهمآلود، داستاني درباره تروماهاي نسلي، فقر، استثمار طبقاتي، خشونت عليه زنان و ميراث سركوب سياسي در اسپانيا ميسازد؛ داستاني كه در آن گذشته نه خاطرهاي دور، بلكه نيرويي فعال و مزاحم در زندگي امروز است. رمان از دو زاويه ديد روايت ميشود: مادربزرگ و نوه. اين دو صدا بهصورت متناوب داستان را پيش ميبرند و قطعات گذشته و حال را آرامآرام كنار هم قرار ميدهند. مادربزرگ حامل حافظهاي است كه سالها با خود حمل كرده؛ حافظه جنگ، فقر، گرسنگي، خشونت و زندگي در جامعهاي كه زنان فقير در آن بيشتر از آنكه صاحب زندگي خود باشند، نيروي كار و خدمتكار ديگرانند. نوه اما در زمان حال زندگي ميكند، ولي خيلي زود مشخص ميشود كه نميتواند از گذشته خانواده فرار كند. آنچه سالها پيش اتفاق افتاده، همچنان در خانه و در بدن و روان آدمهاي زنده ادامه دارد. سايههاي مردگان نيز در گوشهوكنار خانه حضور دارند و مرز ميان جهان زندگان و مردگان را از بين ميبرند. يكي از مهمترين لايههاي رمان، نسبت آن با تاريخ سياسي اسپانيا است. سايههاي مردگان فقط اعضاي خانواده نيستند؛ آنها يادآور آدمهايي هستند كه در سالهاي جنگ و ديكتاتوري ناپديد شدهاند. روستاييان براي پيدا كردن نزديكان گمشده خود به سراغ مادربزرگ ميروند؛ زني كه به جادوگري شهرت دارد و ظاهرا توانايي پيداكردن مردگان را دارد. در زمان حال نيز همين چرخه ادامه دارد. فرزند يك خانواده ثروتمند محلي، همان خانوادهاي كه مادربزرگ سالها پيش مجبور بوده برايشان كار كند، ناپديد شده است؛ و اينبار نوه در مركز ماجرا قرار دارد. رسانهها به سرعت گذشته را به حال پيوند ميدهند و ناپديدشدن دومين كودك از يك خانواده را تصادفي نميدانند. در نتيجه، رمان علاوه بر داستان ارواح و تاريخ، به نقد مناسبات طبقاتي نيز تبديل ميشود: كساني كه زماني خدمتكار و استثمار شده بودند، اكنون در موقعيتي قرار گرفتهاند كه خانواده قدرتمند و ثروتمند شهر به آنها نيازمند است. هيچكدام از آن سه خواهر ازدواج نكرده بودند، چون ازدواج با يكي مثل ازدواج با هر سه تا بود. شايد تكتك قابل تحمل بودند، اما در كنار هم به محكوميت زندان شباهت داشتند و هيچ مرد زندهاي با اين قضيه كنار نميآمد. براي همين، با وجود آن همه مهمانى رقص، سه خواهر مجرد ماندند و اگر هم چشم مردى يكيشان را ميگرفت، دوتاى ديگر كارى ميكردند طرف از ترس فلنگ را ببندد. روزهايشان را صرف به باد دادن پولهاى به جا مانده از پدرشان ميكردند. دون آدولفو با تجارت برده در كوبا پولی به هم زده بود.