غربت مضاعف اهل فرهنگ
نیوشا طبیبی
در حوادث اخیر و بالا گرفتن هیاهوی جماعتی که خود را دیاسپورای ایرانی نام گذاشته و صاحب انحصاری حق و رای و تدبیر میداند، آنچه لطمه فراوانی دیده است، فعالیتهای فرهنگی مستقل و ایرانخواهانه ایرانیان مهاجر ضد جنگ و ضد اسراییل بوده. این فرقه که پیشپیش بساط «ساواک» و تفتیش عقاید راه انداخته و وعده آویزان کردن هر مخالف از تیر چراغ برق را میدهد، کوچکترین تحرک فرهنگی ایرانی را زیر نظر دارد و بلافاصله با تهمتزنی و داد و فریاد، برگزارکنندگان را مرعوب میکنند. عجبا که خودشان در روزهایی که تمامی ایران سوگوار شهدای بمبارانهای تروریستهای امریکایی و اسراییلی بودند، این جماعت بدون احساس شرم، به رقص و پایکوبی و درخواست تشدید عملیات آدمکشی مشغول بودند. خوشا به غیرت نسل قبلی که اگر در لسآنجلس رقص و پایکوبی هم میکردند، از یاد هموطنان زیر آتش جنگ تحمیلی هم غافل نبودند و هر از گاهی ترانهای در سوگ جوانان شهید وطن از آن سو میرسید. تفاوت ساکنان موج اول مهاجرتهای پس از انقلاب با جماعتی که اکنون خود را مبارز میداند در سلوک اجتماعی و رفتار سیاسیشان از زمین تا آسمان تفاوت دارند. در آن سالها، علیرغم اینکه ادبیات سیاسی سازمان مجاهدین آلوده به دشنام و خشونت بود، این دشنامها هم حد و حصری داشتند و از دایره فحاشی سیاسی خارج نمیشدند، خلاف جماعت اخیر که در دشنامگویی و فحاشی و رکاکت کلام، سابقهای بیبدیل در تاریخ مبارزات سیاسی به جا گذاشتند. این جماعت بنای دیگری هم گذاردهاند و قبل از به قدرت رسیدن و حتی خارج از مرزهای کشور، بساط دادگاه و سانسور و اجرای حکم هم به راه انداختهاند. دستگاه قضایی و پلیس کشورهایی چون آلمان هم کم و بیش نسبت به آنها سهلگیر و با مماشات و تحمل برخورد میکند. پس از ماهها توقف در برنامههای فرهنگی ایرانی خارج از کشور، عدهای از ایرانیان مقیم اروپا با تلاش و سختی فراوان توانستهاند یکی از فیلمهای محبوب این روزهای داخل کشور را همزمان در اروپا و چند شهر امریکا و استرالیا به اکران برسانند. آنها که وارد در این امور هستند میدانند که این کارها به ویژه در بلاد غربت، اگر ضرری نداشته باشد، قطعا هیچ سود مادیای ندارد. دلخوشی آنانی که بانی این کار هستند، جمع کردن ایرانیهای عادی و معمولی که وطنشان را دوست دارند به دور یک رویداد فرهنگی است. صورت مساله به همین سادگی است و پشت هر اکران، دهها ساعت زحمت برای رزرو سالن، اطلاعرسانی و... اتفاق میافتد. اما چون در این رویداد، کسی پرچم شیر و خورشید و عکس پهلوی را بلند نمیکند، لاجرم هدف فحاشی و تخریب و برپایی کمپینهای تحریم میشود. نمایندگیهای فرهنگی ایران در خارج از کشور بیعملتر از آن هستند که بتوان از آنها انتظار یاری و همفکری داشت، آنها دلخوش به انتشار یک کتاب یا تعریف یک روزنامهنگار یا نویسنده ولو دست چندم از ایران هستند و چنین رویدادهایی را با زرق و برق در گزارشهای ماهانه و هفتگی خود به سازمان مربوطه ارسال میکنند تا نشان دهند بودجه اندک را صرف گسترش شناخت بیگانگان از ایران کردهاند. از آن سو، دشمنان با سازماندهی و خط گیری از مرکزی واحد، میتوانند در شبکههای مجازی کمپینهایی را راهاندازی کنند. برای نمونه، انجمنی که مدعی است از پزشکان ایرانی مقیم آلمان تشکیل شده است- و چندین ماه است که به طور سازماندهی شده و با برنامهریزی در کار انتقال پرستاران و پزشکان از ایران به آلمان و کشورهای دیگر است- شروع به تحریم رویدادهای فرهنگی ایرانی غیر برانداز کرده و به دلیل ارتباطات رسانهای و دولتی موفق شده است که صدای خود را به عده زیادی برساند. این تحریمهای فرهنگی با هدف ناامنسازی زندگی و غیرممکن کردن ادامه حیات برای ایرانیانی که موافق جریان ضد میهن نیستند، شکل میگیرند. آنها به مراکز فرهنگی و پلیس و نهادهای دیگر نامه و ایمیل میفرستند و با زدن برچسب تروریسم و اشاعه خشونت به فعالیتهای ضد جنگ و ضد براندازی یا فعالیتهای فرهنگی بدون سوگیری سیاسی، تلاش دارند تا بانیان را از هستی ساقط و به مرز اخراج یا مواجهه با پیامدهای قضایی و قانونی سنگین و دویدن در دادگاهها برای اثبات بیگناهی بکنند. در کنار این اقدامات حضور میدانی و فحاشی و عربدهکشی و ناامنسازی فضاهای فرهنگی را هم در دستور دارند. طبیعی است که بسیاری از سالنهای سینما برای احتراز از درگیری، رزروها را لغو میکنند تا از بروز ناامنی در فضای خود جلوگیری کنند. اینچنین است که در کنار هزاران مضیقه، فعالان فرهنگی میهندوست ایرانی، در این روزها، سختیهای بیشتری را برای روشن نگاه داشتن فرهنگ ملی در جامعه مهاجر متحمل میشوند. این روزها اکران یک سانس فیلم ایرانی همزمان با ایران، یا حتی اکران فیلمهایی از کارگردانان بزرگی چون کیارستمی هم عوارض سختی به دنبال دارد.
انتشار نشریات فارسی خود حکایت دیگری دارد که گفتنش فقط بار غم را سنگینتر میکند.