• 1405 شنبه 11 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6433 -
  • 1405 شنبه 11 مهر

پاييز اين چند سال

محمد خيرآبادي

يادم نيست از كي فهميدم مراقب خواهر كوچك‌تر بودن، شبيه هيچ‌كدام از چيزهايي نيست كه به پسرها ياد مي‌دهند. من هشت سالم بود كه خواهرم به دنيا آمد و از همان شب اول، يك بار سنگين روي شانه‌هايم نشست كه هيچ‌وقت نگذاشتم كسي ببيندش. خانه ما كوچك بود، اما در حياط پشتي، يك باغچه كوچك داشت. باغچه‌اي كه سال‌ها قبل درست شده بود و تقريبا هيچ‌كس ديگر به آن رسيدگي نمي‌كرد. من و خواهرم هر شب، روي لبه سنگي آن باغچه مي‌نشستيم؛ او توي بغلم بود و من درباره ستاره‌هاي بالاسرمان با او حرف مي‌زدم. خواهرم آنقدر كوچك بود كه هنوز كلمه‌ها را درست ادا نمي‌كرد اما به همه‌چيز خوب گوش مي‌داد. مادرم كارمند پرمشغله‌اي بود و پدرم هميشه سر پروژه‌هاي راه دور. خانه را هميشه يك سكوت سنگين پر كرده بود. من از همان هشت سالگي ياد گرفتم كه صداي گريه خواهرم را قبل از اينكه به گوش مادرم برسد، آرام كنم. ياد گرفتم رنگ صورتش را موقع تب بفهمم؛ ياد گرفتم به پاي يك بچه شش‌ماهه، جلوتر از همسن و سال‌هايم بزرگ شوم.
روزي خواهرم را توي بغل گرفته بودم و داشتم در آفتاب ظهر، زير درخت آلبالوي همان باغچه مي‌بردمش كه يكدفعه پايم لغزيد. خواهرم از بغلم ليز خورد و افتاد روي خاك نرم باغچه. او براي من هشت ساله، خيلي سنگين بود. تا از روي خاك بلندش كنم و صداي گريه‌اش را بشنوم، انگار يك عمر گذشت. آن شب فهميدم كه سنگيني خواهرم فقط حاصل رشد كردن و وزن گرفتنش نيست، چيزي است كه جاي ديگري از وجودم نشسته. از آن روز ديگر هيچ‌وقت او را تنها نگذاشتم. حتي وقتي كنارم مي‌نشست و به آسمان بالاسرمان نگاه مي‌كرد و من نمي‌دانستم دارد به چه چيزهايي فكر مي‌كند. از آن روز تا حالا، بارها خواب ليز خوردنش از توي دستم را ديده‌ام.
روزها سال شدند. من خواهرم را قدم به قدم راه بردم، قاشق غذا در دهانش گذاشتم، مريض كه شد داروهايش را از دست مادرم گرفتم و با ترفندهاي خودم به او خوراندم، بازي‌اش دادم، برايش كتاب خواندم، به اولين روز مدرسه بردم و بعد كه يك دختر قدكشيده شده بود و ديگر نمي‌خواست دست برادرش را بگيرد رساندمش دبيرستان. با هم رمان خوانديم، بحث كرديم، به كوه و كافه و ورزشگاه رفتيم.  پاييز ۱۰ سال پيش، خواهرم چمدانش را بست. قرار بود براي اولين‌بار از جلوي در همان خانه كوچك، به سمت فرودگاه برود. فرودگاهي كه من ديگر هيچ‌وقت به آن پا نگذاشتم. لباسهايش را مرتب كرد، خوراكي‌هايش را، مداركش را. به او گفتم پولهايش را جاي‌ مطمئن نگه دارد. گفتم اگر خواست برود بيرون، چيزهاي آشغالي نخورد و گفتم به هر آدمي اعتماد نكند. بعد، خنديدم و اشك ريختم و گفتم: «چرا داري يكدفعه از لب اين باغچه خودتو ميندازي وسط دنيا؟» و بغلش كردم؛ محكم، مثل همان شب‌هايي كه او را روي لبه سنگي باغچه پشت حياط توي بغلم مي‌خواباندم. حالا خواهرم ديگر آنقدر بلندقامت شده بود كه در آغوشم تمام و كمال جا نمي‌شد. حرف‌هاي بيشتري هم داشتم كه بزنم، اما فقط لبخند زدم، دستش را گرفتم و گفتم: «مراقب خودت باش و زود برگرد»
از فرودگاه برگشتم و درِ خانه كه بسته شد رفتم لبه باغچه حياط پشتي نشستم و به ۱۰ سال بعد فكر كردم. روزي كه بعضي دوري‌ها ممكن است طولاني شوند و بعضي برگشتن‌ها دشوار. اما اولين روزهاي پاييز امسال بوي برگشتنش را مي‌دهد و من دارم دستي به سر و روي باغچه مي‌كشم، مثل همه پاييزهاي اين چند سال.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون